{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ᴅᴇᴄᴇɪᴛ

ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁵⁰

این بار قلب داهی اون‌قدر محکم کوبید که مطمئن بود خودش هم صداشو شنیده. 
نه، این سؤالو نباید می‌پرسید. 
هر سؤال دیگه‌ای خوب بود. 
هر چیزی غیر از این.

"نه."

داهی حس کرد گلوی خشک‌شده‌ش بیشتر می‌سوزه.
از سرماخوردگی بود؟ 
از استرس بود؟ 
از این نزدیکی لعنتی بود؟ 
خودشم نمی‌دونست.

چند ثانیه سکوت بینشون کش اومد.

نگاه جونگکوک هنوز روی صورت داهی بود.
متوجه شد دیگه عصبی نیست
دیگه خبری از احساسات ناخوش که تا چند دقیقه قبل واسه اتفاقات مختلف بهش فشار آورده بود، نبود..
آرامش گرفته بود و در عین حال کمی مضطرب بود!
خودشم نمیدونست چه حسی بود.. فقط میدونست خوب بود...

داهی آروم‌تر تکرار کرد:"نه. کاری نکردی."

آره به نظر اون مقصر خودش بود چون فکر می‌کرد از رفتارای جونگکوک اشتباه برداشت میکرد..

انگار همین جواب ساده کافی بود.

دستی که روی جعبه بود رو آروم پایین آورد و لبه‌ی کارتن رو گرفت."بده من."

داهی سریع گفت: "لازم نیست."

"داره از دستت میوفته"

"نه نمیوفت..."

یه سرفه‌ی خشک، ناگهانی، که از وسط جمله پیچید توی گلوش و مجبورش کرد سرشو برگردونه.

اخم جونگکوک همون لحظه عمیق شد. "تو مریضی؟"

داهی سریع سرشو تکون داد. "نه."

"الان جلو چشمم سرفه کردی."

"یه چیزی پرید تو گلوم."

جونگکوک انگار بین حرص و نگرانی گیر کرده بود. 
چند ثانیه فقط نگاهش کرد، بعد دست آزادش رو آورد بالا و خیلی کوتاه پشت انگشت‌هاشو به کنار صورت داهی زد..

داهی یخ کرد. نه چون دستش سرد بو
اتفاقاً گرم بود..
خیلی گرم.

جونگکوک زیرلب، با اخمی که حالا بیشتر شبیه نگرانی شده بود، گفت:"صورتت داغه."

داهی فوراً سرشو عقب کشید، تا جایی که دیوار اجازه می‌داد. "گفتم که چیزیم نیست."

"آره، و منم باید باور کنم؟"

_لازم نکرده باور کنی

"پس چی‌کار کنم؟"

_برو کنار

و جعبه رو کشید و به زور با برخورد شونه‌اش به شونه‌ی جونگکوک ازش جدا شد و رفت.
زیرلب با خودش گفت:" بهتره به دوست دخترت برسی جناب نگران!"

جونگکوک با اخم غلیظ به جای خالیش خیره شده بود.
هنوز گرمای حضورش باقی مونده بود..
به این فکر می‌کرد چیشده که دختر مقابلش حتی دیگه سرفه‌شم جلوش انکار می‌کرد و انقدر سریع بهش جواب میداد..
چرا مدام ازش دوری می‌کرد؟
این سوالای بی جواب بیشتر از اونی که تصور می‌کرد بهمش ریخته بود.

چطور انقدر راحت می‌تونست بهمش بریزه..؟ خودشم نمی‌دونست.
همونجا به دیوار تکیه داد...

کامنتا بالا فرداشب پارت بارون داریم🌷


#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
دیدگاه ها (۲۸)

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.36(روایت از زبان نویسند...

پارت ۲جونگکوک اونجا نشسته بود.سرش رو بالا آورد.«تو اینجا چی ...

پارت ۱۸ — «چالش عجیب»جونگکوک جعبه رو جلو کشید و یه کاغذ دیگه...

پارت ۲۸ — «شامِ فاجعه»نیم ساعت بعد، بوی عجیبی کل خونه رو برد...

پارت ۸چند روزی از شروع پروژه گذشته بود.اون روز بعد از کلاس، ...

وقتی برای حسودی کردنش از یکی دیگه تعریف میکنی

🌿نسل نور🌿گاهی نباید به بچه‌مون بگیم کجای کارش اشتباهه!مثلاً ...

مافیای من — قسمت ۱۹رازی که به او مربوط بودماشین همچنان در سک...

🖤 قسمت دوم آخرین حرف‌های یک پدربیماری پدر فاطمه روزب...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۶ات با شنیدن حرف سامان، آرام به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط