{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قهوه تلخ

☕ قهوه تلخ
پارت نهم
---

هوا دیگه کاملاً تاریک شده بود. بارون هنوز می‌زد، اونم چه بارونی! انگار آسمون دلش گرفته بود و می‌خواست همه‌ی غصه‌هاش رو خالی کنه. توی کافه‌ی "قهوه تلخ" غیر از ما سه نفر، فقط اون پیرمرد بود که هنوز پشت میزش کتاب می‌خوند و یه دختر دانشجو که توی گوشه‌ای با لپتاپش کار می‌کرد.

تهیونگ رفت پشت پیشخوان. بدون اینکه چیزی بگه، سه تا فنجون قهوه درست کرد. دستاش ماهرانه کار می‌کرد، انگار سال‌هاست این کار رو میکنه. بوی قهوه توی کافه پیچید، اونم قهوه‌ای که انگار تهش یه ذره دارچین و هل ریخته بودن.

جونگکوک کیفش رو گذاشت رو میز و نشست. خسته به نظر می‌رسید. چشماش قرمز بود، معلوم بود گریه کرده. ولی الان دیگه گریه نمی‌کرد. الان یه چیز دیگه توی چشماش بود. عزم. اراده. یه چیزی شبیه آتیش خاموش.

لی لی: جونگکوک... بابات... چطور شد؟ یعنی چی شد؟

جونگکوک: (مکث کرد، به فنجون قهوه خیره شد) دیروز عصر. داشت از شرکت برمی‌گشت. ماشینش تو جاده چپ کرد. گفتن تصادفه. (سرش رو بالا آورد) ولی تصادف نبود لی لی.

تهیونگ اومد و کنار ما نشست. سه تایی دور یه میز چوبی کوچیک، توی یه کافه‌ی قدیمی، توی یه شب بارونی. انگار فیلم بود.

لی لی: از کجا می‌دونی؟

جونگکوک: (نامه رو از توی کیفش درآورد) بخونین.

یه نامه بود توی یه پاکت قهوه‌ای. کاغذش قدیمی بود، یه ذره مچاله. با دست خطی لرزان ولی محکم. شروع کردم خوندن با صدای بلند:

........
دیدگاه ها (۶)

☕️قهوه تلخپارت دهم"پسرم جونگکوکاگه داری این نامه رو می‌خونی،...

☕️قهوه تلخ پارت یازدهملی لی: پس پدر من... پدر تو... پدر تهیو...

قهوه تلخ پارت هشتملی لی: (مکث کردم) باشه. ولی یه شرط دارم.ته...

قهوه تلخ پارت پنجمگوشی جونگکوک زنگ خورد رفت بیروندو-هیون هم ...

☕ قهوه تلخ ☕️پارت شصت دوملی لی: وقت چی؟جونگکوک: (یه حلقه‌ی د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط