{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⚗️ادامه سکانس دوم/چشمانش گرد شد و با وحشت به گوشه ای خیره

⚗️ادامه سکانس دوم/چشمانش گرد شد و با وحشت به گوشه ای خیره شد و...یک جیغ بلند و کر کننده و وحشت زده سر داد که حتی پرندگان دور و بر خانه‌شان هم پر کشیدند و با وحشت از آنجا دور شدند.
.................................................................
⚗️سکانس سوم/داخلی/دستشویی/حمید تغییر یافته،با وحشت به سمت در نیمه باز سرویس بهداشتی اتاق رفت و با وحشت آمد و جلوی آینه ایستاد و دستانش را روی گونه هایش کشید و بررسی‌شان کرد.سریع خم شد و شیر آب روشویی را باز کرد و با دو دست،یک مشت آب به صورتش پاشید و شیر آب را بست و با صورتی خیس و وحشت زده و نفس نفس زنان،در آینه به خودش خیره شد.منتظر تغییری...چیزی...اما هیچ.زیر لب چند بار پشت سر هم،با صدایی لرزان و نازکش زمزمه کرد:«نه نه نه!...نه!»و با وحشت بیرون دوید در حالی که با دستانش لبه هایش شلوارش را جمع کرده تا زمین نیفتد.سریع بیرون آمد و به سمت ساعت مچی روی زمین آمد و خم شد و آن را برداشت و با ترس انگشتش را روی دکمه های آن چرخاند و دنبال راهی برای بازگشت خود گشت،اما هیچکدام از دکمه ها برایش آشنا نیست.چشمانش با وحشت به دنبال یک دکمه آشنا گشت و زیر لب زمزمه کرد:«زود باش...من که میدونم این یه شوخیه که آیدا طراحی کرده...»در همین لحظه صدای زنگ آیفون آمد.حمید تغییر یافته،خشکش زد.نگاهش را با وحشت بالا انداخت و در همین لحظه شلوارش که دستی رویش نگذاشته و شل شده،دوباره زمین افتاد و پاهای دراز و باریکش لخت شد🤣.او با کلافگی اخمی کرد و لحظه ای چشمانش را بست و سعی کرد خودش را کنترل کند.و در همان حال خم شد و با یک حرکت شلوارش را بالا کشید و بلند شد.صدی زنگ آیفون دوباره بلند شد.حمید تغییر یافته،اینبار با قدم های تردید آمیز و متعجب از اتاقش خارج شد و به سمت پذیرایی رفت.
.................................................................
⚗️سکانس چهارم/هال/چند لحظه بعد/حمید تغییر یافته با تردید وارد شد و لحظه ای نگاهش را با سردرگمی به اطراف چرخاند و سپس نگاهش را به سمت تصویر آیفون که بیرون از خانه را نشان میدهد برگرداند.تصویر،زهرای ذوق زده(با یک بلوز بلند و لش سفید طرح دار،و شلوار بگ مشکی و موهای باز و مرتب و کفش آل استار سفید و سیاه)که دستانش را به سمت بالا گره زده و با لبخندی کشیده منتظر است و آیدای متفکر(قد بلندتر از زهرا،بلوز لش و کوتاه آستین بلند مشکی،یک شال مشکی به دور گردنش بسته،کفش های مشکی و شلوار بگ مشکی،عینک مطالعه مشکی بر چشم دارد-موقتی)در حالی که در دستش یک کیف مشکی قرار دارد را نشان میدهد.حمید تغییر یافته،با خودش زمزمه کرد:«اینا اینجا چیکار میکنن؟»و دستش را با تردید به سمت دستیگره در برد و مکثی کرد.و بعد با یک قاطعیت بازش کرد.همین که در توسط حمید باز شد و هر سه،نگاهشان به سمت هم دوخته شد و مکثی کردند و با تعجب به هم(آیدا و زهرا به حمید جدید)خیره شدند.سکوت طولانی بین این سه نفر افتاد.حمید جدید حالا تقریباً هم قد با آنها است(به ترتیب قد بلند به کوتاه:۱-آیدا۲-زهرا۳-حمید جدید).چند لحظه بعد یکهو حمید جدید لبخندی زورکیِ کشیده تر از حالت معمولی زد و به هردو نگاه کرد.زهرا یکباره از خوشحالی جیغی بلند شد و بالا پرید و با یک لبخند هیجانی،داد زد:«ایول ایول ایول!اثر کرده!ما موفق شدیم!»آیدا هم همزمان با او یک لبخندی محو زد و با انگشت اشاره عینکش را کمی بالا زد و دقیق حمید جدید را با نگاهش بررسی کرد.در همین لحظه طرف دیگر شلوار حمید جدید که یک دستش لبه شلوارش را نگه داشته و دست دیگرش دستگیره در را،کمی پایین آمد و بخشی از رانش دیده شد.در همین حال زهرا بی توجه به آن،کفش هایش را سریع در آورد و خواست به سمت حمید جدید بدود و او را بغل کند که حمید جدید سریع لبه شلوار دیگرش را بالا کشید(اکنون دو دست دو طرف لبه شلوارش را گرفته)و سریع،با اضطراب و خجالت چند قدمی عقب کشید و گفت:«هو هو هو!...یه لحظه وایسا...من...من..._»و در همین لحظه زهرا بی توجه به حرف او پرید بغلش(دستانش را دور کمر او گره زد و چانه اش را روی شانه او گذاشت)و محکم او را به خودش فشرد.حمید که از این فشار اذیت میشود و کلافه و سردرگم است،زیر لب گفت:«زهرا...من...من دارم اذیت میشم_میشه...میشه...ولم کنی؟_»و زهرا باز هم بی تفاوت به او،او را از خودش جدا کرد دستانش را روی شانه های او نگه داشت و خیره به صورت او،با هیجان گفت:«وای حمید واقعا این خودتی؟!چقدر حالت دختر بودنت خوشگله!چقدر بهت میاد!اوخودا موهای فرفریشو نگاه!(دستی به فر موهای او کشید)چقدر خوشگلن!وای اگه میدونستیم اینقدر قراره خوشگل بشی زودتر از این آزمایش آیدا رو روت انجام میدادیم!»
دیدگاه ها (۱)

ادامه سکانس دوم:روی قفسه،کتاب ها و وسایل مورد نیاز بسیاری چی...

وای شیت باز شروع شد_نمیاد تو این قسمتتتت😀💔 متاسفانه باید تو ...

ستاره ای در میان تاریکی فصل ۱پارت۴۰🌌( حاجیش این  فصله دیگه ز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط