چند پارتی

چند پارتی...
My Family 💖
Part 1




امروز روز بزرگی برای سانا بود...سانا دخترمه...من و سانا توی خونه تنها زندگی می‌کنیم...چند سال پیش وقتی سانا فقط ۵ ماهش بود از جانکوک طلاق گرفتم...چون اون یه مافیابود و من هر بار که به یک ماموریت میرفت و برمی‌گشت میمردم و زنده میشدم...سر یکی از ماموریت هاش خبر مرگش رو دادن که باعث شد زایمانم زود تر از موعد باشه...من به جانکوک گفتم که کارش رو ول کنه...ولی این کارو نکرد...من نمیتونستم بزارم جون بچم به خواطر خود خواهی باباش به خطر بیوفته...پس ازش طلاق گرفت...الان سانا ۵ سالشه...چند بار ازم پرسیده که بابام کجاست ولی من همیشه سعی میکنم بپیچونمش...جانکوک هم چند بار تا حالا اومده بهمون سر زده...ولی اجازه ندادم به سانا نزدیک بشه و فقط میتونست از دور ببینتش...چون دوست نداشتم سانا بهش وابسته بشه...امروز تولدش بود...برده بودمش یه پاساژ برای خرید...یه لباس خوشگل دیدم که سرم به لباس گرم شد...لباس رو برداشتم و خواستم به سانا نشون بدم که دیدم نیست...همون جا بود که ترس همه وجودم رو گرفت‌‌‌...خیلی ترسیده بودم...کل پاساژ رو زیر و رو کردم...ولی خبری از سانا نبود...حالا باید چیکار کنم؟...بغضم ترکید و برای بار هزارم کل پاساژ رو زیر و رو کردم...ولی نبود هیچ اثری ازش نبود...هیچ فکری به ذهنم نمی‌رسید تنها کسی که میتونستم ازش کمک بگیرم جانکوک بود...ولی حالا چی بهش میگفتم؟...میگفتم دخترت رو گم کردم؟...میگفتم نتونستم از مراقبت کنم؟...نزاشتم ببینیش حالا که گمش کردم بیا پیداش کن؟‌..


....
ادامه دارد...
....
[درخواستی]
دیدگاه ها (۱۳)

چند پارتی...My Family💖Part 2حالا باید چیکار کنم؟...پاهام سست...

چند پارتی...My Family 💖Part 3جانکوک: هیشش...آروم باش...لارا:...

چند پارتی...My Moon🌕💫Part 9در رو پشت سرم بستم و روی صندلی کن...

چند پارتی My Moon🌕💫Part 8تهیونگ: لایلا...اون روی سگ منو بالا...

بابا مردم چشونههههههههههه چه مرگتونهههههههههههههههمیشه میگفت...

جیمین فیک زندگی پارت ۸۱#

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط