پارت ۳۶
پارت ۳۶
برای چند ثانیه کامل یخ زدم.
گوشی هنوز کنار گوشم بود…
ولی هیچ صدایی نمیومد.
فقط بوق ممتد.
و قلبی که انگار داشت از توی سینهم پاره میشد.
+:
— جونگکوک…؟
هیچی.
+:
— جونگکوک لعنتی جواب بده…
دستم اونقدر میلرزید که نزدیک بود گوشی دوباره بیفته.
جیوو وحشتزده نگام میکرد.
*:
— چی شده؟!
لبهام میلرزید.
+:
— جواب نمیده…
و همون لحظه دوباره زنگ زدم.
بار اول.
جواب نداد.
بار دوم.
هیچی.
بار سوم…
بالاخره تماس وصل شد.
نفسم فوراً پرید.
+:
— جونگکوک؟!
ولی صدای مینهو اومد.
(/):
— ا/ت؟
قلبم فرو ریخت.
+:
— خودش کجاست؟!
چی شده؟!
چند ثانیه سکوت کرد.
و همون سکوت داشت منو دیوونه میکرد.
بعد خیلی آروم گفت:
(/):
— بیهوش شد.
دنیا دور سرم چرخید.
دستم محکم لبه میز رو گرفت.
+:
— چی…؟
مینهو سریع ادامه داد:
(/):
— بخاطر خونریزیه، آروم باش.
دکتر پیششه.
ولی من دیگه چیزی نمیشنیدم.
فقط «بیهوش شد» توی سرم میپیچید.
اشکام بیوقفه میریخت.
+:
— من آدرس میخوام.
(/):
— رئیس گفته تو نیای.
+:
— مینهو!
صدام شکست.
و برای اولین بار مینهو ساکت شد.
انگار فهمیده بود چقدر ترسیدم.
خیلی آروم گفت:
(/):
— ا/ت… اینجا امن نیست.
+:
— برام مهم نیست!
جیوو آروم شونهمو گرفت.
ولی من دیگه نمیتونستم بشینم.
نمیتونستم فقط منتظر بمونم.
+:
— لطفاً…
فقط میخوام ببینمش.
اونور خط چند ثانیه سکوت شد.
بعد صدای نفس کلافه مینهو اومد.
(/):
— …باشه.
و همون لحظه قلبم تندتر زد.
---
حدود چهل دقیقه بعد…
ماشین جلوی یه ساختمون تاریک توقف کرد.
دستام هنوز میلرزید.
جیوو تا لحظه آخر اصرار داشت تنها نرم، ولی نتونستم اجازه بدم بیاد.
چون ته دلم حس میکردم این دنیا…
برای آدمایی مثل جیوو زیادی خطرناکه.
از ماشین پیاده شدم و فوراً مینهو اومد سمتم.
قیافه خودش هم داغون بود.
روی لباسش لکه خون بود.
و همون تصویر باعث شد معدهم پیچ بخوره.
+:
— کجاست…؟
مینهو چند ثانیه فقط نگام کرد.
بعد آروم گفت:
(/):
— زندهست.
و من همون لحظه فهمیدم انقدر ترسیده بودم که فقط شنیدن همین دو کلمه هم نزدیک بود زانوهامو شل کنه.
مینهو منو برد داخل ساختمون.
همه جا تاریک و ساکت بود.
چند مرد مسلح گوشه و کنار ایستاده بودن.
و برای اولین بار واقعاً وارد دنیای جونگکوک شده بودم.
اون دنیایی که همیشه سعی میکرد ازم پنهونش کنه.
مینهو جلوی یه در وایساد.
بعد خیلی آروم گفت:
(/):
— وقتی بهوش اومد…
اولین اسمی که گفت اسم تو بود.
قلبم لرزید.
و قبل اینکه اشکام دوباره بریزن، در رو باز کرد.
و من…
همون لحظه نفسم بند اومد.
جونگکوک روی تخت نشسته بود.
رنگش پریده بود.
موهاش بهم ریخته بود.
و بانداژ سفیدی دور پهلوش پیچیده شده بود که هنوز کمی خون روش دیده میشد.
ولی همین که چشمش افتاد به من…
اون نگاه سرد و خستهش فوراً شکست.
و خیلی آروم زمزمه کرد:
-:
— …ا/ت؟
برای چند ثانیه کامل یخ زدم.
گوشی هنوز کنار گوشم بود…
ولی هیچ صدایی نمیومد.
فقط بوق ممتد.
و قلبی که انگار داشت از توی سینهم پاره میشد.
+:
— جونگکوک…؟
هیچی.
+:
— جونگکوک لعنتی جواب بده…
دستم اونقدر میلرزید که نزدیک بود گوشی دوباره بیفته.
جیوو وحشتزده نگام میکرد.
*:
— چی شده؟!
لبهام میلرزید.
+:
— جواب نمیده…
و همون لحظه دوباره زنگ زدم.
بار اول.
جواب نداد.
بار دوم.
هیچی.
بار سوم…
بالاخره تماس وصل شد.
نفسم فوراً پرید.
+:
— جونگکوک؟!
ولی صدای مینهو اومد.
(/):
— ا/ت؟
قلبم فرو ریخت.
+:
— خودش کجاست؟!
چی شده؟!
چند ثانیه سکوت کرد.
و همون سکوت داشت منو دیوونه میکرد.
بعد خیلی آروم گفت:
(/):
— بیهوش شد.
دنیا دور سرم چرخید.
دستم محکم لبه میز رو گرفت.
+:
— چی…؟
مینهو سریع ادامه داد:
(/):
— بخاطر خونریزیه، آروم باش.
دکتر پیششه.
ولی من دیگه چیزی نمیشنیدم.
فقط «بیهوش شد» توی سرم میپیچید.
اشکام بیوقفه میریخت.
+:
— من آدرس میخوام.
(/):
— رئیس گفته تو نیای.
+:
— مینهو!
صدام شکست.
و برای اولین بار مینهو ساکت شد.
انگار فهمیده بود چقدر ترسیدم.
خیلی آروم گفت:
(/):
— ا/ت… اینجا امن نیست.
+:
— برام مهم نیست!
جیوو آروم شونهمو گرفت.
ولی من دیگه نمیتونستم بشینم.
نمیتونستم فقط منتظر بمونم.
+:
— لطفاً…
فقط میخوام ببینمش.
اونور خط چند ثانیه سکوت شد.
بعد صدای نفس کلافه مینهو اومد.
(/):
— …باشه.
و همون لحظه قلبم تندتر زد.
---
حدود چهل دقیقه بعد…
ماشین جلوی یه ساختمون تاریک توقف کرد.
دستام هنوز میلرزید.
جیوو تا لحظه آخر اصرار داشت تنها نرم، ولی نتونستم اجازه بدم بیاد.
چون ته دلم حس میکردم این دنیا…
برای آدمایی مثل جیوو زیادی خطرناکه.
از ماشین پیاده شدم و فوراً مینهو اومد سمتم.
قیافه خودش هم داغون بود.
روی لباسش لکه خون بود.
و همون تصویر باعث شد معدهم پیچ بخوره.
+:
— کجاست…؟
مینهو چند ثانیه فقط نگام کرد.
بعد آروم گفت:
(/):
— زندهست.
و من همون لحظه فهمیدم انقدر ترسیده بودم که فقط شنیدن همین دو کلمه هم نزدیک بود زانوهامو شل کنه.
مینهو منو برد داخل ساختمون.
همه جا تاریک و ساکت بود.
چند مرد مسلح گوشه و کنار ایستاده بودن.
و برای اولین بار واقعاً وارد دنیای جونگکوک شده بودم.
اون دنیایی که همیشه سعی میکرد ازم پنهونش کنه.
مینهو جلوی یه در وایساد.
بعد خیلی آروم گفت:
(/):
— وقتی بهوش اومد…
اولین اسمی که گفت اسم تو بود.
قلبم لرزید.
و قبل اینکه اشکام دوباره بریزن، در رو باز کرد.
و من…
همون لحظه نفسم بند اومد.
جونگکوک روی تخت نشسته بود.
رنگش پریده بود.
موهاش بهم ریخته بود.
و بانداژ سفیدی دور پهلوش پیچیده شده بود که هنوز کمی خون روش دیده میشد.
ولی همین که چشمش افتاد به من…
اون نگاه سرد و خستهش فوراً شکست.
و خیلی آروم زمزمه کرد:
-:
— …ا/ت؟
- ۲۲۰
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط