پارت ۳۷
پارت ۳۷
همین که صدام کرد…
رسماً بغضم ترکید.
نمیدونستم تا اون لحظه چقدر از دست دادنش ترسیده بودم.
فقط همین که زنده بود…
که داشت نگام میکرد…
کافی بود تا کل بدنم از فشار اون ترس خالی شه.
بدون فکر رفتم سمتش.
جونگکوک خواست از جاش بلند شه، ولی همون لحظه از درد اخماش رفت تو هم.
+:
— نه! تکون نخور احمق!
جونگکوک خیلی کم خندید.
حتی تو اون وضعیت هم خندهش آرومم میکرد.
ولی چشمام دوباره افتاد روی بانداژ خونیش…
و قلبم دوباره فشرده شد.
آروم کنار تختش نشستم.
دستام هنوز میلرزیدن.
جونگکوک نگاهم میکرد.
اون مدل نگاههایی که انگار آدم بعد مرگ یه چیز عزیزو دوباره پیدا کرده.
چند ثانیه فقط سکوت بود.
بعد خیلی آهسته گفت:
-:
— گریه کردی…
با حرص اشکامو پاک کردم.
+:
— تقصیر خودته.
جونگکوک خیلی آروم دستشو آورد سمت صورتم.
ولی انگار حتی بالا آوردن دستش هم درد داشت.
فوراً دستشو گرفتم.
+:
— چرا انقدر بیملاحظهای؟!
نگاهش نرم شد.
و آروم انگشتاش دور دستم جمع شد.
-:
— چون حواسم پرت تو بود.
قلبم دوباره لرزید.
+:
— این الان اصلاً رمانتیک نبود.
جونگکوک خیلی کم لبخند زد.
اون لبخند خسته و بیجونش.
-:
— ولی حقیقت داشت.
اشکام دوباره جمع شدن.
لعنتی.
من از این مرد متنفر بودم که حتی زخمی و نصفهجون هم بلد بود قلبمو زیر و رو کنه.
آروم گفتم:
+:
— وقتی تماس قطع شد…
فکر کردم مُردی.
جونگکوک همون لحظه ساکت شد.
و نگاهش یهویی تغییر کرد.
اون نرمی توی چشمهاش…
خدای من.
انگار قلب خودش هم درد گرفت.
خیلی آروم دستمو کشید سمت خودش.
و قبل اینکه بفهمم، پیشونیشو تکیه داد به دستم.
چشمهاش بسته شد.
بعد خیلی آهسته زمزمه کرد:
-:
— ببخشید که ترسوندمت.
و همون لحظه فهمیدم…
این مرد شاید کل دنیا رو به هم بریزه، ولی وقتی پای من وسط باشه واقعاً پشیمون میشه.
آروم دستمو بردم بین موهای بهمریختهش.
و جونگکوک خیلی آروم نفسشو بیرون داد.
انگار همین لمس کوچیک آرومش کرده بود.
چند ثانیه بعد آروم پرسیدم:
+:
— خیلی درد داری؟
جونگکوک بدون اینکه چشم باز کنه گفت:
-:
— الان نه.
+:
— دروغگو.
این بار چشم باز کرد.
و مستقیم نگام کرد.
-:
— وقتی تو اینجایی کمتر حسش میکنم.
قلبم رسماً طاقت نداشت.
لعنتی.
چرا هر حرفش شبیه اعتراف آخر عمر بود؟
چند لحظه بعد صدای در اومد.
مینهو سرشو آورد داخل.
(/):
— دکتر گفته باید استراحت کنه.
جونگکوک بدون اینکه نگاهشو از من بگیره گفت:
-:
— بیرون.
مینهو پوزخند خیلی ریزی زد.
(/):
— عاشق شدی واقعاً.
+:
— مینهو!
ولی جونگکوک فقط خیلی آروم گفت:
-:
— گمشو بیرون.
مینهو خندید و درو بست.
و چند ثانیه بعد دوباره سکوت بینمون نشست.
اون سکوت گرم و نزدیکی که دیگه ترسناک نبود.
جونگکوک هنوز نگام میکرد.
بعد خیلی آهسته گفت:
-:
— اون حرفی که پشت تلفن زدی…
قلبم فوراً تند زد.
+:
— کدوم حرف؟
گوشه لبش خیلی کم بالا رفت.
-:
— همونی که باعث شد درد گلوله یادم بره.
همین که صدام کرد…
رسماً بغضم ترکید.
نمیدونستم تا اون لحظه چقدر از دست دادنش ترسیده بودم.
فقط همین که زنده بود…
که داشت نگام میکرد…
کافی بود تا کل بدنم از فشار اون ترس خالی شه.
بدون فکر رفتم سمتش.
جونگکوک خواست از جاش بلند شه، ولی همون لحظه از درد اخماش رفت تو هم.
+:
— نه! تکون نخور احمق!
جونگکوک خیلی کم خندید.
حتی تو اون وضعیت هم خندهش آرومم میکرد.
ولی چشمام دوباره افتاد روی بانداژ خونیش…
و قلبم دوباره فشرده شد.
آروم کنار تختش نشستم.
دستام هنوز میلرزیدن.
جونگکوک نگاهم میکرد.
اون مدل نگاههایی که انگار آدم بعد مرگ یه چیز عزیزو دوباره پیدا کرده.
چند ثانیه فقط سکوت بود.
بعد خیلی آهسته گفت:
-:
— گریه کردی…
با حرص اشکامو پاک کردم.
+:
— تقصیر خودته.
جونگکوک خیلی آروم دستشو آورد سمت صورتم.
ولی انگار حتی بالا آوردن دستش هم درد داشت.
فوراً دستشو گرفتم.
+:
— چرا انقدر بیملاحظهای؟!
نگاهش نرم شد.
و آروم انگشتاش دور دستم جمع شد.
-:
— چون حواسم پرت تو بود.
قلبم دوباره لرزید.
+:
— این الان اصلاً رمانتیک نبود.
جونگکوک خیلی کم لبخند زد.
اون لبخند خسته و بیجونش.
-:
— ولی حقیقت داشت.
اشکام دوباره جمع شدن.
لعنتی.
من از این مرد متنفر بودم که حتی زخمی و نصفهجون هم بلد بود قلبمو زیر و رو کنه.
آروم گفتم:
+:
— وقتی تماس قطع شد…
فکر کردم مُردی.
جونگکوک همون لحظه ساکت شد.
و نگاهش یهویی تغییر کرد.
اون نرمی توی چشمهاش…
خدای من.
انگار قلب خودش هم درد گرفت.
خیلی آروم دستمو کشید سمت خودش.
و قبل اینکه بفهمم، پیشونیشو تکیه داد به دستم.
چشمهاش بسته شد.
بعد خیلی آهسته زمزمه کرد:
-:
— ببخشید که ترسوندمت.
و همون لحظه فهمیدم…
این مرد شاید کل دنیا رو به هم بریزه، ولی وقتی پای من وسط باشه واقعاً پشیمون میشه.
آروم دستمو بردم بین موهای بهمریختهش.
و جونگکوک خیلی آروم نفسشو بیرون داد.
انگار همین لمس کوچیک آرومش کرده بود.
چند ثانیه بعد آروم پرسیدم:
+:
— خیلی درد داری؟
جونگکوک بدون اینکه چشم باز کنه گفت:
-:
— الان نه.
+:
— دروغگو.
این بار چشم باز کرد.
و مستقیم نگام کرد.
-:
— وقتی تو اینجایی کمتر حسش میکنم.
قلبم رسماً طاقت نداشت.
لعنتی.
چرا هر حرفش شبیه اعتراف آخر عمر بود؟
چند لحظه بعد صدای در اومد.
مینهو سرشو آورد داخل.
(/):
— دکتر گفته باید استراحت کنه.
جونگکوک بدون اینکه نگاهشو از من بگیره گفت:
-:
— بیرون.
مینهو پوزخند خیلی ریزی زد.
(/):
— عاشق شدی واقعاً.
+:
— مینهو!
ولی جونگکوک فقط خیلی آروم گفت:
-:
— گمشو بیرون.
مینهو خندید و درو بست.
و چند ثانیه بعد دوباره سکوت بینمون نشست.
اون سکوت گرم و نزدیکی که دیگه ترسناک نبود.
جونگکوک هنوز نگام میکرد.
بعد خیلی آهسته گفت:
-:
— اون حرفی که پشت تلفن زدی…
قلبم فوراً تند زد.
+:
— کدوم حرف؟
گوشه لبش خیلی کم بالا رفت.
-:
— همونی که باعث شد درد گلوله یادم بره.
- ۲۶۱
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط