جمعهها انگار یه بغض گنده تو گلومه که با هر تیکتاک س
جمعهها… انگار یه بغضِ گُنده تو گلومه که با هر تیکتاکِ ساعت، سنگینتر میشه. نه اینجا جام خوبه، نه دلِ اونور رفتن دارم. انگار توی یه گوشهی تاریک، چمباتمه زدم و منتظرم دنیا تموم بشه.
خاطراتِ دور، مثلِ یه فیلمِ محو، از جلوی چشمم رد میشن و حسرتِ همون روزهایِ ساده، دلم رو چنگ میزنه. دلتنگیِ آدمها، دلتنگیِ خندهها، دلتنگیِ یه فنجون چایِ دونفره… همهش حسرت شده.
جمعهها انگار یه تیکه از روحم رو با خودشون میبرن و تا صبحِ شنبه، نصفه و نیمه نفس میکشم. فقط موندم با این سکوت و یه عالمه حرفِ نگفته.
خاطراتِ دور، مثلِ یه فیلمِ محو، از جلوی چشمم رد میشن و حسرتِ همون روزهایِ ساده، دلم رو چنگ میزنه. دلتنگیِ آدمها، دلتنگیِ خندهها، دلتنگیِ یه فنجون چایِ دونفره… همهش حسرت شده.
جمعهها انگار یه تیکه از روحم رو با خودشون میبرن و تا صبحِ شنبه، نصفه و نیمه نفس میکشم. فقط موندم با این سکوت و یه عالمه حرفِ نگفته.
- ۱.۸k
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط