سناریو ساسونارو
سناریو ساسونارو
# 🩸 «ماه و خورشید: افسانهی خون و اشک» ☀️
فصل دو ادامه ی قسمت قبل...
درِ اتاق با صدایی آرام اما سنگین باز شد.
نه آنقدر بلند که حضورش را فریاد بزند، و نه آنقدر بیصدا که بتوان آن را نادیده گرفت.
مثل ورودِ مرگ به یک اتاقِ نیمهروشن، مثل سایهای که بدون اجازه روی همهچیز میافتد.
ناروتو که هنوز روی تخت نشسته بود و سینی غذا رو گذاشته بود روی میز کوچیک کنار تخت و زنجیرهای نقرهای مچهایش را سفت و بیرحمانه به هم بسته نگه داشته بودند، سرش را با شتاب بالا آورد.
صدای فلز، مثل یک هشدارِ کوچک و تیز، در سکوتِ اتاق پیچید.
و بعد او را دید.
ساسوکه.
همانجا، در آستانهی در ایستاده بود؛
با قامتِ صاف، شانههای سفت، و صورتی که از سرما بیشتر از سنگ شباهت داشت.
نه نگاهش نرم بود، نه قدمهایش.
گویی تمامِ راهروهای قصر، قبل از رسیدن او یخ زده بودند.
چشمهایش — آن چشمهای سرخ و بیرحم — به ناروتو دوخته شد و برای یک لحظه، هوا در سینهی ناروتو گیر کرد.
ناروتو ناخودآگاه آب دهانش را قورت داد.
دلش، همان دلِ لجباز و پرصدا، حالا چند ضربان عقب افتاده بود.
ترس را میشد در لابهلای نفسهایش شنید.
اما با همهی آن ترس، او هنوز ناروتو بود.
خورشیدِ لجبازی که حتی وقتی میسوخت، هنوز سعی میکرد بدرخشد.
با صدایی که اول ضعیف بود اما کمکم رنگِ خشم گرفت، گفت:
— «تو...!»
ساسکه تکانی نخورد.
فقط نگاهش تیزتر شد.
آن سکونِ سرد، بدتر از هر انفجارِ خشمی بود.
ناروتو دستهایش را ــ یا بهتر بگوییم، زنجیرهایش را ــ تکان داد و با صدایی تندتر ادامه داد:
— «چرا منو انداختی توی این وضعیت؟!
منو اینجا گیر انداختی که چی بشه؟!
من که... من که فرار نکرده بودم!»
اسمِ «فرار» که از دهانش بیرون آمد، برق کوتاهی در نگاه ساسکه دوید.
خیلی کوتاه.
اما به اندازهای تیره که ناروتو آن را ببیند و قلبش لرزش بردارد.
ساسکه در را پشت سرش بست و
یک قدم جلو آمد.
فقط یک قدم.
اما همان یک قدم، مثل نزدیک شدنِ آتش به پارچهی خشک بود.
ناروتو غریزی خودش را عقب کشید، زنجیرها کشیده شدند، و صدای فلز روی مچهایش به گوش رسید.
ساسکه با لحنی آرام اما کشنده گفت:
— «فرار نکردی؟»
ناروتو که هنوز نفسِ درستوحسابی نداشت، با عجله گفت:
— «نه! من تو خطر بودم! گوش کن ساسوکه تو اشتباه_»
اما ساسوکه حرفش را برید.
صدایش سردتر از یخ بود:
— «تو رفتی.»
ناروتو مکث کرد.
لحظهای نگاهش لرزید.
ساسکه ادامه داد، و در صدایش چیزی بود که بهجای خشم، بیشتر شبیه زخمِ کهنهای بود که ناگهان تازه شده باشد:
— «رفتی توی دنیای خودت.
من صدات زدم،
منتظرت موندم،
و تو... از من فاصله گرفتی.»
ناروتو چشمانش را گرد کرد.
«دنیای خودم؟»
چهطور میتوانست اینقدر اشتباه ببیند؟ چهطور؟
خواست فوراً توضیح بدهد، خواست بگوید که اشتباه میکند، که او فرار نکرده، بگه که شبی که اوروچیمارو اون رو زمان مراسم دزدید، که گرگینه ها نزدیک بود دوباره اورا بگیرند، که فقط گیج بوده، که فقط ترسیده بوده، که فقط...
اما خشمِ ساسکه دیگر جایی برای شنیدن نمیگذاشت.
او دیگر گوش نمیکرد.
اصلاً شبیه کسی نبود که بخواهد گوش کند.
تنش در هوا جمع شد.
اتاق کوچکتر شد.
نورِ کمجانِ دیوارها، انگار عقب رفت.
فقط دو نفر مانده بودند و یک خشمِ در حال انفجار.
ناروتو با صدایی لرزانتر گفت:
— «ساسکه، صبر کن. اون چشمات... لعنتی ببین من میتونم توضیح بدم. تو اشتباه میکنی. من—»
اما ساسکه ناگهان دستش را دراز کرد و گلوی او را گرفت.
همهچیز در یک ثانیه تغییر کرد.
نفسِ ناروتو برید.
چشمهایش از حیرت باز ماند.
زنجیرها با تکانِ شدید بدنش به صدا درآمدند.
درد، مثل موجی داغ و ناگهانی، از گلویش تا قفسهی سینهاش دوید.
— «ساس...که...»
صدایش خفه شد.
نگاهِ ساسکه، در آن لحظه، چیزی میانِ گرسنگی و خشم داشت.
وحشی.
تاریک.
انگار ماهی که از قرنها پیش گرسنه مانده باشد و حالا خورشید را یافته باشد.
ناروتو خواست مچِ او را بگیرد، خواست فشارش را کم کند، اما دستهایش اسیر بودند.
فقط تقلا کرد.
فقط نفس کشید ــ بریده، کوتاه، ترسیده.
و بعد...
ساسکه خم شد.
و ناروتو رو با شدت کوبید به تخت و رفت روش...
نزدیکتر.
نزدیکتر از آنچه هر مرزی اجازه میداد.
ناروتو با وحشت فهمید که این فقط تهدید نیست.
این فقط یک خشمِ ناگهانی نیست.
چیزی در چشمان ساسکه فرو ریخته بود؛ چیزی شبیه کنترلِ از دسترفته، شبیه نیرویی که از درون میجوشید و هرچه را سر راهش بود میبلعید.
ناروتو زمزمه کرد:
— «نه... ساسو...»
اما دیگر دیر شده بود.
# 🩸 «ماه و خورشید: افسانهی خون و اشک» ☀️
فصل دو ادامه ی قسمت قبل...
درِ اتاق با صدایی آرام اما سنگین باز شد.
نه آنقدر بلند که حضورش را فریاد بزند، و نه آنقدر بیصدا که بتوان آن را نادیده گرفت.
مثل ورودِ مرگ به یک اتاقِ نیمهروشن، مثل سایهای که بدون اجازه روی همهچیز میافتد.
ناروتو که هنوز روی تخت نشسته بود و سینی غذا رو گذاشته بود روی میز کوچیک کنار تخت و زنجیرهای نقرهای مچهایش را سفت و بیرحمانه به هم بسته نگه داشته بودند، سرش را با شتاب بالا آورد.
صدای فلز، مثل یک هشدارِ کوچک و تیز، در سکوتِ اتاق پیچید.
و بعد او را دید.
ساسوکه.
همانجا، در آستانهی در ایستاده بود؛
با قامتِ صاف، شانههای سفت، و صورتی که از سرما بیشتر از سنگ شباهت داشت.
نه نگاهش نرم بود، نه قدمهایش.
گویی تمامِ راهروهای قصر، قبل از رسیدن او یخ زده بودند.
چشمهایش — آن چشمهای سرخ و بیرحم — به ناروتو دوخته شد و برای یک لحظه، هوا در سینهی ناروتو گیر کرد.
ناروتو ناخودآگاه آب دهانش را قورت داد.
دلش، همان دلِ لجباز و پرصدا، حالا چند ضربان عقب افتاده بود.
ترس را میشد در لابهلای نفسهایش شنید.
اما با همهی آن ترس، او هنوز ناروتو بود.
خورشیدِ لجبازی که حتی وقتی میسوخت، هنوز سعی میکرد بدرخشد.
با صدایی که اول ضعیف بود اما کمکم رنگِ خشم گرفت، گفت:
— «تو...!»
ساسکه تکانی نخورد.
فقط نگاهش تیزتر شد.
آن سکونِ سرد، بدتر از هر انفجارِ خشمی بود.
ناروتو دستهایش را ــ یا بهتر بگوییم، زنجیرهایش را ــ تکان داد و با صدایی تندتر ادامه داد:
— «چرا منو انداختی توی این وضعیت؟!
منو اینجا گیر انداختی که چی بشه؟!
من که... من که فرار نکرده بودم!»
اسمِ «فرار» که از دهانش بیرون آمد، برق کوتاهی در نگاه ساسکه دوید.
خیلی کوتاه.
اما به اندازهای تیره که ناروتو آن را ببیند و قلبش لرزش بردارد.
ساسکه در را پشت سرش بست و
یک قدم جلو آمد.
فقط یک قدم.
اما همان یک قدم، مثل نزدیک شدنِ آتش به پارچهی خشک بود.
ناروتو غریزی خودش را عقب کشید، زنجیرها کشیده شدند، و صدای فلز روی مچهایش به گوش رسید.
ساسکه با لحنی آرام اما کشنده گفت:
— «فرار نکردی؟»
ناروتو که هنوز نفسِ درستوحسابی نداشت، با عجله گفت:
— «نه! من تو خطر بودم! گوش کن ساسوکه تو اشتباه_»
اما ساسوکه حرفش را برید.
صدایش سردتر از یخ بود:
— «تو رفتی.»
ناروتو مکث کرد.
لحظهای نگاهش لرزید.
ساسکه ادامه داد، و در صدایش چیزی بود که بهجای خشم، بیشتر شبیه زخمِ کهنهای بود که ناگهان تازه شده باشد:
— «رفتی توی دنیای خودت.
من صدات زدم،
منتظرت موندم،
و تو... از من فاصله گرفتی.»
ناروتو چشمانش را گرد کرد.
«دنیای خودم؟»
چهطور میتوانست اینقدر اشتباه ببیند؟ چهطور؟
خواست فوراً توضیح بدهد، خواست بگوید که اشتباه میکند، که او فرار نکرده، بگه که شبی که اوروچیمارو اون رو زمان مراسم دزدید، که گرگینه ها نزدیک بود دوباره اورا بگیرند، که فقط گیج بوده، که فقط ترسیده بوده، که فقط...
اما خشمِ ساسکه دیگر جایی برای شنیدن نمیگذاشت.
او دیگر گوش نمیکرد.
اصلاً شبیه کسی نبود که بخواهد گوش کند.
تنش در هوا جمع شد.
اتاق کوچکتر شد.
نورِ کمجانِ دیوارها، انگار عقب رفت.
فقط دو نفر مانده بودند و یک خشمِ در حال انفجار.
ناروتو با صدایی لرزانتر گفت:
— «ساسکه، صبر کن. اون چشمات... لعنتی ببین من میتونم توضیح بدم. تو اشتباه میکنی. من—»
اما ساسکه ناگهان دستش را دراز کرد و گلوی او را گرفت.
همهچیز در یک ثانیه تغییر کرد.
نفسِ ناروتو برید.
چشمهایش از حیرت باز ماند.
زنجیرها با تکانِ شدید بدنش به صدا درآمدند.
درد، مثل موجی داغ و ناگهانی، از گلویش تا قفسهی سینهاش دوید.
— «ساس...که...»
صدایش خفه شد.
نگاهِ ساسکه، در آن لحظه، چیزی میانِ گرسنگی و خشم داشت.
وحشی.
تاریک.
انگار ماهی که از قرنها پیش گرسنه مانده باشد و حالا خورشید را یافته باشد.
ناروتو خواست مچِ او را بگیرد، خواست فشارش را کم کند، اما دستهایش اسیر بودند.
فقط تقلا کرد.
فقط نفس کشید ــ بریده، کوتاه، ترسیده.
و بعد...
ساسکه خم شد.
و ناروتو رو با شدت کوبید به تخت و رفت روش...
نزدیکتر.
نزدیکتر از آنچه هر مرزی اجازه میداد.
ناروتو با وحشت فهمید که این فقط تهدید نیست.
این فقط یک خشمِ ناگهانی نیست.
چیزی در چشمان ساسکه فرو ریخته بود؛ چیزی شبیه کنترلِ از دسترفته، شبیه نیرویی که از درون میجوشید و هرچه را سر راهش بود میبلعید.
ناروتو زمزمه کرد:
— «نه... ساسو...»
اما دیگر دیر شده بود.
- ۴.۶k
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط