{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پرنده گفت : چه بویی! چه آفتابی! آه! بهار آمده است

پرنده گفت : چه بویی! چه آفتابی! آه! بهار آمده است

و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت

پرنده از لب ایوان پرید، مثل پیامی پرید و رفت

پرنده کوچک بود، پرنده فکر نمیکرد

پرنده روزنامه نمیخوانَد ، پرنده قلب نداشت

پرنده آدمها را نمی شناخت

پرنده روی هوا بر فراز چرغهای خطر در ارتفاع بی خبری می پرید

و لحظه ای آبی را دیوانه وار تجربه میکرد

پرنده گاه فقط یک پرنده بود.
دیدگاه ها (۱)

دوباره با عینک آفتابی عکس انداختی؟ نکند فلش دوربین اندازه یک...

غذاها در دل خود زندگی دارند. مثلاً دوستی مثل قرمه سبزی است. ...

بعضی آدم ها را نمی شود دوست نداشت. آمده اند تا دنیای سیاه و ...

حُسن باران این است که تبسم دارد گَردِ غم از همه چیز، از هم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط