{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی پارت

(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۱۷

باکوگو : یعنی چی شکنجه !!!!

ایزاوا : اگه حرف نزنه مجبوریم

ایزوکو : من هیچی نمیگم

باکوگو : ایزوکو لطفا

ایزوکو : باکوگو تو نمیدونی وقتی من مردم اونا زندم کردن اونا ازم محافظت کردن

*ایزوکو کم کم داشت جوش میاورد و از جاش بلد میشد که ایزاوا گرفتش و فکر کرد که دیگه چون ایزوکو نمیتونه از قدرتش استفاده کنه اما ایزوکو همون لحظه با خونش دست خودش رو زخم کرد و با خون یه چاقو درست کرد خودش رو آزاد کرد و به سمت ایزاوا حمله کرد ولی باکوگو جلوش رفت و جلوش رو گرفت ولی در عوض چاقو رفت تو شکمش ایزوکو به خودش اومد و اشک از چشماش جاری شد*

ایزوکو : چرا پریدی جلوممممم

باکوگو : اگه واقعا قصدت اسیب بود الان کسی اینجا زنده نبود

ایزوکو : اروم دراز بکش جلو خون ریزیت رو بگیرم

ایزاوا : بهش دست نزن و سر جات بمون

*ایزوکو دوباره نگاهش مثل اون روز شد می‌خواست ایزاوا رو همون جا بکشه اما*

باکوگو : ایزوکو این کار رو نکن دباره نگاهت مثل اون روز شده

ایزوکو : فقط بخاطر تو نمیکشمش حالا اروم بگیر جلو خون ریزیت رو بگیرم

*ایزوکو با خون خودش یه سوزن و با خون باکوگو یه نخ خیلی نازک درست کرد و شکم باکوگو رو دوخت*

ایزوکو : هوی پاک کننده کاچان رو ببر درمان گاه و شکمش رو دوختم دیگه خون ریزی نداره ولی باید درمان بشه

ایزاوا : باشه و یک سوال

ایزوکو : چیه

ایزاوا : قرار نیست جواب بدی ؟

ایزوکو : نه منو ببندید شکنجم کنید با اینکه از درد بدم میاد ولی بخاطر کاچان نمیکشمتون حالا هر چقدر که دوست دارید شکنجه کنید

*باکوگو وقتی ایزوک. زخمش رو دوخت بخاطر درد و اینکه کل اون شب تا صبح رو نخوابیده بود از حال رفته بود و نمیدونست ایزوکو همچین حرفی زده*

ایزاوا : هرجور مایلی

ادامه پارت بعد 🎀
ببخشید اگه بد شده🎀
دیدگاه ها (۳)

(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۱۸ ایزاوا : هرجور م...

(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۱۹ المایت : پس که ای...

(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۱۶باکوگو : ایزوکو چی...

(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۱۵ زمان حال)باکوگو :...

(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۴۸ایزاوا : سریع خودت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط