برادرخواندهیمن پارت21:
مثل روزای گذشته کت و شلوار رسمیش رو پوشیده بود. اینبار مشکی. از اتاقش خارج شد و در حالی که از پلهها پایین میرفت صدای نگران جیاون رو شنید:
_از دیشب هر چی بهش زنگ میزنم گوشیش خاموشه
پایین رفت و با رسیدن به پله آخر ایستاد. جیاون عصبی خطاب به جونگهیونی که ببیخیال صبحانهشو میخورد داد زد:
_اصلا میشنوی من چی میگم؟ از دیروز ازش خبر ندارم دیشبم خونه برنگشته!
جونگهیون با لحن بیخیالی جواب داد:
_الان میگی چیکار کنم؟ پسر خودته خودتم بهتر میدونی چطور باهاش رفتار کنی همونطور که خودت همیشه میگفتی و اجازه نمیدادی تو تربیتش دخالت کنم پس تو این موردم دخالت نمیکنم
جونگکوک قدماشو سمت میز کشید.
_چیزی شده؟
جیاون نگاهشو به پسرخوندهش داد و با لحنی نگرانی گفت:
_تهیونگ از دیروز برنگشته..
جونگکوک در حالی که فرو ریختن قلبش از نگرانی رو حس میکرد سعی کرد خودشو آروم نشون بده.
_نگران نباشید بچه که نیست
جیاون عصبی نگاش کرد.
_مگه میتونم نگران نباشم جونگکوک؟ پسر من امکان نداشت شبی رو بیرون از خونه به صبح برسونه
_بله متوجهم
مکثی کرد و با فکری که به ذهنش رسید گفت:
_چطوره بریم شرکت؟ شاید اومد سرکارش مقصد ماعم که بالاخره شرکته
جونگهیون خطاب به جیاون گفت:
_تا میرم پایین ماشین رو آماده کنم بیا
جیاون سری به تائید تکون داد و بعد جونگهیون و جیاون با هم و جونگکوک با ماشین خودش به شرکت رفتن.
...
جونگکوک به محض ورودش با جیمین مواجه شد.
_سلام آقای جئون! صبح زیبات بخیر! باز که اخمات تو همه بداخلاق
جونگکوک در حالی که تند تند کلماتشو پشت هم میچید گفت:
_بیخیال جیمین حوصله ندارم. از تهیونگ خبر داری؟
جیمین بیخیال جواب داد:
_آره
جونگکوک لعنتی زیر لب فرستاد و پرسید:
_اومده شرکت؟
_آره تو اتاقشه
در همون حین جیاون و جونگهیون وارد سالن شرکت شدن اما جونگکوک بدون لحظهای مکث، خودشو با قدمهای تند به اتاق تهیونگ رسوند و بدون در زدن وارد شد. با ورود یهوییش تهیونگی که پشت به در بود با چرخوندن صندلیش سمتش برگشت. نگاش کرد و ابرویی بالا انداخت. همون پیرهن مشکی دیروزش رو به تن داشت که حالا کمی چروک به نظر میرسید و همچنان باند دور دستش پیچیده شده بود. موهاشم مثل همیشه بالا نزده بود و دور صورتش ریخته شده بود. با اون وضعیت شباهتی به برادرخونده مرتب و اتوکشیدهش نداشت.
_اوه صبح بخیر برادر. با من کاری داشتی؟
جونگکوک با تو هم کشیدن اخماش جلو اومد و دستاشو روی میز برادرخوندهش ستون کرد. سمتش خم شد و داد زد:
_لعنتی دیشب کدوم گوری بودی که حتی گوشیتو جواب ندادی؟
تهیونگ گوشیشو از جیبش بیرون آورد.
_گوشیم شارژ تموم کرده
جونگکوک از بیخیالی تهیونگ بیشتر عصبی شد.
_و میشه بدونم دقیقا کجا بودی که شارژش نکردی؟
_باید بابت رفت و آمدم جواب پس بدم؟
دقیقا با جمله خودش زبونشو کوتاه کرد.. جونگکوک شوکه از شنیدن چنین چیزی فقط نگاش کرد. دستاشو از روی میزش برداشت و قدمی عقب رفت. با صدای آرومی زمزمه کرد:
_به من لازم نیست جواب بدی ولی کاش به نگرانی مادرت فکر میکردی
و قدماشو به سمت در کشید اما قبل از خروجش، با صدای تهیونگ ایستاد.
_دیشب پیش جیمین بودم
به خونه جیمین رفته بود و حین درد و دل باهاش به قدری مست کرده بود که از زمین و زمان بیخبر باشه چه برسه به نگرانیای مادرش. مکثی کرد و خیره به پیکرهی دلربای جونگکوک از پشت، ادامه داد:
_چیزی برای نگرانی وجود نداره...
مثل روزای گذشته کت و شلوار رسمیش رو پوشیده بود. اینبار مشکی. از اتاقش خارج شد و در حالی که از پلهها پایین میرفت صدای نگران جیاون رو شنید:
_از دیشب هر چی بهش زنگ میزنم گوشیش خاموشه
پایین رفت و با رسیدن به پله آخر ایستاد. جیاون عصبی خطاب به جونگهیونی که ببیخیال صبحانهشو میخورد داد زد:
_اصلا میشنوی من چی میگم؟ از دیروز ازش خبر ندارم دیشبم خونه برنگشته!
جونگهیون با لحن بیخیالی جواب داد:
_الان میگی چیکار کنم؟ پسر خودته خودتم بهتر میدونی چطور باهاش رفتار کنی همونطور که خودت همیشه میگفتی و اجازه نمیدادی تو تربیتش دخالت کنم پس تو این موردم دخالت نمیکنم
جونگکوک قدماشو سمت میز کشید.
_چیزی شده؟
جیاون نگاهشو به پسرخوندهش داد و با لحنی نگرانی گفت:
_تهیونگ از دیروز برنگشته..
جونگکوک در حالی که فرو ریختن قلبش از نگرانی رو حس میکرد سعی کرد خودشو آروم نشون بده.
_نگران نباشید بچه که نیست
جیاون عصبی نگاش کرد.
_مگه میتونم نگران نباشم جونگکوک؟ پسر من امکان نداشت شبی رو بیرون از خونه به صبح برسونه
_بله متوجهم
مکثی کرد و با فکری که به ذهنش رسید گفت:
_چطوره بریم شرکت؟ شاید اومد سرکارش مقصد ماعم که بالاخره شرکته
جونگهیون خطاب به جیاون گفت:
_تا میرم پایین ماشین رو آماده کنم بیا
جیاون سری به تائید تکون داد و بعد جونگهیون و جیاون با هم و جونگکوک با ماشین خودش به شرکت رفتن.
...
جونگکوک به محض ورودش با جیمین مواجه شد.
_سلام آقای جئون! صبح زیبات بخیر! باز که اخمات تو همه بداخلاق
جونگکوک در حالی که تند تند کلماتشو پشت هم میچید گفت:
_بیخیال جیمین حوصله ندارم. از تهیونگ خبر داری؟
جیمین بیخیال جواب داد:
_آره
جونگکوک لعنتی زیر لب فرستاد و پرسید:
_اومده شرکت؟
_آره تو اتاقشه
در همون حین جیاون و جونگهیون وارد سالن شرکت شدن اما جونگکوک بدون لحظهای مکث، خودشو با قدمهای تند به اتاق تهیونگ رسوند و بدون در زدن وارد شد. با ورود یهوییش تهیونگی که پشت به در بود با چرخوندن صندلیش سمتش برگشت. نگاش کرد و ابرویی بالا انداخت. همون پیرهن مشکی دیروزش رو به تن داشت که حالا کمی چروک به نظر میرسید و همچنان باند دور دستش پیچیده شده بود. موهاشم مثل همیشه بالا نزده بود و دور صورتش ریخته شده بود. با اون وضعیت شباهتی به برادرخونده مرتب و اتوکشیدهش نداشت.
_اوه صبح بخیر برادر. با من کاری داشتی؟
جونگکوک با تو هم کشیدن اخماش جلو اومد و دستاشو روی میز برادرخوندهش ستون کرد. سمتش خم شد و داد زد:
_لعنتی دیشب کدوم گوری بودی که حتی گوشیتو جواب ندادی؟
تهیونگ گوشیشو از جیبش بیرون آورد.
_گوشیم شارژ تموم کرده
جونگکوک از بیخیالی تهیونگ بیشتر عصبی شد.
_و میشه بدونم دقیقا کجا بودی که شارژش نکردی؟
_باید بابت رفت و آمدم جواب پس بدم؟
دقیقا با جمله خودش زبونشو کوتاه کرد.. جونگکوک شوکه از شنیدن چنین چیزی فقط نگاش کرد. دستاشو از روی میزش برداشت و قدمی عقب رفت. با صدای آرومی زمزمه کرد:
_به من لازم نیست جواب بدی ولی کاش به نگرانی مادرت فکر میکردی
و قدماشو به سمت در کشید اما قبل از خروجش، با صدای تهیونگ ایستاد.
_دیشب پیش جیمین بودم
به خونه جیمین رفته بود و حین درد و دل باهاش به قدری مست کرده بود که از زمین و زمان بیخبر باشه چه برسه به نگرانیای مادرش. مکثی کرد و خیره به پیکرهی دلربای جونگکوک از پشت، ادامه داد:
_چیزی برای نگرانی وجود نداره...
- ۲۷۷
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط