عشق آنها را همچون شمعی فروزان نگه دار و در تمام مراحل زندگی راهنمای ...
𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁷³
...................................................
عشق آنها را همچون شمعی فروزان نگه دار و در تمام مراحل زندگی، راهنمای آنها باش باشد که زندگی مشترکشان سرشار از آرامش، شادی، احترام متقابل و برکت تو باشد. به نام خداوند ما، آمین." کشیش میانسال با لبخندی میگوید"لطفا روبروی هم بایستید و به چشمان هم نگاه کنید..." نیکولاس و امیلی روبروی هم می ایستند. درحالی که نیکولاس با دقت واکنش های امیلی و استرس پنهانش را تماشا میکند و لذت میبرد. کشیش مراسم را شروع میکند"نیکولاس، آیا امیلی را به همسری خود میپذیری تا در همه حال، در خوشی و ناخوشی، در ثروت و فقر، در سلامتی و بیماری، او را دوست بداری و گرامی بداری تا زمانی که مرگ شما را از هم جدا کند؟..." امیلی لبش را گاز میگیرد. نیکولاس در حالی که نگاهش را از امیلی دور نمیکند و به چشمانش خیره شده با صدایی که جمعیت بشنوند میگوید"میپذیرم..." و دوباره به امیلی همان پوزخند بازیگوشانه اش را نشان میدهد. کشیش این بار به طرف امیلی رو میکند و میگوید"و حالا شما بانو... امیلی، آیا نیکولاس را به همسری خود میپذیری تا در همه حال، در خوشی و ناخوشی، در ثروت و فقر، در سلامتی و بیماری، او را دوست بداری و گرامی بداری تا زمانی که مرگ شما را از هم جدا کند؟..." ضربان قلب امیلی شدت گرفت. طوری که حاضر بود قسم بخورد که به ۱۰۰۰ رسیده. نفسش تنگ شده بود و استرس به تمام بدنش رسیده بود. نفس عمیقی کشید و همانطور که به پوزخندِ از روی سرگرمی نیکولاس خیره شده بود با صدایی آرام تر از نیکولاس گفت"بله... میپذیرم..." صدای تشویق نه چندان آرام جمعیت به گوش میرسد. امیلی از قبل حلقه اش را به کشیش تحویل داده بود. کشیش حلقه را در جعبه ی شیشه ای براقی به سمت نیکولاس میگیرد و میگوید"این حلقه، نماد عشق ابدی و وفاداری توست. آن را به دست امیلی کن و قسم یاد کن..." نیکولاس با دقت حلقه را برمیدارد و در حالی که مستقیم به چشمان امیلی نگاه میکند، دست امیلی را با نرمی در دستش میگیرد و حلقه را در دست او میکند و میگوید"امیلی... کوچولو... با این حلقه، من پیمان وفاداری خود را به تو میدهم." اما کلمه 'کوچولو' را آرام زمزمه میکند، طوری که فقط برای امیلی قابل شنیدن باشد. کشیش دستانش هایش را به سوی امیلی و نیکولاس بلند کرد و گفت"ای خداوند، این حلقهها را که امیلی و نیکولاس به یکدیگر میبخشند، تقدیس فرما. باشند که این حلقههای بیانتها، نماد عشق بیکران و وفاداری بیپایان آنها به یکدیگر باشند و همواره یادآور عهدی باشند که در حضور تو بستهاند. به نام خداوند، آمین............
.......................................................
پارت دوممون💌
...................................................
عشق آنها را همچون شمعی فروزان نگه دار و در تمام مراحل زندگی، راهنمای آنها باش باشد که زندگی مشترکشان سرشار از آرامش، شادی، احترام متقابل و برکت تو باشد. به نام خداوند ما، آمین." کشیش میانسال با لبخندی میگوید"لطفا روبروی هم بایستید و به چشمان هم نگاه کنید..." نیکولاس و امیلی روبروی هم می ایستند. درحالی که نیکولاس با دقت واکنش های امیلی و استرس پنهانش را تماشا میکند و لذت میبرد. کشیش مراسم را شروع میکند"نیکولاس، آیا امیلی را به همسری خود میپذیری تا در همه حال، در خوشی و ناخوشی، در ثروت و فقر، در سلامتی و بیماری، او را دوست بداری و گرامی بداری تا زمانی که مرگ شما را از هم جدا کند؟..." امیلی لبش را گاز میگیرد. نیکولاس در حالی که نگاهش را از امیلی دور نمیکند و به چشمانش خیره شده با صدایی که جمعیت بشنوند میگوید"میپذیرم..." و دوباره به امیلی همان پوزخند بازیگوشانه اش را نشان میدهد. کشیش این بار به طرف امیلی رو میکند و میگوید"و حالا شما بانو... امیلی، آیا نیکولاس را به همسری خود میپذیری تا در همه حال، در خوشی و ناخوشی، در ثروت و فقر، در سلامتی و بیماری، او را دوست بداری و گرامی بداری تا زمانی که مرگ شما را از هم جدا کند؟..." ضربان قلب امیلی شدت گرفت. طوری که حاضر بود قسم بخورد که به ۱۰۰۰ رسیده. نفسش تنگ شده بود و استرس به تمام بدنش رسیده بود. نفس عمیقی کشید و همانطور که به پوزخندِ از روی سرگرمی نیکولاس خیره شده بود با صدایی آرام تر از نیکولاس گفت"بله... میپذیرم..." صدای تشویق نه چندان آرام جمعیت به گوش میرسد. امیلی از قبل حلقه اش را به کشیش تحویل داده بود. کشیش حلقه را در جعبه ی شیشه ای براقی به سمت نیکولاس میگیرد و میگوید"این حلقه، نماد عشق ابدی و وفاداری توست. آن را به دست امیلی کن و قسم یاد کن..." نیکولاس با دقت حلقه را برمیدارد و در حالی که مستقیم به چشمان امیلی نگاه میکند، دست امیلی را با نرمی در دستش میگیرد و حلقه را در دست او میکند و میگوید"امیلی... کوچولو... با این حلقه، من پیمان وفاداری خود را به تو میدهم." اما کلمه 'کوچولو' را آرام زمزمه میکند، طوری که فقط برای امیلی قابل شنیدن باشد. کشیش دستانش هایش را به سوی امیلی و نیکولاس بلند کرد و گفت"ای خداوند، این حلقهها را که امیلی و نیکولاس به یکدیگر میبخشند، تقدیس فرما. باشند که این حلقههای بیانتها، نماد عشق بیکران و وفاداری بیپایان آنها به یکدیگر باشند و همواره یادآور عهدی باشند که در حضور تو بستهاند. به نام خداوند، آمین............
.......................................................
پارت دوممون💌
- ۳.۰k
- ۱۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط