{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جمعه‌ها… انگار یه بغضِ گُنده تو گلومه که با هر تیک‌تاکِ س

جمعه‌ها… انگار یه بغضِ گُنده تو گلومه که با هر تیک‌تاکِ ساعت، سنگین‌تر میشه. نه اینجا جام خوبه، نه دلِ اون‌ور رفتن دارم. انگار توی یه گوشه‌ی تاریک، چمباتمه زدم و منتظرم دنیا تموم بشه.

خاطراتِ دور، مثلِ یه فیلمِ محو، از جلوی چشمم رد میشن و حسرتِ همون روزهایِ ساده، دلم رو چنگ می‌زنه. دلتنگیِ آدم‌ها، دلتنگیِ خنده‌ها، دلتنگیِ یه فنجون چایِ دونفره… همه‌ش حسرت شده.

جمعه‌ها انگار یه تیکه از روحم رو با خودشون می‌برن و تا صبحِ شنبه، نصفه و نیمه نفس می‌کشم. فقط موندم با این سکوت و یه عالمه حرفِ نگفته.
دیدگاه ها (۴)

#تاج_و_طوفانپارت ۱۹۸: سکوتِ ناگفته‌هاسوآ هنوز همون‌جا ایستاد...

پارت ۷

شاهکاری به نام دروغ

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "44""ویو پارک آنجلینا"صبح ...

پارت: 23 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**آفتابِ بی‌رحمِ یکشنبه صبح...

یه صبح سگی تعریف می کنه پاورقیزندگی چنیمه کلمه سرخ می شه تو ...

پارت: 14 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*با تردید، دستم رو دراز کرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط