چند ماه از اون اتفاق گذشت و من شوگا رو فقط چند بار توی ای
چند ماه از اون اتفاق گذشت و من شوگا رو فقط چند بار توی این مدت دیدم ...
اونم فقط ب خاطر کار ...
حسابی شکسته شده بود...
میتونستم غم رو توی صورتش واضح ببینم ...
قلبم با دیدن غم اون درد میگرفت و منم با ناراختی اون ناراحت میشدم ...
کاری از دستم براش بر نمیومد ...
امروز ی مهمونی ب مناسبت فروش خوب محصول جدیدمون برگزار میشد و همه دعوت بودن ...
منم اماده شدم و حدس زدم شوگا هم امروز میاد ...
وارد مهمونی شدم و با احوال پرسی با بقیه از بین همه جمعیت که در حال رقصیدن بودن خارج شدم و خودمو ب کورترین نقطه رسوندم ...
توی مهمونی تنها کسایی که نشسته بودن و تماشاچی اون جمع خوشحال بودن من و شوگا بودیم ...
توی مهمونی نگاهای خمار شوگا رو روی خودم حس میکردم...
اون نگاهاش هنوزم قلب منو به تپش مجبور میکرد ...
مهمونی با جمعیت عظیمی آدم خوشحال تموم شد
ولی برای من و شوگا اینطور نبود ... هر دوی ما توسط غم احاطه شده بودیم ...
رفتم سمت اتاقی که لباسا رو تعویض میکردن...
لباسامو عوض کردم و رفتم تا به سمت در خروجی برم ...
تا خواستم پامو از چارچوب در خارج کنم دستام توسط دستای گرمی که برام آشنا بودن احاطه شد و به سمت دیوار کشیده شدم ...
شوگا با مستی کمی و چشمای خمارش بهم زل زده بوده و اجازه تکون خوردن ب من نمیداد ...
آ.ت:« شوگا داری چیکار میکنی؟! ولم کن حالت خوب نیست !!!
شوگا:« اتافاقا الان بهترینه حالم ... چون تو درست توی کمترین فاصله از منی ...
آ.ت:« خیلی مست کردی بهتره منو ولی کنی!!!
شوگا:« الان هوشیار تر از همیشه ام...ی آدم ی اشتباهو ی بار تکرار میکنه ! دیگه نمیخوام ولت کنم !!!!
آ.ت:« چی داری میگی....
«««.... های داغشو رو..... های من گذاشت و با ولع این چند مدت آروم و با حرص لبامو بوسید ....
هر چقدر سعی کردم هولش بدم فایده نداشت ... دلتنگی این مدت اونو حسابی مست کرده بود... و البته منو...منی که خیلی وقت بود از این طمع. بی نصیب بودم...
بالاخره من از چند دقیقه ازم فاصله گرفت و با اون چشماییش که دل هر کسی رو میبرد بهم خیره شد....
شوگا:« آ.ت بزار حرفامو بزنم بعد تو هر چی دلت خواست بگو ...!!
اونم فقط ب خاطر کار ...
حسابی شکسته شده بود...
میتونستم غم رو توی صورتش واضح ببینم ...
قلبم با دیدن غم اون درد میگرفت و منم با ناراختی اون ناراحت میشدم ...
کاری از دستم براش بر نمیومد ...
امروز ی مهمونی ب مناسبت فروش خوب محصول جدیدمون برگزار میشد و همه دعوت بودن ...
منم اماده شدم و حدس زدم شوگا هم امروز میاد ...
وارد مهمونی شدم و با احوال پرسی با بقیه از بین همه جمعیت که در حال رقصیدن بودن خارج شدم و خودمو ب کورترین نقطه رسوندم ...
توی مهمونی تنها کسایی که نشسته بودن و تماشاچی اون جمع خوشحال بودن من و شوگا بودیم ...
توی مهمونی نگاهای خمار شوگا رو روی خودم حس میکردم...
اون نگاهاش هنوزم قلب منو به تپش مجبور میکرد ...
مهمونی با جمعیت عظیمی آدم خوشحال تموم شد
ولی برای من و شوگا اینطور نبود ... هر دوی ما توسط غم احاطه شده بودیم ...
رفتم سمت اتاقی که لباسا رو تعویض میکردن...
لباسامو عوض کردم و رفتم تا به سمت در خروجی برم ...
تا خواستم پامو از چارچوب در خارج کنم دستام توسط دستای گرمی که برام آشنا بودن احاطه شد و به سمت دیوار کشیده شدم ...
شوگا با مستی کمی و چشمای خمارش بهم زل زده بوده و اجازه تکون خوردن ب من نمیداد ...
آ.ت:« شوگا داری چیکار میکنی؟! ولم کن حالت خوب نیست !!!
شوگا:« اتافاقا الان بهترینه حالم ... چون تو درست توی کمترین فاصله از منی ...
آ.ت:« خیلی مست کردی بهتره منو ولی کنی!!!
شوگا:« الان هوشیار تر از همیشه ام...ی آدم ی اشتباهو ی بار تکرار میکنه ! دیگه نمیخوام ولت کنم !!!!
آ.ت:« چی داری میگی....
«««.... های داغشو رو..... های من گذاشت و با ولع این چند مدت آروم و با حرص لبامو بوسید ....
هر چقدر سعی کردم هولش بدم فایده نداشت ... دلتنگی این مدت اونو حسابی مست کرده بود... و البته منو...منی که خیلی وقت بود از این طمع. بی نصیب بودم...
بالاخره من از چند دقیقه ازم فاصله گرفت و با اون چشماییش که دل هر کسی رو میبرد بهم خیره شد....
شوگا:« آ.ت بزار حرفامو بزنم بعد تو هر چی دلت خواست بگو ...!!
- ۳۴۴
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط