اهوی من
اهوی من
پارت ۴۵
بیدارشدم(توجه کردید همش یا اهو بیدار میش یا میخوابه)
دیدم تو بغل پارسام و داره سرمو نوازش میکنه
پارسا:اهو جانم بگو تو زیرزمین چی دیدی؟(لحن صحبتش مثل اینا ک ازت دارن بازجویی میکنن
بی اختیار جوابشو دادم
اهو:تو زیرزمین کلی عکس دیدم ک من توش بودم ولی تاریخش با تاریخ تولد من فرق میکرد یک عکس بود مال ۱۳۸۰بود ولی من اونجا ۲۰ سالم بود من تو سال ۱۳۸۷ به دنیا امدم
پارسا:فهمیدم بگیر بخواب اروم
همنجور سرمو نوازش کرد و خوابم برد
(پارسا)
بچه ها یکی داره نگامون میکنه اون میخواد اهو بفهمه ک چی بود چی شده و از کجا امده ما باید بفهمم اون کی شبی ک ماه کامل شد ما شروع به احضار جادوی سیاه میکنیم اگه جادوی سیاه هم نتونست بفهمه کی باید کاری ک نباید انجام بدیم انجام بدیم
اراد:اهو همین الانشم گیج الان بیدار بشه چی جوابشو بدم
امیر:حافظشو همین ۳ ساعت پاک کردم
هِل:دیدی دیشب چجوری معنی اسممو گفت اون خیلی زیرکه
امیر:حالا خوبه نفهمیده تو همنجوری قد بلند قدرمند
پارسا:به توچه مامان من چجوری
هِل:پارسااا دیگ بس کن از دیشب هی دعوا
غزل:اراد میایی کارت دارم
پارسا:اتفاقی افتاده؟
غزل:نه چیزی خاصی نیست
اراد:چیشده غزل؟
غزل:اهو پریود شده میری براش پد بخری
اراد:چرا خودت نمیری
غزل:میترسم برم پارسا بیبینه خجالت بکشم
اراد:الان میرم
غزل:میشه ۴تا بگیری (سرشو انداخت پایین)
اراد:باشه
(اهو)
از خواب بلند شدم دلم درد میکرد بلند شدم دیدم اراد با یک کیسه گرم امد سمتم
اراد:برو لباستو هاتو عوض کن بیا اینو بزارم برات
اهو:عاشقتم
اراد:من دیوونه
(پارسا)
نشسته بودم ک دیدم غزل داره دور خودش میپیچه رفتم پیشش
پارسا:چیشده غزل
غزل:هیچی نشده
پارسا سویشرت خودشو در میاره دور کمر غزل گره میده
پارسا:برو لباس تو عوض کن
(غزل)
وایی از خجالت اب شدم رفتم تو اتاق لباسمو عوض کردم ک دیدم پارسا رو تخت نشسته با یکی کیسه اب گرم
پارسا:بیا بخواب اینو بزارم رو شکمت
غزل هم دراز میکشه پارسا از پشت بغلش میکنه و کیسه اب گرم میزاره
(ما سینگل ها بریم عررررر بزنیم گفتم یک پارت عاشقانه باشه)
(اهو)
غروب شده بود رفتم طرف پنجره خونه ک امده بودیم بالایی کوه بود قشنگ میتونستم غروب افتاب بیبینم دلمگرفته بود شاید همه میگفتن چی زود با از دست دادن بچم کنار امدم ولی نمدوستن چی دردی دارم میکشم همیش از بچگی ارزوم این بود ازدواج کنم یک شوهر پولدار گیرم بیاد و شوهریکم به خانوادم کمکم کنه بعدشم منو ببره مسافرت یک خونه شخصی برای خودمون داشته باشیم ولی اینجا چی نمدونم اینا کی هستن همش از این خونه به اون خونه ادم هایی عجیب غریب این چی زندگی چرا من همیشه بدبدختم توهمین فکر ها بودم ک اراد از پشت بغلم کرد.....
پارت ۴۵
بیدارشدم(توجه کردید همش یا اهو بیدار میش یا میخوابه)
دیدم تو بغل پارسام و داره سرمو نوازش میکنه
پارسا:اهو جانم بگو تو زیرزمین چی دیدی؟(لحن صحبتش مثل اینا ک ازت دارن بازجویی میکنن
بی اختیار جوابشو دادم
اهو:تو زیرزمین کلی عکس دیدم ک من توش بودم ولی تاریخش با تاریخ تولد من فرق میکرد یک عکس بود مال ۱۳۸۰بود ولی من اونجا ۲۰ سالم بود من تو سال ۱۳۸۷ به دنیا امدم
پارسا:فهمیدم بگیر بخواب اروم
همنجور سرمو نوازش کرد و خوابم برد
(پارسا)
بچه ها یکی داره نگامون میکنه اون میخواد اهو بفهمه ک چی بود چی شده و از کجا امده ما باید بفهمم اون کی شبی ک ماه کامل شد ما شروع به احضار جادوی سیاه میکنیم اگه جادوی سیاه هم نتونست بفهمه کی باید کاری ک نباید انجام بدیم انجام بدیم
اراد:اهو همین الانشم گیج الان بیدار بشه چی جوابشو بدم
امیر:حافظشو همین ۳ ساعت پاک کردم
هِل:دیدی دیشب چجوری معنی اسممو گفت اون خیلی زیرکه
امیر:حالا خوبه نفهمیده تو همنجوری قد بلند قدرمند
پارسا:به توچه مامان من چجوری
هِل:پارسااا دیگ بس کن از دیشب هی دعوا
غزل:اراد میایی کارت دارم
پارسا:اتفاقی افتاده؟
غزل:نه چیزی خاصی نیست
اراد:چیشده غزل؟
غزل:اهو پریود شده میری براش پد بخری
اراد:چرا خودت نمیری
غزل:میترسم برم پارسا بیبینه خجالت بکشم
اراد:الان میرم
غزل:میشه ۴تا بگیری (سرشو انداخت پایین)
اراد:باشه
(اهو)
از خواب بلند شدم دلم درد میکرد بلند شدم دیدم اراد با یک کیسه گرم امد سمتم
اراد:برو لباستو هاتو عوض کن بیا اینو بزارم برات
اهو:عاشقتم
اراد:من دیوونه
(پارسا)
نشسته بودم ک دیدم غزل داره دور خودش میپیچه رفتم پیشش
پارسا:چیشده غزل
غزل:هیچی نشده
پارسا سویشرت خودشو در میاره دور کمر غزل گره میده
پارسا:برو لباس تو عوض کن
(غزل)
وایی از خجالت اب شدم رفتم تو اتاق لباسمو عوض کردم ک دیدم پارسا رو تخت نشسته با یکی کیسه اب گرم
پارسا:بیا بخواب اینو بزارم رو شکمت
غزل هم دراز میکشه پارسا از پشت بغلش میکنه و کیسه اب گرم میزاره
(ما سینگل ها بریم عررررر بزنیم گفتم یک پارت عاشقانه باشه)
(اهو)
غروب شده بود رفتم طرف پنجره خونه ک امده بودیم بالایی کوه بود قشنگ میتونستم غروب افتاب بیبینم دلمگرفته بود شاید همه میگفتن چی زود با از دست دادن بچم کنار امدم ولی نمدوستن چی دردی دارم میکشم همیش از بچگی ارزوم این بود ازدواج کنم یک شوهر پولدار گیرم بیاد و شوهریکم به خانوادم کمکم کنه بعدشم منو ببره مسافرت یک خونه شخصی برای خودمون داشته باشیم ولی اینجا چی نمدونم اینا کی هستن همش از این خونه به اون خونه ادم هایی عجیب غریب این چی زندگی چرا من همیشه بدبدختم توهمین فکر ها بودم ک اراد از پشت بغلم کرد.....
- ۷.۶k
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط