{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

باباییکجا بودی

بابایی....کجا بودی؟؟



دخترک به پنجره های بزرگ خونه لوکسی که در آن زندگی می‌کرد خیره بود و منتظر پدرش بود خیلی وقت بود که اورا ندید بود!
دلتنگش بود...پدرش مطمئن بود که قلب کوچولو ی دخترش که "سنجاب کوچولو" نام داشت...حالا کمی ترک خورده بود و در حال ریزش بود!
همانطور که دختر کوچک به پنجره خیره بود یک مرد به همراه چند آدم که بنظر دختر بزرگ می‌آمدند وارد حیاط جلویی خانه شدند که باعث شد دختر با سرعت زیادی به سمت در خانه بدود و در را قبل از مشاهده کردن چِشمیِ در ان را باز کند و با رخسارِ پدرش که کمی در قسمت ابروانش فرورفتگی دارد روبرو شود!
_باز بدون پرسیدن در رو باز کردی؟
کمی با جدیت گفت که دختر کمی شرمنده شد اما او او فقط هیجان داشت که بالاخره بعد از مدت ها پدرش را می‌بیند!
_ببخشید بابایی.
_اشکالی نداره اما لطفا دفعه ی بعدی چکش کن باشه؟؟
دختر به حرف پدرش توجه آنچنانی نکرد و فقط سری تکان داد اما به جای آن گفت:
_بابایی.....کجا بودی؟؟


نظراتتون؟؟
دوسش داشته باشید چون منم اینو دوس داشتم!!
دیدگاه ها (۲)

حالا که فکر میکنم..با دیدن مردت که پشت میز غذاخوری نشسته بود...

کجا بودی کوچولوی بابا؟همونطور که لبخندِ بزرگی رو لبانش داشت ...

الف زیبای من!صبح با نمای جدیدی بیدار شدی و به گوش های پنهان ...

عاشقان ماه...آن روز "ما"یی وجود نداشت من تنها بودم و به تو ف...

The sound of bells part 2

𝓟𝓪𝓻𝓽1

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط