{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

برادرخوانده‌ی‌من پارت23:

جونگ‌هیون رو به پسرش کرد:
_چته؟ چرا پکری؟
جونگ‌کوک پوفی کشید و نگاهشو به پدرش داد:
_چیزی نیست خستگی..
_جلسه امروز خوب پیش رفت؟
جونگ‌کوک سری به تائید تکون داد:
_آره همه چی خوبه
_پس مدیریت خوش گذشته!
جونگ‌کوک کوتاه خندید. جونگ‌هیون با نوشتن چیزی پای برگه‌ای که زیر دستش بود گفت:
_این مربوط به قراردادمون با شریک ایتالیاییمونه چند تا بند دیگه رو هم باید بخونم بعد امضاش کنم
مکثی کرد و ادامه داد:
_البته تو بخاطر سنگین بودن این پروژه از اول گردن نگرفتیش این یکی سهم تهیونگ شد
جونگ‌کوک با اومدن اسم تهیونگ دوباره بحث صبحشون رو یادآوری کرد و اعصابش بازم به هم ریخت. با نوشیدن مقداری از قهوه‌ش نگاهشو به پدرش داد. جونگ‌هیون انگار که تازه چیزی به ذهنش رسیده باشه پرسید:
_ راستی نتیجه قرار دیروزت چی شد؟
لبخندی زد:
_از لیلیانا خوشت اومد؟
جونگ‌کوک جواب داد:
_دختر خوب و زیباییه
_پس خوشت اومده پدرسوخته!
جونگ‌کوک کوتاه خندید. جونگ‌هیون گفت:
_امکان نداره پسری به سن و سال تو چنین دختری رو ببینه و خوشش نیاد. میدونستم مناسبه
جونگ‌کوک سری به تائید تکون داد:
_مناسبه
_پس امروز به خانواده اعلامش میکنیم و بعد قرارای رسمی‌تر رو با ووبین هماهنگ میکنم
جونگ‌کوک بدون حرف سر تکون داد و با بلند شدن از روی صندلیش گفت:
_پدر من باید برم اتاق خودم میخوام چند تا کار واسه پروژه جدید انجام بدم
_برو پسر بعدا بیشتر صحبت میکنیم
_حتما
و از اتاق پدرش خارج شد.

...

_باور کنید من دیگه بچه نیستم مادر
جی‌اون با بالا آوردن سرش به تهیونگ نگاه کرد و سر تا پاشو از نظر گذروند.
_میدونم دیگه بچه نیستی ولی من هنوز مادرتم و یه مادر همیشه نگران فرزندشه
تهیونگ بدون حرف دیگه‌ای روی صندلیش نشست و با کنار زدن وسایل از روی میزش دستاشو گره کرد و روی میز گذاشت. باز جی‌اون سکوت رو شکست.
_این وضعیت عادی پسر من نیست. تو هیچوقت اینطور به هم ریخته نبودی. میفهمم پریشونی و چیزی نمیگی.
بلند شد تا فضا رو ترک کنه اما قبل از خروجش یه جمله گفت:
_اگه خواستی میتونی با مادرت صحبت کنی
تهیونگ بدون جواب تکیه‌شو به پشتی صندلیش داد و جی‌اون اتاق رو ترک کرد. اگه میخواست هم نمیتونست به مادرش بگه عاشق یه پسر شده. نمیتونست بگه اون پسر برادرخونده‌شه. نمیتونست بگه عاشق کسی شده که مادرش هیچوقت دل خوشی ازش نداشته. نمیتونست از عشقی بگه که در حال به فنا رفتن بود. جعبه سیگارشو از جیبش بیرون آورد و باریکه‌ای رو ازش بیرون کشید. نخ رو روی‌لب‌هاش قرار داد و با به آتیش کشیدنش ازش کام گرفت و همراهش سوخت. هجوم احساساتی که گویا اون‌ها هم قرار بود بسوزن، داشت قلبشو به آتیش میکشید. به این فکر میکرد که جونگ‌کوک از اون دختر خوشش اومده؟ این ازدواج به سرانجام میرسید؟
دیدگاه ها (۵)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط