پارت
پارت13
که با صدای گریه خیلی بلندی بیدار شدم
کوک: یونا چی شده بابایی چرا گریه میکنی؟
یونا: بابا تو خیلی عرق کرده بودی و داشتی تو خواب داد میزدی فکردم حالت بد شده من خیلی ترسیدممم(گریه)
کوک: ااا ببخشید دخترم داشتم خواب میدیم بیا بغلم
ویو ادمین
کوک بعد از 2ساعت راه رفتن بالاخره تونست یونا رو اروم کنه و بخوابونتش
بعد از اینکه یونا رو تو تختش گذاشت خودش رفت تو اتاقش و با فکر اون خوابی که دید به خواب رفت
(پرش به 13سال بعد)
(الان یونا16سالشه)
ویو تهیونگ
13سال از موقعی که یونا اومده گذشته زندگیمون خیلی شاد شده
یونا: صبح بخیر عمو ته جونممممم
تهیونگ: صبح بخیر جوجه مننن
بیا بغلم ببینممم قوربونت برم من
میا: بابام کو
تهیونگ: مثل همیشه داره دنبال نامی هیونگ میگرده
یونا: چرا بابا این موضوع رو ول نمیکنه 30بار تا الان بخاطر این رفتیم کاناداا
تهیونگ: ولش کن بیا صب....
ویو ادمین
که یهو زنگ در خورد
تهیونگ: یونا دخترم اینجا بشین صبحونتو بخور تا ببینم کیه
یونا: چشم عمو جون
ویو تهیونگ
به سمت FFرفتم دیدم یه پسر بچه 16یا17 پشت دره گوشی رو برداستم
ته: بله بفرماید
☆: سلام.. میتونم با اقای جئون صحبت کنم
ته: ایشون نیستن کارتونو بفرمایید
☆: ببخشید ولی من حتما باید یکی از اعضای بی تی اس
ته: ببخشید ولی گروه ما خیلی وقته که دیس بند شده
☆: من طرفدار نیستم مزاحم نیستم.. من کیم کی جون هستم پسر کیم نامجون
ته: چیییی
ویو یونا
داشتم صبحونه میخوردم که عمو ته با یه پسر 16یا17ساله اومد تو خونه
کی جون: سلام خانم(تعظیم)
یونا: سلام
ته: کی جون خودتو به میا معرفی کن تو دختر جونگکوکه
کی جون: چی واقعا.. تو باید یونا باشی بابام (بغض) خیلی دوست داشت ببینتت
میا: چی بابات دیگه کیه.. عمو این کیه
کی جون: من کیم کی جون هستم پسر کیم نامجون
یونا: چییییییی پسر عمو نامجون
ته: میا زنگ بزن بابات بگو سریع بیاد
باسه
ویو یونا
سریع با بابا تماس گرفتم اونم سریع خودشو رسوند
ویو ادمین
کوک وارد خونه شد و بعد از کلی حرف زدم با کی جون ازش سوال اصلی رو پرسید
کوک: کی جون پدر و مادرت کجان چرا تنها برگشتی کره
کی جون......
که با صدای گریه خیلی بلندی بیدار شدم
کوک: یونا چی شده بابایی چرا گریه میکنی؟
یونا: بابا تو خیلی عرق کرده بودی و داشتی تو خواب داد میزدی فکردم حالت بد شده من خیلی ترسیدممم(گریه)
کوک: ااا ببخشید دخترم داشتم خواب میدیم بیا بغلم
ویو ادمین
کوک بعد از 2ساعت راه رفتن بالاخره تونست یونا رو اروم کنه و بخوابونتش
بعد از اینکه یونا رو تو تختش گذاشت خودش رفت تو اتاقش و با فکر اون خوابی که دید به خواب رفت
(پرش به 13سال بعد)
(الان یونا16سالشه)
ویو تهیونگ
13سال از موقعی که یونا اومده گذشته زندگیمون خیلی شاد شده
یونا: صبح بخیر عمو ته جونممممم
تهیونگ: صبح بخیر جوجه مننن
بیا بغلم ببینممم قوربونت برم من
میا: بابام کو
تهیونگ: مثل همیشه داره دنبال نامی هیونگ میگرده
یونا: چرا بابا این موضوع رو ول نمیکنه 30بار تا الان بخاطر این رفتیم کاناداا
تهیونگ: ولش کن بیا صب....
ویو ادمین
که یهو زنگ در خورد
تهیونگ: یونا دخترم اینجا بشین صبحونتو بخور تا ببینم کیه
یونا: چشم عمو جون
ویو تهیونگ
به سمت FFرفتم دیدم یه پسر بچه 16یا17 پشت دره گوشی رو برداستم
ته: بله بفرماید
☆: سلام.. میتونم با اقای جئون صحبت کنم
ته: ایشون نیستن کارتونو بفرمایید
☆: ببخشید ولی من حتما باید یکی از اعضای بی تی اس
ته: ببخشید ولی گروه ما خیلی وقته که دیس بند شده
☆: من طرفدار نیستم مزاحم نیستم.. من کیم کی جون هستم پسر کیم نامجون
ته: چیییی
ویو یونا
داشتم صبحونه میخوردم که عمو ته با یه پسر 16یا17ساله اومد تو خونه
کی جون: سلام خانم(تعظیم)
یونا: سلام
ته: کی جون خودتو به میا معرفی کن تو دختر جونگکوکه
کی جون: چی واقعا.. تو باید یونا باشی بابام (بغض) خیلی دوست داشت ببینتت
میا: چی بابات دیگه کیه.. عمو این کیه
کی جون: من کیم کی جون هستم پسر کیم نامجون
یونا: چییییییی پسر عمو نامجون
ته: میا زنگ بزن بابات بگو سریع بیاد
باسه
ویو یونا
سریع با بابا تماس گرفتم اونم سریع خودشو رسوند
ویو ادمین
کوک وارد خونه شد و بعد از کلی حرف زدم با کی جون ازش سوال اصلی رو پرسید
کوک: کی جون پدر و مادرت کجان چرا تنها برگشتی کره
کی جون......
- ۵.۸k
- ۲۹ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط