امیلی دست در دست عمویش جلو میرفت سعی میکرد اضطراب را پنهان کند سرش ...
𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁷²
....................................................
امیلی دست در دست عمویش جلو میرفت. سعی میکرد اضطراب را پنهان کند. سرش را بالا گرفته بود. صدای قدم های کفش پاشنه بلندش در کلیسا اکو میشد. همه ساکت بودند و به او خیره شده بودند. امیلی در میان جمعیت چهره هایی آشنا میدید مثل چند تا از دوستانش و خانواده هایشان، وِر هایی که در مراسم خاکسپاری لئوناردو دیده بود و افرادی که نمیشناخت؛ بعضی ها جوان و تغریبا هم سن و سال نیکولاس و بعضی ها هم پیر و فرسوده بودند. امیلی احتمال میداد که آنها افراد مهم و آلفا های پک های دیگر باشند، زیرا لباس هایشان گران و شیک به نظر میرسید و در ردیف جلوی صندلی های کلیسا بودند. در روبروی امیلی کمی عقب تر از نیکولاس کشیش میانسالی با لبخند ایستاده بود و لباس روحانی مناسب شیری رنگی تنش بود. بالاخره امیلی و عمویش به محراب رسیدند. به طرف نیکولاس رفتند. چشمان امیلی به نگاه شیطنت آمیز نیکولاس گره خورد. عموی امیلی با دست آزادش دست نیکولاس را گرفت و دست امیلی را در دست او گذاشت و آهسته گفت"مواظبش باش..." نیکولاس نگاهش را از عموی امیلی گرفت و با احترام و قاطع گفت"البته..." عموی امیلی سرش را تکان داد و از آنها دور شد و روی یکی از صندلی های کلیسا نشست. نیکولاس بوسه ای به دست امیلی زد و زمزمه وار گفت"لازمه بگم چقدر زیبا به نظر میرسی؟..." امیلی لبخندی خجالتی زد و نیکولاس هم به واکنش امیلی پوزخند زد. سپس سرش را به طرف کشیش تکان داد تا مراسم را شروع کند. کشیش با لبخند قدمی جلو آمد و با صدای رسا گفت"به نام پدر، پسر و روحالقدس. آمین. خوش آمدید به این کلیسا، مکانی که خداوند در آن حضور دارد. امروز گرد هم آمدهایم تا شاهد پیمان مقدس عشق میان این دو وِر باشیم. ای خدای پدر آسمانی روح خود را بر ما بفرست تا بتوانیم با قلبی آکنده از عشق و درک، این مراسم را برگزار کنیم. ازدواج این زوج جوان را برکت ده و زندگی آیندهشان را با حضور پرمهر خود همراه ساز. به نام عیسی مسیح، آمین." سپس دعایی از انجیل را بازگو کرد و طبق رسوم مدتی درباره عشق صحبت کرد. گفت"ای خدای عشق و وفاداری، تو که ازدواج را برای نیکبختی بشر مقرر فرمودی، ما از تو میخواهیم که این پیمان مقدس را که امیلی و نیکولاس امروز در حضور تو میبندند، برکت دهی. همانطور که تو در وفاداری خود استوار هستی، به آنها نیز قدرت وفاداری به یکدیگر را عطا فرما. عشق آنها را همچون شمعی فروزان نگه دار و در تمام مراحل زندگی، راهنمای آنها باش.............
.....................................................
🎀
....................................................
امیلی دست در دست عمویش جلو میرفت. سعی میکرد اضطراب را پنهان کند. سرش را بالا گرفته بود. صدای قدم های کفش پاشنه بلندش در کلیسا اکو میشد. همه ساکت بودند و به او خیره شده بودند. امیلی در میان جمعیت چهره هایی آشنا میدید مثل چند تا از دوستانش و خانواده هایشان، وِر هایی که در مراسم خاکسپاری لئوناردو دیده بود و افرادی که نمیشناخت؛ بعضی ها جوان و تغریبا هم سن و سال نیکولاس و بعضی ها هم پیر و فرسوده بودند. امیلی احتمال میداد که آنها افراد مهم و آلفا های پک های دیگر باشند، زیرا لباس هایشان گران و شیک به نظر میرسید و در ردیف جلوی صندلی های کلیسا بودند. در روبروی امیلی کمی عقب تر از نیکولاس کشیش میانسالی با لبخند ایستاده بود و لباس روحانی مناسب شیری رنگی تنش بود. بالاخره امیلی و عمویش به محراب رسیدند. به طرف نیکولاس رفتند. چشمان امیلی به نگاه شیطنت آمیز نیکولاس گره خورد. عموی امیلی با دست آزادش دست نیکولاس را گرفت و دست امیلی را در دست او گذاشت و آهسته گفت"مواظبش باش..." نیکولاس نگاهش را از عموی امیلی گرفت و با احترام و قاطع گفت"البته..." عموی امیلی سرش را تکان داد و از آنها دور شد و روی یکی از صندلی های کلیسا نشست. نیکولاس بوسه ای به دست امیلی زد و زمزمه وار گفت"لازمه بگم چقدر زیبا به نظر میرسی؟..." امیلی لبخندی خجالتی زد و نیکولاس هم به واکنش امیلی پوزخند زد. سپس سرش را به طرف کشیش تکان داد تا مراسم را شروع کند. کشیش با لبخند قدمی جلو آمد و با صدای رسا گفت"به نام پدر، پسر و روحالقدس. آمین. خوش آمدید به این کلیسا، مکانی که خداوند در آن حضور دارد. امروز گرد هم آمدهایم تا شاهد پیمان مقدس عشق میان این دو وِر باشیم. ای خدای پدر آسمانی روح خود را بر ما بفرست تا بتوانیم با قلبی آکنده از عشق و درک، این مراسم را برگزار کنیم. ازدواج این زوج جوان را برکت ده و زندگی آیندهشان را با حضور پرمهر خود همراه ساز. به نام عیسی مسیح، آمین." سپس دعایی از انجیل را بازگو کرد و طبق رسوم مدتی درباره عشق صحبت کرد. گفت"ای خدای عشق و وفاداری، تو که ازدواج را برای نیکبختی بشر مقرر فرمودی، ما از تو میخواهیم که این پیمان مقدس را که امیلی و نیکولاس امروز در حضور تو میبندند، برکت دهی. همانطور که تو در وفاداری خود استوار هستی، به آنها نیز قدرت وفاداری به یکدیگر را عطا فرما. عشق آنها را همچون شمعی فروزان نگه دار و در تمام مراحل زندگی، راهنمای آنها باش.............
.....................................................
🎀
- ۲.۷k
- ۱۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط