{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. 
---

پارت ۷۱ | «فقط می‌خواستم باهات حرف بزنم...»

ساعت از هفت عصر گذشته بود.

بیشتر کارمندهای شرکت رفته بودند.

راهروها آرام‌تر از همیشه بودند.

...

مانلی آخرین وسایلش را جمع می‌کرد که یاد حرف تهیونگ افتاد.

«بعد از تمرین، چند دقیقه میای اتاق طراحی؟»

نفس آرامی کشید.

«ببینم چی می‌خواست بگه...»


---

چند دقیقه بعد...

صدای تقه‌ای به در خورد.

تق... تق...

«بفرمایید.»

در آرام باز شد.

تهیونگ وارد اتاق شد.

موهایش هنوز از تمرین کمی به هم ریخته بود و حوله‌ای روی شانه‌اش انداخته بود.

با لبخند گفت:

«سلام...»

مانلی هم لبخند زد.

«سلام.»


---

چند لحظه سکوت شد.

تهیونگ اطراف اتاق را نگاه کرد.

بعد آرام گفت:

«راستش...»

مانلی منتظر نگاهش کرد.

«گفتی درباره‌ی لباس سؤال داری.»

تهیونگ خنده‌ی کوتاهی کرد و دستش را پشت گردنش کشید.

«...دروغ گفتم.»

مانلی با تعجب خندید.

«چی؟»

«هیچ سؤال مهمی درباره‌ی لباس نداشتم.»

«پس چرا گفتی بیام؟»


---

تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.

بعد با صداقت گفت:

«چون احساس کردم از دیروز یه چیزی بینمون عوض شده...»

لبخند مانلی کم‌رنگ شد.

تهیونگ ادامه داد:

«حس کردم ناراحتی...»

«خواستم بدونم دلیلش من بودم یا نه.»


---

مانلی نگاهش را به زمین دوخت.

چند لحظه چیزی نگفت.

بعد خیلی آرام گفت:

«نه...»

اما خودش هم مطمئن نبود.

تهیونگ لبخند کوچکی زد.

«مطمئنی؟»

مانلی نفس عمیقی کشید.

«فقط...»

مکث کرد.

«دیروز یکم حالم خوب نبود.»

تهیونگ سر تکان داد.

«باشه...»

او اصرار نکرد.

همین باعث شد مانلی کمی احساس آرامش کند.


---

برای عوض شدن فضا، تهیونگ به یکی از طرح‌های روی میز نگاه کرد.

«این برای اجرای بعدیه؟»

«آره.»

«قشنگه.»

مانلی لبخند زد.

«هنوز کامل نشده.»

«ولی مطمئنم آخرش عالی میشه.»


---

چند دقیقه بعد...

فضا دوباره مثل قبل صمیمی شده بود.

هر دو درباره‌ی طراحی، موسیقی و برنامه‌های آینده حرف زدند.

انگار دلخوری دیروز کم‌کم از بین رفته بود.


---

همان موقع...

صدای خنده‌ای از راهرو آمد.

در اتاق نیمه‌باز بود.

جین از کنار در رد شد.

همین که تهیونگ را داخل اتاق دید، آرام به جیهوپ گفت:

«باز اینجاست.»

جیهوپ لبخند زد.

«این دفعه حداقل بهونه‌ی لباس نیاورده.»

هر دو بی‌صدا خندیدند و بدون اینکه مزاحم شوند، از آنجا دور شدند.


---

داخل اتاق...

تهیونگ به ساعتش نگاه کرد.

«باید برم...»

مانلی سر تکان داد.

«آره، دیر شده.»

تهیونگ چند قدم به سمت در رفت.

اما قبل از بیرون رفتن برگشت.

لبخند گرمی زد.

«خوشحالم که باهام حرف زدی.»

مانلی هم لبخند زد.

«منم...»


---

وقتی در بسته شد...

مانلی روی صندلی نشست.

بی‌اختیار لبخندی روی لبش نشست.

با خودش زمزمه کرد:

«پس فقط می‌خواست مطمئن بشه ناراحت نیستم...»

همان لحظه...

تهیونگ هم در راهرو، با لبخند آرامی قدم می‌زد.

دلش سبک‌تر شده بود.

نمی‌دانست چرا...

اما حرف زدن چند دقیقه‌ای با مانلی، خستگی تمام روز را از یادش برده بود.

پایان پارت ۷۱... 🤍🌙
دیدگاه ها (۴)

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

پارت ۷۸ |«خوابی پنهان خسته نباشی؟...»آن روز...از صبح، شرکت غ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط