دوستی میگفت :
دوستی میگفت :
وقتی از آستانه ی چهل سالگیم گذشتم؛
فهمیدم هر چه زیستم اشتباه بود. هر چه برایم ارزش بود کم ارزش شد. هرچه رِشتَم فهمیدم حتی پنبه نبودند.
حالا میفهمم چیزی بالاتر از سلامتی،
چیزی بهتر از لحظه ی حال،
با اهمیت تر از شادی،
باارزش تر از تخیل و در صدر همه
نفس هایی که نفهمیدم دَم و بازدَم می شدند نداشتم .
حالا میفهمم دستاوردهایم هم ارز یا معادل چیزهایی که در مسیر به دست آوردن همان دست آوردها از دست دادم نیستند.
حالا میفهمم استرس ، تشویق ، دلهره ، ترس آزمون ، ترس نتیجه ، ترس کنکور ، اضطرابِ سربازی ، ترس از آینده ، وحشت از عقب ماندن ، دلهره ی تنهایی ، تردیدهای مستاصل کننده ، نگرانی از غربت ، وحشت از غریبی ، غصه های عصر جمعه ، اول مهر ، 14 فروردین! بیکاری هرگز نه ماندگار بودند نه ارزش لحظه های هدر رفته ام را داشتند.
حالا میفهمم یک کبد ِ سالم چندبرابر ِ دیپلم ارزشمند است.کلیه هایم از تمامی ِ کارت های ِ پایان ِ خدمت، دیسک کمرم از متراژ ِ خانه، تراکم ِ استخوانم از غروب های ِ جمعه، روحم از تمام ِ نگرانیهایم، زمانم از همهء ناشناختههای ِ آینده های ِ نیامده اَم،شادیم از تمام ِ لحظه های ِ عبوسم امیدم از همهء یاس هایم باارزش تر بودند.
حالا میفهمم چقدر موهایم قیمتی بودند و چقدر یک ثانیه بیشتر کنار ِ فرزندم زنده بمانم ارزش ِ تمام ِ شغل های ِ دنیا را دارد. یقین دارم آدم هایی که به معنی ِ تمام ِ کلمه، لحظهء بودنشان را میفهمند با غبار ِ غم و تردید و غصه و ترس و اضطراب و چه شَوَدها نیالودند، در حال ماندند و ذهن ِ شان را خالی، حِسِّ شان را چون ابر در حرکت، روحشان را با آموزه های ِ درست و حقیقی تزیین و اندیشه هایشان را آزاد و تخیل شان را سرشار می کنند به معنی ِ حقیقی ِ کلمه زنده اند و زندگی می کنند، سرخوش، همچون فصلی از زندگی، جزیی از زندگی و در مسیر ِ زندگی. و به معنی ِ واقعی ِ کلمه در آرامش میمیرند...
وقتی از آستانه ی چهل سالگیم گذشتم؛
فهمیدم هر چه زیستم اشتباه بود. هر چه برایم ارزش بود کم ارزش شد. هرچه رِشتَم فهمیدم حتی پنبه نبودند.
حالا میفهمم چیزی بالاتر از سلامتی،
چیزی بهتر از لحظه ی حال،
با اهمیت تر از شادی،
باارزش تر از تخیل و در صدر همه
نفس هایی که نفهمیدم دَم و بازدَم می شدند نداشتم .
حالا میفهمم دستاوردهایم هم ارز یا معادل چیزهایی که در مسیر به دست آوردن همان دست آوردها از دست دادم نیستند.
حالا میفهمم استرس ، تشویق ، دلهره ، ترس آزمون ، ترس نتیجه ، ترس کنکور ، اضطرابِ سربازی ، ترس از آینده ، وحشت از عقب ماندن ، دلهره ی تنهایی ، تردیدهای مستاصل کننده ، نگرانی از غربت ، وحشت از غریبی ، غصه های عصر جمعه ، اول مهر ، 14 فروردین! بیکاری هرگز نه ماندگار بودند نه ارزش لحظه های هدر رفته ام را داشتند.
حالا میفهمم یک کبد ِ سالم چندبرابر ِ دیپلم ارزشمند است.کلیه هایم از تمامی ِ کارت های ِ پایان ِ خدمت، دیسک کمرم از متراژ ِ خانه، تراکم ِ استخوانم از غروب های ِ جمعه، روحم از تمام ِ نگرانیهایم، زمانم از همهء ناشناختههای ِ آینده های ِ نیامده اَم،شادیم از تمام ِ لحظه های ِ عبوسم امیدم از همهء یاس هایم باارزش تر بودند.
حالا میفهمم چقدر موهایم قیمتی بودند و چقدر یک ثانیه بیشتر کنار ِ فرزندم زنده بمانم ارزش ِ تمام ِ شغل های ِ دنیا را دارد. یقین دارم آدم هایی که به معنی ِ تمام ِ کلمه، لحظهء بودنشان را میفهمند با غبار ِ غم و تردید و غصه و ترس و اضطراب و چه شَوَدها نیالودند، در حال ماندند و ذهن ِ شان را خالی، حِسِّ شان را چون ابر در حرکت، روحشان را با آموزه های ِ درست و حقیقی تزیین و اندیشه هایشان را آزاد و تخیل شان را سرشار می کنند به معنی ِ حقیقی ِ کلمه زنده اند و زندگی می کنند، سرخوش، همچون فصلی از زندگی، جزیی از زندگی و در مسیر ِ زندگی. و به معنی ِ واقعی ِ کلمه در آرامش میمیرند...
- ۳.۵k
- ۱۸ بهمن ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط