پرنده گفت : چه بویی! چه آفتابی! آه! بهار آمده است
پرنده گفت : چه بویی! چه آفتابی! آه! بهار آمده است
و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت
پرنده از لب ایوان پرید، مثل پیامی پرید و رفت
پرنده کوچک بود، پرنده فکر نمیکرد
پرنده روزنامه نمیخوانَد ، پرنده قلب نداشت
پرنده آدمها را نمی شناخت
پرنده روی هوا بر فراز چرغهای خطر در ارتفاع بی خبری می پرید
و لحظه ای آبی را دیوانه وار تجربه میکرد
پرنده گاه فقط یک پرنده بود.
و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت
پرنده از لب ایوان پرید، مثل پیامی پرید و رفت
پرنده کوچک بود، پرنده فکر نمیکرد
پرنده روزنامه نمیخوانَد ، پرنده قلب نداشت
پرنده آدمها را نمی شناخت
پرنده روی هوا بر فراز چرغهای خطر در ارتفاع بی خبری می پرید
و لحظه ای آبی را دیوانه وار تجربه میکرد
پرنده گاه فقط یک پرنده بود.
- ۵.۳k
- ۱۴ بهمن ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط