طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦.
پارت ۷۳ | «حسادتی که لو نمیرفت...»
---
صبح روز بعد...
شرکت از همیشه شلوغتر بود.
اعضا برای جلسهی برنامهریزی اجرای جدید آمده بودند و تیم طراحی هم مشغول آماده کردن نمونههای لباس بود.
مانلی از پشت میز، آخرین جزئیات یکی از کتها را بررسی میکرد.
---
چند دقیقه بعد...
تهیونگ وارد اتاق طراحی شد.
با همان لبخند همیشگی گفت:
«صبح بخیر.»
مانلی سرش را بلند کرد.
«صبح بخیر.»
این بار لبخندش واقعیتر از روز قبل بود.
تهیونگ هم با دیدن آن، بیاختیار نفس راحتی کشید.
---
همان موقع...
همان استایلیست وارد اتاق شد.
«تهیونگ، مدیر گفته بعد از جلسه چند دقیقه وقت داری؟ باید اندازهی یه لباس رو دوباره چک کنیم.»
تهیونگ مؤدبانه گفت:
«حتماً.»
مانلی سعی کرد کاملاً عادی بماند.
سرش را پایین انداخت و دوباره مشغول طراحی شد.
اما...
مدادش چند بار روی کاغذ مکث کرد.
---
چند دقیقه بعد...
همه از اتاق بیرون رفتند.
مانلی تنها ماند.
با خودش زمزمه کرد:
«چرا هر بار که اون دختر کنارش میایسته، حالم عوض میشه...»
سریع سرش را تکان داد.
«نه... این فقط یه حس الکیه.»
---
ظهر...
اعضا برای استراحت به کافهی کوچک شرکت رفتند.
مانلی هم برای گرفتن قهوه وارد شد.
همان لحظه دید تهیونگ و آن استایلیست دربارهی لباس اجرا حرف میزنند.
دختر چیزی گفت و هر دو خندیدند.
لبخند مانلی کمرنگ شد.
آرام لیوان قهوهاش را برداشت.
بدون اینکه چیزی بگوید، از کافه بیرون رفت.
---
چند ثانیه بعد...
تهیونگ متوجه رفتنش شد.
نگاهش تا انتهای راهرو دنبالش کرد.
جیمین که کنار او ایستاده بود، لبخند معنیداری زد.
«باز رفت...»
تهیونگ با تعجب پرسید:
«منظورت چیه؟»
جیمین شانه بالا انداخت.
«هیچی... فقط فکر میکنم یکی این روزا زیادی به رفتوآمدهای تو دقت میکنه.»
تهیونگ اخمی از روی فکر کرد.
«منظورت مانلیه؟»
جیمین فقط خندید.
«خودت کمکم میفهمی.»
---
عصر...
مانلی مشغول مرتب کردن پارچهها بود که صدای در آمد.
تهیونگ داخل شد.
دو لیوان قهوه در دستش بود.
یکی را روی میز گذاشت.
«فکر کردم شاید خسته باشی.»
مانلی با تعجب نگاهش کرد.
«برای من گرفتی؟»
تهیونگ لبخند زد.
«آره...»
«امروز حس کردم خیلی کمحرف شدی.»
مانلی چند لحظه به لیوان نگاه کرد.
بعد لبخند آرامی زد.
«ممنون...»
---
وقتی تهیونگ از اتاق بیرون رفت...
مانلی لیوان قهوه را در دست گرفت.
گرمایش را حس کرد و بیاختیار لبخند زد.
زیر لب گفت:
«چرا با یه کار کوچیک... اینقدر خوشحال میشم؟»
در همان لحظه...
تهیونگ هم در راهرو با خودش فکر میکرد:
«فقط میخوام دوباره مثل قبل بخنده...»
---
پایان پارت ۷۳... 🤍☕
> گاهی حسادت، قبل از اینکه خودش را معرفی کند، فقط در سکوت و نگاههای کوتاه پنهان میشود.
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦.
پارت ۷۳ | «حسادتی که لو نمیرفت...»
---
صبح روز بعد...
شرکت از همیشه شلوغتر بود.
اعضا برای جلسهی برنامهریزی اجرای جدید آمده بودند و تیم طراحی هم مشغول آماده کردن نمونههای لباس بود.
مانلی از پشت میز، آخرین جزئیات یکی از کتها را بررسی میکرد.
---
چند دقیقه بعد...
تهیونگ وارد اتاق طراحی شد.
با همان لبخند همیشگی گفت:
«صبح بخیر.»
مانلی سرش را بلند کرد.
«صبح بخیر.»
این بار لبخندش واقعیتر از روز قبل بود.
تهیونگ هم با دیدن آن، بیاختیار نفس راحتی کشید.
---
همان موقع...
همان استایلیست وارد اتاق شد.
«تهیونگ، مدیر گفته بعد از جلسه چند دقیقه وقت داری؟ باید اندازهی یه لباس رو دوباره چک کنیم.»
تهیونگ مؤدبانه گفت:
«حتماً.»
مانلی سعی کرد کاملاً عادی بماند.
سرش را پایین انداخت و دوباره مشغول طراحی شد.
اما...
مدادش چند بار روی کاغذ مکث کرد.
---
چند دقیقه بعد...
همه از اتاق بیرون رفتند.
مانلی تنها ماند.
با خودش زمزمه کرد:
«چرا هر بار که اون دختر کنارش میایسته، حالم عوض میشه...»
سریع سرش را تکان داد.
«نه... این فقط یه حس الکیه.»
---
ظهر...
اعضا برای استراحت به کافهی کوچک شرکت رفتند.
مانلی هم برای گرفتن قهوه وارد شد.
همان لحظه دید تهیونگ و آن استایلیست دربارهی لباس اجرا حرف میزنند.
دختر چیزی گفت و هر دو خندیدند.
لبخند مانلی کمرنگ شد.
آرام لیوان قهوهاش را برداشت.
بدون اینکه چیزی بگوید، از کافه بیرون رفت.
---
چند ثانیه بعد...
تهیونگ متوجه رفتنش شد.
نگاهش تا انتهای راهرو دنبالش کرد.
جیمین که کنار او ایستاده بود، لبخند معنیداری زد.
«باز رفت...»
تهیونگ با تعجب پرسید:
«منظورت چیه؟»
جیمین شانه بالا انداخت.
«هیچی... فقط فکر میکنم یکی این روزا زیادی به رفتوآمدهای تو دقت میکنه.»
تهیونگ اخمی از روی فکر کرد.
«منظورت مانلیه؟»
جیمین فقط خندید.
«خودت کمکم میفهمی.»
---
عصر...
مانلی مشغول مرتب کردن پارچهها بود که صدای در آمد.
تهیونگ داخل شد.
دو لیوان قهوه در دستش بود.
یکی را روی میز گذاشت.
«فکر کردم شاید خسته باشی.»
مانلی با تعجب نگاهش کرد.
«برای من گرفتی؟»
تهیونگ لبخند زد.
«آره...»
«امروز حس کردم خیلی کمحرف شدی.»
مانلی چند لحظه به لیوان نگاه کرد.
بعد لبخند آرامی زد.
«ممنون...»
---
وقتی تهیونگ از اتاق بیرون رفت...
مانلی لیوان قهوه را در دست گرفت.
گرمایش را حس کرد و بیاختیار لبخند زد.
زیر لب گفت:
«چرا با یه کار کوچیک... اینقدر خوشحال میشم؟»
در همان لحظه...
تهیونگ هم در راهرو با خودش فکر میکرد:
«فقط میخوام دوباره مثل قبل بخنده...»
---
پایان پارت ۷۳... 🤍☕
> گاهی حسادت، قبل از اینکه خودش را معرفی کند، فقط در سکوت و نگاههای کوتاه پنهان میشود.
- ۳۴۰
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط