{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تنها یک پرستوی مهاجر

تنها یک پرستوی مهاجر
جدا مانده بود
از تمام قبیله اش...
عاشق پاییز
و در جستجوی خوشبختی
در لانه ای پر از گرمای خورشید
از بالای یک سرو مغرور
به انتظار هم آغوشی
خورشید و آسمان
می نشست هر روز...
که گاهی ماندن و انتظار
خودش تمام عشق است!
دیدگاه ها (۳)

پرستویی که به فکر مهاجرت هست از ویرانی آشیانه نمی هراسد

دل،پرستوی مهاجریستکه با بهار چشمانتدر فصل دلتنگیاز سرزمین تن...

چشم ما در پی خوبان جهان خواهد بودتا جهان باقی و آئین محبت با...

خدایا تمحل بی محبتی خیلی سخته ،به من صبر دبده

دیر آمدی پاییز من، باران و بادت دیر شد، برگ و خزانت دیر شد.....

ای روزهای خوب که در راهید!ای #جاده های گمشده در #مه !ای روزه...

عشق اغیشته به خون )پارت ۱۷۸جیمین خطاب بهش گفت : شایدم .. پار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط