{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو

# 🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️
فصل دو قسمت سی و

## ✦ اعترافاتِ سیاه در خلوتِ اتاق ✦

ساسوکه با قدم‌هایِ خشمگین وارد اتاقش شد؛ جایی که دیوارهایش از سنگ‌هایِ سردِ سیاه ساخته شده بود و تنها نورش، شعله‌هایِ شمع‌هایی بود که هرگز تمام نمی‌شدند.
در را با لگد بست و شنلِ آکاتسوکی‌اش را گوشه‌ای پرتاب کرد.
به سمتِ میزِ کارش رفت، جایی که یک دفترِ چرمیِ کهنه، با لکه‌هایِ قدیمیِ خون، منتظرِ افکارِ مسمومش بود.
او دفتر را باز کرد؛ صفحاتی که هیچ‌کس، حتی ایتاچی هم جرأتِ خواندنش را نداشت.

قلمِ پردار را برداشت و با حرکتی تند، نوکش را رویِ کاغذ کشید.
با هر کلمه‌ای که می‌نوشت، خشمش تغییر شکل می‌داد؛ انگار خشمِ آتشینش در حالِ تبدیل شدن به یک اندوهِ سرد و کشنده بود.

*«اون برگشت... دوباره به این قصرِ نفرین‌شده آوردمش. چشماش... وقتی بهم نگاه می‌کنه، اون چشمای اقیانوسی مظلومی که هر لحظه باعث میشه بخوان وجودش رو به دندون بگیرم و خونش رو مزه کنم... انگار تمامِ تاریکیِ دنیایِ من رو به چالش می‌کشه. چرا؟ چرا اینقدر برام غیرقابلِ تحمله؟ اون خورشیدِ لعنتی... اون نمی‌فهمه که نزدیک بودنش، قلبِ یخیِ منو ذوب می‌کنه و این بدترین کابوسِ منه...»*

نوکِ قلم رویِ کاغذ می‌لرزید. با نوشتنِ هر حرف، خشمش نه تنها کم نمی‌شد، بلکه مثلِ سم در رگ‌هایش پخش می‌شد. او می‌نوشت تا فراموش کند، اما فقط بیشتر به یاد می‌آورد. 🖤🥀
اما حداقل شارینگان هایش برای نوشتن خاموش شده بودند...

---

## ✦ بیداری در تالارِ سایه‌ها ✦

در «اتاقِ خورشید»، ناروتو با دردی که مثلِ خنجری در مغزش فرو می‌رفت، چشم‌هایش را باز کرد.
همه چیز تار بود. انگار روحش از یک تونلِ سیاه و بی‌انتها عبور کرده بود.
پلک زد. یک بار، دو بار، ده بار...
تکه‌هایِ خاطراتش مثلِ شیشه‌هایِ شکسته در ذهنش می‌چرخیدند:
*دیدارش با دوست صمیمیش... پانسمان زخم ها... دروغ هایی درباره ی دایی ای که اصلا وجود نداره... اعتماد کردن ساکورا به دروغ یک گروه مخفی توی یه قصر... اومدن خانواده ی ساکورا... پنهان شدن زیرِ تختِ ساکورا... صدایِ موسیقیِ تیلور سویفت... برخوردِ بشقاب‌ها... پرت شدن از پنجره... هجومِ اون گرگینه‌هایِ کثیف... و بعد...*
تصویرِ ساسکه.
اون چشم‌هایِ سرخ و ترسناک که در شب می‌درخشیدند.

با فکر کردن به اون نگاه، لرزه‌ای به تنش افتاد که حتی استخوان‌هایش را هم به لرزه درآورد.
به اطراف نگاه کرد. سقفِ اتاق...
حکاکیِ تصویرِ «خورشیدی» که رویِ سقف بود، اما انگار دیگر واقعا بی جان بود گرفته شده بود. دیگر اون درخششِ طلایی و نیمه جان را نداشت؛ کدر، خاکستری و مرده به نظر می‌رسید.

ناروتو لب‌هایش را باز کرد و زمزمه‌ای بی‌صدا از آن‌ها خارج شد:
— «من... برگشتم به قصر...» 🏰💔

لبخندِ تلخ و کوتاهی رویِ لبانش نشست. اما بلافاصله اخم‌هایش در هم رفت.
— «ساکورا... اون... من که بهش نگفتم قراره اینجا بیام... نکنه برایِ اون اتفاقی افتاده؟!»
خواست با عجله از تخت بپرد، اما دست‌هایش تکان نخوردند.
صدایِ فلزیِ «چینگ»ِ زنجیرها در سکوتِ اتاق طنین‌انداز شد.

وحشت تویِ دلش نشست.
— «زنجیر؟! چرا... چرا باید به دستام زنجیر ببندن؟» ⛓️😱

تقلا کرد. بازوهایش را کشید، اما زنجیرها حتی یک میلی‌متر هم تکان نخوردند. سردیِ نقره‌یِ باستانی رویِ پوستش می‌سوخت.
ناروتو شروع کرد به داد زدن:
— «ساسوکه! ایتاچی! یکی بیاد اینجا! آنا؟ نگهبان‌ها؟ کجایید؟ جواب بدید! ساسوکههههه! آهایییی! ساسوکههههههههههههههه! کسی صدای منو میشنوه؟ ساسوکهههه!»

صدایِ فریادش تویِ اتاق پیچید و به دیوارهایِ سردِ سنگی خورد و به خودش برگشت.
اما هیچ جوابی نیامد. سکوتِ قصر، سنگین‌تر از همیشه بود؛ انگار که قصرِ اوچیها خودش هم از دیدنِ این صحنه شرمگین بود.

او تنها بود. در قلبِ تاریکی، اسیرِ کسی که بهش اعتماد کرده بود... ☀️⛓️🌙

---
دیدگاه ها (۲۰)

سناریو ساسونارو# 🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️ فص...

سناریو ساسونارو # 🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️ ف...

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️## ق...

سناریو ساسونارو💙🧡《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫همین‌طور که حرف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط