حالا که فکر میکنم
حالا که فکر میکنم..
با دیدن مردت که پشت میز غذاخوری نشسته بود و فقط منتظر یک نگاه از طرفت بود نیشخندِ ریزی زدی که به سمت اتاق کارش رفت تا بقیه ی وقتش رو اونجا بگذرونه!
تو هم خواستی مثل خودش باشی و وقت رو هدر ندی...پس!
در زدی که گفت:
_بیا عزیزم!
انگار میدونست تویی و نیاز نبود حتی در بزنی و از این موضوع کمی تعجب کردی اما وارد شدی:
_چی میخواستی عزیزم؟اتفاقی افتاده؟
کمی مکث کردی و بعد با لحنی که کمی به شیطنت آغشته بود لب زدی:
_هیچی فقط اومدم تا بهت سر زده باشم!
و بعدش پوزخندی که از نظر اون چندش آور بود رو زدی که گفت:
_ولی ما همین الان پیش هم بودین مطمئنی که فقط میخوای سر بزنی؟
به سمت میز رفتی و همونطور به جلوی اون روی میز میشستی گفتی:
_اره نباید این کارو کنم؟بالاخره شوهر عزیزم حتما خستس و نیاز داره که پیشش باشم!
نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
_باشه هر جور که تو بخوای!....حالا چجوری میخوای خستگیمو در کنی؟میشه کمی توضیح بدی؟
کرواتشو گرفته و اونو به خودت نزدیک کردی و خواستی چیزی بگی اما با یه حرکت تورو روی میز برگردوند و در حالی که تلاش داشت کمربندشو باز کنه گفت:
_حالا که فکر میکنم شاید واقعا خستم!....و...باید خستگیمو در کنی!
اینو براتون طولانی نوشتم و امیدوارم دوسش داشته باشین!
بهم بگین نفر بعدی کی باشه؟
نظراتون؟
با دیدن مردت که پشت میز غذاخوری نشسته بود و فقط منتظر یک نگاه از طرفت بود نیشخندِ ریزی زدی که به سمت اتاق کارش رفت تا بقیه ی وقتش رو اونجا بگذرونه!
تو هم خواستی مثل خودش باشی و وقت رو هدر ندی...پس!
در زدی که گفت:
_بیا عزیزم!
انگار میدونست تویی و نیاز نبود حتی در بزنی و از این موضوع کمی تعجب کردی اما وارد شدی:
_چی میخواستی عزیزم؟اتفاقی افتاده؟
کمی مکث کردی و بعد با لحنی که کمی به شیطنت آغشته بود لب زدی:
_هیچی فقط اومدم تا بهت سر زده باشم!
و بعدش پوزخندی که از نظر اون چندش آور بود رو زدی که گفت:
_ولی ما همین الان پیش هم بودین مطمئنی که فقط میخوای سر بزنی؟
به سمت میز رفتی و همونطور به جلوی اون روی میز میشستی گفتی:
_اره نباید این کارو کنم؟بالاخره شوهر عزیزم حتما خستس و نیاز داره که پیشش باشم!
نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
_باشه هر جور که تو بخوای!....حالا چجوری میخوای خستگیمو در کنی؟میشه کمی توضیح بدی؟
کرواتشو گرفته و اونو به خودت نزدیک کردی و خواستی چیزی بگی اما با یه حرکت تورو روی میز برگردوند و در حالی که تلاش داشت کمربندشو باز کنه گفت:
_حالا که فکر میکنم شاید واقعا خستم!....و...باید خستگیمو در کنی!
اینو براتون طولانی نوشتم و امیدوارم دوسش داشته باشین!
بهم بگین نفر بعدی کی باشه؟
نظراتون؟
- ۱.۸k
- ۲۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط