قهوه تلخ
☕️قهوه تلخ
پارت سیزدهم
ساعت ۷ صبح.
همون موقع گوشیم زنگ خورد. یه شماره ناشناس. جواب دادم.
صدای آشنا اومد: "لی لی جان. شب خوبی داری؟"
دو-هیون بود.
لی لی: چرا زنگ زدی؟ از کجا شمارمو داری؟
دو-هیون: (خنده) من همه چی رو دارم. فقط خواستم بگم مواظب خودت باش. دیشب یه چیزایی شنیدم. یه نفر دنبالته. نه تو تنها، هر سه تاتون. اگه خواستی کمک کنم، بهم بگو.
لی لی: چرا باید کمک کنی دو-هیون؟ تو که...
دو-هیون: آره میدونم. من قبلاً... کارای بد کردم. ولی بعضی وقتا آدما عوض میشن. نه همیشه، ولی بعضی وقتا.
خط قطع شد.
جونگکوک: دو-هیون بود؟
لی لی: آره. میگه یکی دنبال ماست.
تهیونگ: راست میگه. اون مرد توی کافه، اون فقط برای قهوه نیومده بود. اومده بود ببینه ما کجاییم.
شب از نصف هم گذشته بود. تهیونگ گفت بمونیم همونجا. کافه یه اتاق کوچیک داشت، دو تا تخت، یه مبل کهنه. جونگکوک نشست رو مبل، من رفتم رو یکی از تختها، تهیونگ رو زمین نشست به دیوار تکیه داد.
تهیونگ: میتونم چراغا رو خاموش کنم؟
لی لی: آره.
تاریکی اومد. فقط نور مهتاب از پنجره میاومد. صدای باد میاومد.
لی لی: تهیونگ...
تهیونگ: جان؟
لی لی: میترسی؟
تهیونگ: (مکث کرد) آره. ولی بیشتر از ترس، یه چیز دیگه هست. یه چیزی که میگه باید این کار رو بکنم. برای پدرم. برای مادرم. برای هانا.
لی لی: منم میترسم. ولی وقتی شمام هستین، ترس کمتر میشه.
جونگکوک از توی تاریکی گفت: ما سه تا با همیم. تا آخرش.
همون موقع یه نور از بیرون تابید. چراغ ماشین. یه ماشین سیاه اومد و جلوی کافه وایستاد. موتورش روشن بود. چند ثانیه بعد، خاموش کرد و رفت.
کی بود؟ چی میخواست؟ نمیدونستیم.
ولی یه چیزی رو میدونستیم: فردا، زندان. و بعدش... هر چی پیش بیاد.
---
صبح روز بعد - ساعت ۶:۳۰
پارت سیزدهم
ساعت ۷ صبح.
همون موقع گوشیم زنگ خورد. یه شماره ناشناس. جواب دادم.
صدای آشنا اومد: "لی لی جان. شب خوبی داری؟"
دو-هیون بود.
لی لی: چرا زنگ زدی؟ از کجا شمارمو داری؟
دو-هیون: (خنده) من همه چی رو دارم. فقط خواستم بگم مواظب خودت باش. دیشب یه چیزایی شنیدم. یه نفر دنبالته. نه تو تنها، هر سه تاتون. اگه خواستی کمک کنم، بهم بگو.
لی لی: چرا باید کمک کنی دو-هیون؟ تو که...
دو-هیون: آره میدونم. من قبلاً... کارای بد کردم. ولی بعضی وقتا آدما عوض میشن. نه همیشه، ولی بعضی وقتا.
خط قطع شد.
جونگکوک: دو-هیون بود؟
لی لی: آره. میگه یکی دنبال ماست.
تهیونگ: راست میگه. اون مرد توی کافه، اون فقط برای قهوه نیومده بود. اومده بود ببینه ما کجاییم.
شب از نصف هم گذشته بود. تهیونگ گفت بمونیم همونجا. کافه یه اتاق کوچیک داشت، دو تا تخت، یه مبل کهنه. جونگکوک نشست رو مبل، من رفتم رو یکی از تختها، تهیونگ رو زمین نشست به دیوار تکیه داد.
تهیونگ: میتونم چراغا رو خاموش کنم؟
لی لی: آره.
تاریکی اومد. فقط نور مهتاب از پنجره میاومد. صدای باد میاومد.
لی لی: تهیونگ...
تهیونگ: جان؟
لی لی: میترسی؟
تهیونگ: (مکث کرد) آره. ولی بیشتر از ترس، یه چیز دیگه هست. یه چیزی که میگه باید این کار رو بکنم. برای پدرم. برای مادرم. برای هانا.
لی لی: منم میترسم. ولی وقتی شمام هستین، ترس کمتر میشه.
جونگکوک از توی تاریکی گفت: ما سه تا با همیم. تا آخرش.
همون موقع یه نور از بیرون تابید. چراغ ماشین. یه ماشین سیاه اومد و جلوی کافه وایستاد. موتورش روشن بود. چند ثانیه بعد، خاموش کرد و رفت.
کی بود؟ چی میخواست؟ نمیدونستیم.
ولی یه چیزی رو میدونستیم: فردا، زندان. و بعدش... هر چی پیش بیاد.
---
صبح روز بعد - ساعت ۶:۳۰
- ۱۰.۲k
- ۰۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط