{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ششم

پارت ششم





آن شب طولانی‌تر از همیشه بود.
سکوتی عجیب روی خانه‌ی متروکه افتاده بود.
صدای باران قطع شده بود و فقط بوی خاک نم‌زده در هوا جریان داشت.

جونگ‌کوک هنوز نزدیک ات ایستاده بود.
نگاهش مثل شعله‌ای سوزان، اما در عمق آن چیزی تازه جوانه می‌زد؛ چیزی که حتی خودش از اعترافش می‌ترسید.

ات دستش را آرام پس نکشید هیچ برعکس، کمی محکم‌تر فشرد.

– «جونگ‌کوک… چرا فکر می‌کنی باید همیشه تنها باشی؟»

جونگ‌کوک چشم‌هایش را بست. ن*فس ع*میقی کشید.

– «چون همه‌ی کسایی که بهشون نزدیک شدم، یا ازم ترسیدن… یا به دستم نابود شدن.»

ات سرش را تکان داد.

– «من ازت نمی‌ترسم و همینطور میدونم نابودم نمی‌کنی.»

جونگ‌کوک چشم‌هایش را باز کرد.
نگاهش روی صورت او ثابت ماند.

– «دروغ نگو. من می‌فهمم وقتی قلبت از ترس می‌کوبه.»

ات لبخند کجی زد.

– «آره… می‌ترسم. ولی بیشتر از اینکه ازت بترسم، از این می‌ترسم که یه روز دیگه نبینمت.»

جونگ‌کوک انگار ن*فسش بند آمد.
برای لحظه‌ای زمان ایستاد.
دستش لرزان به سمت گو*نه‌ی ات رفت.
نوک انگشتش خط ف*ک او را ل*مس کرد.

– «این حرفت… خطرناک‌تر از هر چیزی بود که شنیدم.»

ات با شیطنت آرام سرش را کج کرد.

– «شاید چون می‌خوام اذیتت کنم… همون‌طور که تو منو اذیت می‌کنی.»

جونگ‌کوک خنده‌ی آرامی کرد؛ خنده‌ای که صد سال بود روی ل*بش ننشسته بود.

– «لعنتی… داری منو می‌شکنی.»

آرام، بی‌آنکه بفهمد، فاصله‌شان کمتر و کمتر شد.
ن*فس‌هایشان یکی شد.
نگاهشان در هم قفل شد.
لحظه‌ای پر از تنش و وسوسه.

جونگ‌کوک زمزمه کرد:

– «می‌دونی، اگه فقط یه بار… ل*مس ل*ب‌هات رو حس کنم، شاید برای همیشه اسیرت بشم.»

ات با گو*نه‌هایی داغ و قلبی طوفانی گفت:

– «شاید وقتشه بفهمی اسارت همیشه چیز بدی نیست.»

جونگ‌کوک نتوانست مقاومت کند.
آرام خم شد، ل*ب‌هایش نزدیک شد، اما درست قبل از رسیدن، مکث کرد.
انگار خودش هم از این قدم می‌ترسید.

– «ات… مطمئنی؟»

ات چشم‌هایش را بست.

– «آره... مطمئنم.»

و آن لحظه… ل*ب‌های سرد خون‌آشام برای اولین بار با ل*ب‌های گرم انسان گره خورد.
بو*سه‌ای پر از ترس و ع*طش، اما در عمقش، جرقه‌ی چیزی بود که هر دویشان را می‌سوزاند: عشق.



ادامه دارد....
دیدگاه ها (۳۷)

پارت هفتمبو*سه‌شان هنوز مثل آتشی خاموش‌نشدنی در ذهن هر دو زب...

پارت هشتمهوای داخل خانه سنگین شده بود. بوی آهن و خاک نم‌زده ...

پارت پنجمشب آرامی نبود. ماه کامل مثل چراغی نقره‌ای در آسمان ...

پارت چهارم چند شب گذشته بود. ات تلاش می‌کرد خودش را قوی نشان...

part30 عشق پنهان《ویو ات》از کنار جونگ کوک رفتم و نشستم روی صن...

part 12عشق پنهان 《ویو جونگ کوک》 از اتاقم اومدم بیرون از پله ...

part 14عشق پنهان 《ویو ات》 داشتم ظرفا رو میشتم که صدای اهنگ ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط