فریب
ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁴⁵
با خستگی و کسلی شدید بیدار شد.
انگار بدنش تمایلی به بلند شدن از تخت نداشت.
به خودش تو آیینه نگاه کرد، اگرچه چشماش اصلا باز نمیشدن.
چشماشو مالید تا بتونه بهتر ببینه، یه صورت پف کرده با چشمای قرمز که آب بینیش هر از گاهی پایین میاومد.
سمت حموم حرکت کرد.
بیحال تصمیم گرفت همونطور با لباس بره زیر دوش تا کمی از التهاب و گرفتهگیش کم شه.
زیر دوش نشسته بود و فکر میکرد که یهو شوینده ای که کنارش بود رو برداشت و پرت کرد." شاید فقط یه هوله"
سرشو رو زانوش گذاشت و سرفه ای زد." کلی از این داستانای پسر هول و گول خوردن از دوستام شنیدم به اندازه کافی تجربه دارم"
برای اولین بار سر میز صبحانه ای که پدرش داشت میخورد نشست.
هان متعجب ابرو بالا انداخت و بعد نگران گفت:" قرصی که برآن گذاشتم رو خوردی؟"
و ظرف خوراکی رو جلوش گذاشت.
داهی:" میگم... امروزم.. برای نظارت.. چیزی هست؟"
تکخندی زد." یعنی چی؟ عجیب میزنی داهی
از کار خسته شدی؟"
_نه.. ترجیح میدادم تو شرکت تو کار کنم تا اونجا
هان:" تو نمایندهی من اونجایی پس کارتو درست انجام بده و نظارت کن بقیه هم کارشون رو درست انجام بدن
تا پایان این پروژه"
نفسشو بیرون دادو بیحال بلند شد.
بهر حال امروز که جونگکوک نمی اومد هنوز اونقدر خوب نشده بود.
________________
باخیال راحت خودشو به طبقه شرکت رسوند و حالا بخش سخت اینجا بود.
خوبه که حداقل امروز جونگکوک نیست واقعا نمیدونست چطوری باهاش رو به رو شه یا اگه راجع به آخرین دیدارشون سوال بپرسه چی سرهم کنه.
نزدیک در اتاقش رسید اما صدایی از پشت نگهش داشت.
"داهی"
خودش بود.. صدای جونگکوک بود.
کاش میشد خودشو به نشنیدن بزنه ولی حالا ایستاده بود.
پاک هاشو روهم فشرد و برگشت، آروم گفت:" سلام!"
چند قدم نزدیک شد." حالت خوبه ..دیشب پدرت گفت سرما خوردی"
_خوبم.. چرا اینجایی... یعنی هنوز که
"بقیه بزرگش میکنن. حالم خوبه"
سری تکون داد و خواست برگرده و وارد اتاق شه که جونگکوک قدمی بزرگ برداشت و دقیقا مقابلش ایستاد؛ حالا داهی نمیتونست تکون بخوره.
آروم با لحن گرم گفت:" پات که زمین خورده بودی.. خوبه؟"
داهی که تمام مدت سعی میکرد بهش نگاه نکنه با این جمله بلاخره به صورتش نگاه کرد..
هنوز یادش بود؟
چطور بین این همه دغدغه و اتفاق یادش نرفته بود..
حتی خودشم پاشو فراموش کرده بود.
میتونست این توجه هارو ندیده بگیره؟
انگار شرط نزارم لایک کامنتی نیست🤨
لایک +۸۷
کامنت +۳۰
#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁴⁵
با خستگی و کسلی شدید بیدار شد.
انگار بدنش تمایلی به بلند شدن از تخت نداشت.
به خودش تو آیینه نگاه کرد، اگرچه چشماش اصلا باز نمیشدن.
چشماشو مالید تا بتونه بهتر ببینه، یه صورت پف کرده با چشمای قرمز که آب بینیش هر از گاهی پایین میاومد.
سمت حموم حرکت کرد.
بیحال تصمیم گرفت همونطور با لباس بره زیر دوش تا کمی از التهاب و گرفتهگیش کم شه.
زیر دوش نشسته بود و فکر میکرد که یهو شوینده ای که کنارش بود رو برداشت و پرت کرد." شاید فقط یه هوله"
سرشو رو زانوش گذاشت و سرفه ای زد." کلی از این داستانای پسر هول و گول خوردن از دوستام شنیدم به اندازه کافی تجربه دارم"
برای اولین بار سر میز صبحانه ای که پدرش داشت میخورد نشست.
هان متعجب ابرو بالا انداخت و بعد نگران گفت:" قرصی که برآن گذاشتم رو خوردی؟"
و ظرف خوراکی رو جلوش گذاشت.
داهی:" میگم... امروزم.. برای نظارت.. چیزی هست؟"
تکخندی زد." یعنی چی؟ عجیب میزنی داهی
از کار خسته شدی؟"
_نه.. ترجیح میدادم تو شرکت تو کار کنم تا اونجا
هان:" تو نمایندهی من اونجایی پس کارتو درست انجام بده و نظارت کن بقیه هم کارشون رو درست انجام بدن
تا پایان این پروژه"
نفسشو بیرون دادو بیحال بلند شد.
بهر حال امروز که جونگکوک نمی اومد هنوز اونقدر خوب نشده بود.
________________
باخیال راحت خودشو به طبقه شرکت رسوند و حالا بخش سخت اینجا بود.
خوبه که حداقل امروز جونگکوک نیست واقعا نمیدونست چطوری باهاش رو به رو شه یا اگه راجع به آخرین دیدارشون سوال بپرسه چی سرهم کنه.
نزدیک در اتاقش رسید اما صدایی از پشت نگهش داشت.
"داهی"
خودش بود.. صدای جونگکوک بود.
کاش میشد خودشو به نشنیدن بزنه ولی حالا ایستاده بود.
پاک هاشو روهم فشرد و برگشت، آروم گفت:" سلام!"
چند قدم نزدیک شد." حالت خوبه ..دیشب پدرت گفت سرما خوردی"
_خوبم.. چرا اینجایی... یعنی هنوز که
"بقیه بزرگش میکنن. حالم خوبه"
سری تکون داد و خواست برگرده و وارد اتاق شه که جونگکوک قدمی بزرگ برداشت و دقیقا مقابلش ایستاد؛ حالا داهی نمیتونست تکون بخوره.
آروم با لحن گرم گفت:" پات که زمین خورده بودی.. خوبه؟"
داهی که تمام مدت سعی میکرد بهش نگاه نکنه با این جمله بلاخره به صورتش نگاه کرد..
هنوز یادش بود؟
چطور بین این همه دغدغه و اتفاق یادش نرفته بود..
حتی خودشم پاشو فراموش کرده بود.
میتونست این توجه هارو ندیده بگیره؟
انگار شرط نزارم لایک کامنتی نیست🤨
لایک +۸۷
کامنت +۳۰
#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
- ۲۳۲
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط