{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قهوه تلخ

☕️قهوه تلخ
پارت دهم

"پسرم جونگکوک

اگه داری این نامه رو می‌خونی، یعنی من دیگه نیستم. نترس. قوی باش. مثل همیشه.

چیزی رو باید بدونم که سال‌هاست توی سینه‌م نگه داشتم. من و دو تا دوست قدیمی، سال‌ها پیش فهمیدیم یه راز بزرگ رو. رازی درباره‌ی یه تاجر معروف به اسم آقای کانگ. اون داشت کارای خلاف می‌کرد، پولای کثیف، حتی آدم‌کشی. ما سه تا مدرک جمع کردیم. می‌خواستیم لواش بدیم.

یه شب، من و دوستام جلسه گذاشتیم. اون شب آخرین باری بود که همدیگرو زنده دیدیم. فرداش... دوستم جی هو (پدر تهیونگ) تو یه تصادف مُرد. زنش همراهش بود. هر دو رفتن. چند ماه بعد، دوست دیگه‌م سان (پدر یه دختر که اسمش لی لی بود) هم تو یه تصادف دیگه مُرد. من موندم و ترس.

تا دیروز. دیروز یه نامه گرفتم. از کسی که خودشو زده بود "همکار قدیمی". توی نامه نوشته بود: "تو بعدی هستی".

پسرم، من می‌دونم می‌میرم. ولی قبلش باید بهت بگم: برو سراغ بچه‌های اون دو دوستم. پسر جی هو (تهیونگ) و دختر سان (لی لی). باهاشون بگرد. مدارک رو پیدا کنین. آقای کانگ رو لو بدین. و بدونین... من تا آخرین نفس بهتون افتخار می‌کنم.

دوستتون دارم. پدرت"

نامه که تموم شد، سکوت کردیم. اشک داشت می‌اومد توی چشمام. به تهیونگ نگاه کردم. دستش رو برده بود روی صورتش، آروم اشکهاش رو پاک می‌کرد.

جونگکوک: اینم اسم اون تاجره. آقای کانگ. (یه عکس از توی جیبش درآورد) اینم عکسش.

عکس یه مرد حدوداً ۵۰ ساله بود، کت و شلوار گرون قیمت، عینک طلایی، لبخند مصنوعی. یه آدم معمولی. ولی زیر این قیافه، یه هیولا خوابیده بود.
..........
دیدگاه ها (۲۰)

☕️قهوه تلخ پارت یازدهملی لی: پس پدر من... پدر تو... پدر تهیو...

☕️قهوه تلخ پارت سیزدهم ساعت ۷ صبح.همون موقع گوشیم زنگ خورد....

☕ قهوه تلخ پارت نهم---هوا دیگه کاملاً تاریک شده بود. بارون ه...

عشقم تو میتونی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط