تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی پارت
(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۱۵
زمان حال)
باکوگو : برو که رفتیم
*باکوگو رفت داخل و در رو بست و با احتیاط وارد شد که به ایزوکو رسید*
ایزوکو : هی تو اینجا چیکار میکنی برو
باکوگو : تو کی هستی چرا خودت رو جای دکو جا زدی
ایزوکو : من همون دکو هستم احمق
باکوگو : سابت کن
*ایزوکو لنز چشماش رو برداشت و روی موهاش اون مایع رو ریخ و با دستش گونه هاش رو تمیز کرد*
ایزوکو : دیدی من خودمم
* باکوگو انتظارش رو نداشت پاهاش سست شد و افتاد روی زمین*
باکوگو : (تو ذهنش) دقیقا همون صورت همون مو همون صدا همون قیافه ولی نگاهش.....
ایزوکو : چی شد چرا چیزی نمیگی چرا داد نمیزنی نفله چرا منو پرت نمیکنی منو مسخره نمیکنییییی چیشدههههه (با خنده و فریاد)
باکوگو : ایزوکو منو ببخش خواهش میکنم یه فرست بهم بده
ایزوکو : وایسا تو منو چی صدا زدی به هر حال هیچ فرقی نداره من میکشمت من ازت بدم میاد چطور انتظار داری بعد اون همه کار ببخشمت
باکوگو : ایزوکو خواهش میکنم نمیدونی مادرت بعد اون اتفاق چقدر ناراحت شد اگه راست میگفتی و ازم واقا بدت بیاد تا الان منو کشته بودی
ایزوکو : مامان . . . . . .
باکوگو : اره نمی خوایی دباره ببینیش
ایزوکو : خفه شوووووو دهنتو ببند کاچان
*ایزوکو با گریه و خشم باکوگو رو زمین زد و با خونش یه چاقو درست کرد و گذاشت زیر گردن باکوگو*
باکوگو : اگه می خوایی منو بکشی چرا نابودم نمیکنی تو یک ثانیه تو که میتونی الان تو فقط یه چاقو گذاشتی زیر گلوم
*ایزوکو دستش میلرزید و کم کم بلند شد*
ایزوکو : بهت یه فرست میدم که فرار کنی
(همینجوری که از باکوگو دور میشد باکوگو هم دنبالش میرفت)
باکوگو : قرار چند بار بهم فرست بدی
ایزوکو : دهنتو ببند و برو
باکوگو : یعنی واقعا ازم بدت میاد یعنی اون نامت دروغ بود
*ایزوکو بعد اون حرفش خشکش زد*
ایزوکو : تو اون نامه رو خوندی واقعا ؟
باکوگو : ارههههه
ایزوکو : بازم حتی بدونی حسم نصبت بهت چیه چه فرقی داره تو ازم بدت میاد
باکوگو : نه....نه اینطور نیست من وقتی کنارتم یه حسی عجیبی بهم دست میده چون نمیدونستم چطوری بهت بگم ترو از خودم دور میکردم و اذیتت میکردم
*ایزوکو برگشت سمت باکوگو*
ایزوکو : تو داری دروغ میگی
*ایزوکو اروم اروم عقب رفت ولی باکوگو داشت همینجوری سمتش میرفت برای اینکه دیگه بهش نزدیک نشه یه بند از خون درست کرد و باهاش باکوگو رو گرفت*
ایزوکو : جلو نیا
*ایزوکو همینجوری که داشت دور میشد پاش به اون یکی پاش گیر کرد و افتاد وچون باکوگو رو با اون تناب خونیش گرفته بود اون هم رو ایزوکو افتاد ایزوکو قرمز شد و داد زد*
ایزوکو : از روم بلند شو !!!!
*باکوگو هم یکم قرمز شد و یقه ی ایزوکو رو گرفت و لبش رو بوسید . ایزوکو یه لحظه چشماش بسته شد ولی سریع خودش رو عقب کشید*
ایزوکو : (با خجالت) داری چیکار میکنی
باکوگو : من هیچ وقت نخواستم که ازدستت بدم تو برم خیلی مهمی
ایزوکو : داری راستش رو میگی ؟
باکوگو : اره حالا بیا بریم
ایزوکو : آخه کجا بیام پیش قهرمان ها شکنجم میکنن باهات بیام هم شرور ها منو شکنجه میکنن با اینکه قدرت جاودانگی رو بهم دادن ولی دلیل نمیشه دردی رو حس نکنم
*باکوگو بلند شد و ایزوکو رو بلند کرد و در آغوش گرفت و گفت*
باکوگو : من نمیزارم کسی بهت آسیب بزنه نگران نباش
*باکوگو دست ایزوکو رو گرفت و به صورت ایزوکو نگاه کرد و دید دباره داره مثل قبل لبخند میزنه با دیدن این گونه هاش سرخ شد داشتن نزدیک در میشدن که ایزوکو از حال رفت*
ادامه پارت بعد🎀
اصلا یه لذتی داره جای حساس داستان رو تموم کنی که نگو 🤪🎀
زمان حال)
باکوگو : برو که رفتیم
*باکوگو رفت داخل و در رو بست و با احتیاط وارد شد که به ایزوکو رسید*
ایزوکو : هی تو اینجا چیکار میکنی برو
باکوگو : تو کی هستی چرا خودت رو جای دکو جا زدی
ایزوکو : من همون دکو هستم احمق
باکوگو : سابت کن
*ایزوکو لنز چشماش رو برداشت و روی موهاش اون مایع رو ریخ و با دستش گونه هاش رو تمیز کرد*
ایزوکو : دیدی من خودمم
* باکوگو انتظارش رو نداشت پاهاش سست شد و افتاد روی زمین*
باکوگو : (تو ذهنش) دقیقا همون صورت همون مو همون صدا همون قیافه ولی نگاهش.....
ایزوکو : چی شد چرا چیزی نمیگی چرا داد نمیزنی نفله چرا منو پرت نمیکنی منو مسخره نمیکنییییی چیشدههههه (با خنده و فریاد)
باکوگو : ایزوکو منو ببخش خواهش میکنم یه فرست بهم بده
ایزوکو : وایسا تو منو چی صدا زدی به هر حال هیچ فرقی نداره من میکشمت من ازت بدم میاد چطور انتظار داری بعد اون همه کار ببخشمت
باکوگو : ایزوکو خواهش میکنم نمیدونی مادرت بعد اون اتفاق چقدر ناراحت شد اگه راست میگفتی و ازم واقا بدت بیاد تا الان منو کشته بودی
ایزوکو : مامان . . . . . .
باکوگو : اره نمی خوایی دباره ببینیش
ایزوکو : خفه شوووووو دهنتو ببند کاچان
*ایزوکو با گریه و خشم باکوگو رو زمین زد و با خونش یه چاقو درست کرد و گذاشت زیر گردن باکوگو*
باکوگو : اگه می خوایی منو بکشی چرا نابودم نمیکنی تو یک ثانیه تو که میتونی الان تو فقط یه چاقو گذاشتی زیر گلوم
*ایزوکو دستش میلرزید و کم کم بلند شد*
ایزوکو : بهت یه فرست میدم که فرار کنی
(همینجوری که از باکوگو دور میشد باکوگو هم دنبالش میرفت)
باکوگو : قرار چند بار بهم فرست بدی
ایزوکو : دهنتو ببند و برو
باکوگو : یعنی واقعا ازم بدت میاد یعنی اون نامت دروغ بود
*ایزوکو بعد اون حرفش خشکش زد*
ایزوکو : تو اون نامه رو خوندی واقعا ؟
باکوگو : ارههههه
ایزوکو : بازم حتی بدونی حسم نصبت بهت چیه چه فرقی داره تو ازم بدت میاد
باکوگو : نه....نه اینطور نیست من وقتی کنارتم یه حسی عجیبی بهم دست میده چون نمیدونستم چطوری بهت بگم ترو از خودم دور میکردم و اذیتت میکردم
*ایزوکو برگشت سمت باکوگو*
ایزوکو : تو داری دروغ میگی
*ایزوکو اروم اروم عقب رفت ولی باکوگو داشت همینجوری سمتش میرفت برای اینکه دیگه بهش نزدیک نشه یه بند از خون درست کرد و باهاش باکوگو رو گرفت*
ایزوکو : جلو نیا
*ایزوکو همینجوری که داشت دور میشد پاش به اون یکی پاش گیر کرد و افتاد وچون باکوگو رو با اون تناب خونیش گرفته بود اون هم رو ایزوکو افتاد ایزوکو قرمز شد و داد زد*
ایزوکو : از روم بلند شو !!!!
*باکوگو هم یکم قرمز شد و یقه ی ایزوکو رو گرفت و لبش رو بوسید . ایزوکو یه لحظه چشماش بسته شد ولی سریع خودش رو عقب کشید*
ایزوکو : (با خجالت) داری چیکار میکنی
باکوگو : من هیچ وقت نخواستم که ازدستت بدم تو برم خیلی مهمی
ایزوکو : داری راستش رو میگی ؟
باکوگو : اره حالا بیا بریم
ایزوکو : آخه کجا بیام پیش قهرمان ها شکنجم میکنن باهات بیام هم شرور ها منو شکنجه میکنن با اینکه قدرت جاودانگی رو بهم دادن ولی دلیل نمیشه دردی رو حس نکنم
*باکوگو بلند شد و ایزوکو رو بلند کرد و در آغوش گرفت و گفت*
باکوگو : من نمیزارم کسی بهت آسیب بزنه نگران نباش
*باکوگو دست ایزوکو رو گرفت و به صورت ایزوکو نگاه کرد و دید دباره داره مثل قبل لبخند میزنه با دیدن این گونه هاش سرخ شد داشتن نزدیک در میشدن که ایزوکو از حال رفت*
ادامه پارت بعد🎀
اصلا یه لذتی داره جای حساس داستان رو تموم کنی که نگو 🤪🎀
- ۱۳.۵k
- ۰۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط