+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.133
(از زبون جونگ کوک)
چند ماه گذشته بود.
رزا حالا به دنیا اومده بود. یه دختر کوچیک با موهای مشکی و چشمهای تیلهای سیاه، دقیقاً مثل من. وقتی اولین بار تو بغلم بود، دنیا برام متوقف شد. دستام لرزید، قلبم تند زد، و فقط بهش خیره شدم.
(زیر لب، با صدای گرفته)
- دختر من... رزا جون...
ا.ت کنارم روی تخت بیمارستان نشسته بود، خسته ولی با لبخند. من روزا رو آروم بهش دادم و نگاهشون کردم. دو تا از قشنگترین چیزهای دنیا.
از اون روز، پدری برای من یه تجربه کاملاً جدید بود.
هر شب وقتی روزا گریه میکرد، سریع بیدار میشدم و میرفتم پیشش. ا.ت گاهی خسته بود، پس من میگرفتمش و آروم تو اتاقش قدم میزدم و براش لالایی میخوندم. گاهی هم فقط بغلش میکردم و آروم آروم تکونش میدادم تا آروم بشه.
صبحها که بیدار میشد، اولین کارم این بود که برم پیشش. وقتی چشماشو باز میکرد و بهم نگاه میکرد، یه لبخند کوچیک میزد و دستای کوچیکشو به سمتم دراز میکرد. من میبردمش تو بغلم و آروم بوسیدمش.
(هر روز صبح)
- صبح بخیر دختر بابا... امروز هم قشنگ شدی.
ا.ت گاهی از اتاق میاومد و ما رو با هم میدید و لبخند میزد.
گاهی شبها وقتی رزا گریه میکرد و ا.ت خواب بود، من میبردمش باغ و زیر ستارهها قدم میزدم. آروم براش حرف میزدم از اینکه چقدر دوستش دارم، از اینکه چقدر مادرش قویه، از اینکه چقدر خوشحالم که اومده تو زندگیمون.
پدری سخت بود. گاهی خسته میشدم، گاهی نگران میشدم، گاهی هم نمیدونستم چیکار کنم وقتی گریه میکرد. ولی هر بار که به صورت کوچیکش نگاه میکردم، همه خستگیها میرفت.
(شبها وقتی بغلش میکردم)
- تو بهترین هدیهای هستی که بهم دادن. تو و مادرت... همه چیز منید.
ا.ت گاهی از پشت میاومد و ما رو بغل میکرد. سه تایی تو تاریکی اتاق بچه مینشستیم و فقط به هم نگاه میکردیم.
پدری برای من یه تجربه جدید بود. پر از ترس، پر از خوشحالی، پر از عشق بیانتها.
و من هر روز بیشتر عاشق این نقش میشدم.
(از زبون ا.ت)
آره...
بالاخره رزا به دنیا اومد
رزا مثل اسمش
رز زندگی من و کوک بود
با اومدنش یه تغییراتی و حس هایی توی زندگی ما ایجاد کرد که غیر قابل توصیفه
درسته
من و کوک توی زندگی مون خیلی خیلی سختی کشیدیم
خیلی بد بختی کشیدیم
ولی
این اصلا از عشق ما کم نکرد
درسته اوایل فوبیای کوک رو داشتم ولی اونا باعث شدن رزا کوچولو عشق مارو هر روز زیاد کنه
پایان فیک
+چرا من؟
-من نباید عاشق تو میشدم
+حالا نمیتونی بدون من زندگی کنی نه؟
-بدون تو میمیرم
رزا: من عاشقتونممممم.........
(پایان)
خب تموم شدددد
آماده فیک جدید هستین؟
من خودم خیلی نوی این فیک اشک ریختم
-I shouldn't fall in love with you
p.133
(از زبون جونگ کوک)
چند ماه گذشته بود.
رزا حالا به دنیا اومده بود. یه دختر کوچیک با موهای مشکی و چشمهای تیلهای سیاه، دقیقاً مثل من. وقتی اولین بار تو بغلم بود، دنیا برام متوقف شد. دستام لرزید، قلبم تند زد، و فقط بهش خیره شدم.
(زیر لب، با صدای گرفته)
- دختر من... رزا جون...
ا.ت کنارم روی تخت بیمارستان نشسته بود، خسته ولی با لبخند. من روزا رو آروم بهش دادم و نگاهشون کردم. دو تا از قشنگترین چیزهای دنیا.
از اون روز، پدری برای من یه تجربه کاملاً جدید بود.
هر شب وقتی روزا گریه میکرد، سریع بیدار میشدم و میرفتم پیشش. ا.ت گاهی خسته بود، پس من میگرفتمش و آروم تو اتاقش قدم میزدم و براش لالایی میخوندم. گاهی هم فقط بغلش میکردم و آروم آروم تکونش میدادم تا آروم بشه.
صبحها که بیدار میشد، اولین کارم این بود که برم پیشش. وقتی چشماشو باز میکرد و بهم نگاه میکرد، یه لبخند کوچیک میزد و دستای کوچیکشو به سمتم دراز میکرد. من میبردمش تو بغلم و آروم بوسیدمش.
(هر روز صبح)
- صبح بخیر دختر بابا... امروز هم قشنگ شدی.
ا.ت گاهی از اتاق میاومد و ما رو با هم میدید و لبخند میزد.
گاهی شبها وقتی رزا گریه میکرد و ا.ت خواب بود، من میبردمش باغ و زیر ستارهها قدم میزدم. آروم براش حرف میزدم از اینکه چقدر دوستش دارم، از اینکه چقدر مادرش قویه، از اینکه چقدر خوشحالم که اومده تو زندگیمون.
پدری سخت بود. گاهی خسته میشدم، گاهی نگران میشدم، گاهی هم نمیدونستم چیکار کنم وقتی گریه میکرد. ولی هر بار که به صورت کوچیکش نگاه میکردم، همه خستگیها میرفت.
(شبها وقتی بغلش میکردم)
- تو بهترین هدیهای هستی که بهم دادن. تو و مادرت... همه چیز منید.
ا.ت گاهی از پشت میاومد و ما رو بغل میکرد. سه تایی تو تاریکی اتاق بچه مینشستیم و فقط به هم نگاه میکردیم.
پدری برای من یه تجربه جدید بود. پر از ترس، پر از خوشحالی، پر از عشق بیانتها.
و من هر روز بیشتر عاشق این نقش میشدم.
(از زبون ا.ت)
آره...
بالاخره رزا به دنیا اومد
رزا مثل اسمش
رز زندگی من و کوک بود
با اومدنش یه تغییراتی و حس هایی توی زندگی ما ایجاد کرد که غیر قابل توصیفه
درسته
من و کوک توی زندگی مون خیلی خیلی سختی کشیدیم
خیلی بد بختی کشیدیم
ولی
این اصلا از عشق ما کم نکرد
درسته اوایل فوبیای کوک رو داشتم ولی اونا باعث شدن رزا کوچولو عشق مارو هر روز زیاد کنه
پایان فیک
+چرا من؟
-من نباید عاشق تو میشدم
+حالا نمیتونی بدون من زندگی کنی نه؟
-بدون تو میمیرم
رزا: من عاشقتونممممم.........
(پایان)
خب تموم شدددد
آماده فیک جدید هستین؟
من خودم خیلی نوی این فیک اشک ریختم
- ۶۳۹
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط