{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پالتو ات را بپوش و راهی شو تا رسیدن به مرز تنهایی

پالتو ات را بپوش و راهی شـو ، تا رسیدن به مرز تنهایی


کافه ها را یکی یکی طی کن ، در شب روسیـــــــاه یلدایی


خط بزن خاطرات عشقت را ، دل بکن از خیال آغوشش


خسته شو از غبار سردی که ، خانه ات را گرفته بر دوشش


رد شو از این سکوت دردآور،با غروری که هی له ش کردی


شب به شب در دلت بگو معشوق ، من نمی خواهمت که برگردی


پالتو ات را بپوش و راهی شو ، خالی از بغض های تکراری


عاشقی را بکش به صُلابه ، بین مخروبه های بی عاری


عاشقی امتداد تنهایی پیش معشوق های توزرد است...


پالتو ات را بپوش و باور کن عاشقی طعم تلخ یک درد است...!
دیدگاه ها (۴)

شاید تو می گویی که عاشق بودن آسان است گاهی که دنیای من از چش...

خوب می دانم که برگشتی ندارد رفتنت ..در پناه قلب ویرانم خداحا...

نمی خواهم دگر فصل خزان زرد، برگرددبرایم لحظه های تلخ و خیلی ...

نمی دونم چرا دستام به دستای تو عادت کرد ؟!چرا برق نگاه تو به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط