{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خزان نادیده ، سرمای زمستان را نمی فهمد

خزان نادیده ، سرمای زمستان را نمی فهمد
کسی جز باغبان الطاف باران را نمی فهمد"

دلم خالی ست از عشق و غمی مهمان شده امشب
کسی این سفره ی خالی و مهمان را نمی فهمد

بگو با او که من اینجا اسیر لشکر دردم
چرا انبوه این من پریشان را نمی فهمد؟

برو ای شاعر دیوانه! او درکت نخواهد کرد
خزان نادیده ، سرمای زمستان را نمی فهمد
دیدگاه ها (۱)

"شبیه آینه می خواست روبروی تو باشدمیان این همه عاشق اسیر روی...

این چه عشقی است که در دل دارم...من از این عشق چه حاصل دارم.....

هر قفلی که می‌خواهدبه درگاه خانه‌ات باشد،،،عشق پیچکی استکه د...

آدمی را امتحان به کردار باید کرد؛ نه بهگفتار.چه بسیارند مردم...

اتاق ساکت سیصدو هفت

زمستان است هوا بس ناجوانمردانه گرم است...زمین لب تشنه و غمگی...

بزن پلکی بهم امشب، نمی کوشم به آزارتخدا حافظ بگو با من ، خدا...

یلدا ...دخترِ بلند بالای آذر، دلبرِ گیسو پریشانِ خزانعزیزدرد...

یلدا ...دخترِ بلند بالای آذر، دلبرِ گیسو پریشانِ خزانعزیزدرد...

•یلدا ...دخترِ بلند بالای آذر، دلبرِ گیسو پریشانِ خزانعزیزدر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط