اهوی من
اهوی من
پارت ۴۴
امیر:منم ک اسمم امیر میدونی معنی اسم من چی؟
اهو:ما ایرانی ها بیشتر ما دخترا امیر هارو تو هولی دختربازی میشناسیم ولی معنی اسم شما میشه هدیه از خدا و نیوکارای بخشنده
بعد این حرف همه شروع کرده به خندیدن
پارسا:زدی تو خال اهو دقیقا همینی ک میگی
امیر:ببند دهنتو
(اهو)
رفتم نشسته تو حیاط دلم خیلی گرفته بود شاید جای بچه ها خودمو شاد نشون میدادم ولی از تو داشتم اتیش میگرفتم بیشتر از همه اینک اینجا همه داشتن یک چیزی رو ازم مخفی میکردن،
همنجور ک نشسته بودم یکی در گوشم زمزمه کرد منو بی اختیار به سمت زیر زمین برد زیرزمین یکجای مخفی بود ک روش به طور طبیعی گل اینا درامده بود در وا کردم پله داشت از پله ها پایین رفتم وقتی ک رسیدم برقشو روشن کردم با چیزی هایی ک دیدم تعجب کرده بودم رفته جلو
عکس هایی رو چسبونده بودن به دیوار تو عکس ها من بودم ولی اونی ک کنارم بود کی بود هرعکس متفاوت بود وحتی تاریخ زمانشون مثلا یک عکس بود منو ارکان تو مهمونی بودیم تاریخ اون عکس مال۱۶ سال پیش بود و اون تاریخ ک نوشته بود ۱۳۸۶/۳/۴ من اصلا تو این تاریخ به دنیا نیومده بودم پس چجور اینجام هزاران عکس بود همنجور ک داشتم نگاه میکردم صدای پا امد دقت ک کردم اراد بود
اراد:اهو اینجا چیکار میکنی بیا بالا
اهو:اراد بیا این عکس هارو نگاه کن
اراد:کدوم عکس ها
رومو ک برگردوندم دیدم هیچ عکسی اونجا نبود
اهو:اراد اینجوری نگام نکن تا قبلی ک تو بیایی اینجا پر از عکس بود
اراد:حالا ک نیست بیا بریم
اهو:وایی الان تو فکر میکنی من دیوونم ام
اراد سکوت کرد دست اهو رو گرفت برد بالا و در انباری بست همنجور ک اهو داشت میرفت یکی در گوشش زمزمه کرد
زمزمه:اگر میخوای به حقیقت پی ببری بیا زیرزمین
رفتیم بالا ک دیدم همه لوازم هاشون جمع کردن وسط خونن اراد هم وسایل مارو جمع کرده
اهو:چیشده همه لوازم هاتون جمع کردین
پارسا:میخوایم برگردیم شهر ۳ ماه قرار بود اینجا باشیم
غزل:رفتم بنزین زدم میتونیم بریم
اهو:من چند ساعت تو زیر زمین بودم
غزل:چهار ساعت
اهو:چهار ساعت؟با داد
غزل:ع دختر ترسیدم اره چهار ساعت حالا پیش میاد
لوازم هارو تو ماشین گذاشتن پارسا اسرار داشت تو ماشینش بشینم نشستم و مامان پارسا هم با ما بود غزل هم امد راه افتادیم ولی این دفعه اون مسیر خونه نبود
اهو:پارسا این ک مسیر خونه نیست
پارسا:خونمون عوض کردیم
اهو:اون ک خیلی خوب بود
پارسا:این یکی بهتره
بعد از تو داشبورد بهم شکلات داد
پارسا:بیا شکلات بخور خوابت نبره
اهو:اخرین باری ک شکلات خوردم تو ماشین اراد ک منو بیهوش کرد
پارسا:بهم نگفته بود ک بیهوشت کرده
اهو:اره مرسی نمخوام شکلات
پارسا:بخور خوشمزست
وقتی اینو گفت مثل اینک یک شیطون گولم زد خوردم
پارت ۴۴
امیر:منم ک اسمم امیر میدونی معنی اسم من چی؟
اهو:ما ایرانی ها بیشتر ما دخترا امیر هارو تو هولی دختربازی میشناسیم ولی معنی اسم شما میشه هدیه از خدا و نیوکارای بخشنده
بعد این حرف همه شروع کرده به خندیدن
پارسا:زدی تو خال اهو دقیقا همینی ک میگی
امیر:ببند دهنتو
(اهو)
رفتم نشسته تو حیاط دلم خیلی گرفته بود شاید جای بچه ها خودمو شاد نشون میدادم ولی از تو داشتم اتیش میگرفتم بیشتر از همه اینک اینجا همه داشتن یک چیزی رو ازم مخفی میکردن،
همنجور ک نشسته بودم یکی در گوشم زمزمه کرد منو بی اختیار به سمت زیر زمین برد زیرزمین یکجای مخفی بود ک روش به طور طبیعی گل اینا درامده بود در وا کردم پله داشت از پله ها پایین رفتم وقتی ک رسیدم برقشو روشن کردم با چیزی هایی ک دیدم تعجب کرده بودم رفته جلو
عکس هایی رو چسبونده بودن به دیوار تو عکس ها من بودم ولی اونی ک کنارم بود کی بود هرعکس متفاوت بود وحتی تاریخ زمانشون مثلا یک عکس بود منو ارکان تو مهمونی بودیم تاریخ اون عکس مال۱۶ سال پیش بود و اون تاریخ ک نوشته بود ۱۳۸۶/۳/۴ من اصلا تو این تاریخ به دنیا نیومده بودم پس چجور اینجام هزاران عکس بود همنجور ک داشتم نگاه میکردم صدای پا امد دقت ک کردم اراد بود
اراد:اهو اینجا چیکار میکنی بیا بالا
اهو:اراد بیا این عکس هارو نگاه کن
اراد:کدوم عکس ها
رومو ک برگردوندم دیدم هیچ عکسی اونجا نبود
اهو:اراد اینجوری نگام نکن تا قبلی ک تو بیایی اینجا پر از عکس بود
اراد:حالا ک نیست بیا بریم
اهو:وایی الان تو فکر میکنی من دیوونم ام
اراد سکوت کرد دست اهو رو گرفت برد بالا و در انباری بست همنجور ک اهو داشت میرفت یکی در گوشش زمزمه کرد
زمزمه:اگر میخوای به حقیقت پی ببری بیا زیرزمین
رفتیم بالا ک دیدم همه لوازم هاشون جمع کردن وسط خونن اراد هم وسایل مارو جمع کرده
اهو:چیشده همه لوازم هاتون جمع کردین
پارسا:میخوایم برگردیم شهر ۳ ماه قرار بود اینجا باشیم
غزل:رفتم بنزین زدم میتونیم بریم
اهو:من چند ساعت تو زیر زمین بودم
غزل:چهار ساعت
اهو:چهار ساعت؟با داد
غزل:ع دختر ترسیدم اره چهار ساعت حالا پیش میاد
لوازم هارو تو ماشین گذاشتن پارسا اسرار داشت تو ماشینش بشینم نشستم و مامان پارسا هم با ما بود غزل هم امد راه افتادیم ولی این دفعه اون مسیر خونه نبود
اهو:پارسا این ک مسیر خونه نیست
پارسا:خونمون عوض کردیم
اهو:اون ک خیلی خوب بود
پارسا:این یکی بهتره
بعد از تو داشبورد بهم شکلات داد
پارسا:بیا شکلات بخور خوابت نبره
اهو:اخرین باری ک شکلات خوردم تو ماشین اراد ک منو بیهوش کرد
پارسا:بهم نگفته بود ک بیهوشت کرده
اهو:اره مرسی نمخوام شکلات
پارسا:بخور خوشمزست
وقتی اینو گفت مثل اینک یک شیطون گولم زد خوردم
- ۶.۲k
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط