LOOKING FOR YOU
LOOKING FOR YOU
PART : ²⁷
آن شب....برای چندمین بار، هر دو همزمان خواب دیدند اما این بار...خواب، دیگر فقط چند تصویر کوتاه نبود بلکه تکه هایی مختلف از خاطرات عشقشان بود
...
بهار بود ؛ شکوفههای گیلاس روی حیاط عمارت میباریدند. جونگکوک با لباس خدمتکاری، سینی چای را روی آلاچیق گذاشت. تهیونگ که روی نیمکت چوبی نشسته بود، کتابش را بست و با لبخند نگاهش کرد.
تهیونگ : بازم دیر کردی
جونگکوک لبخند خجالتی زد و گونه هایش کمی سرخ شد
جونگکوک : معذرت میخوام ، بانوی بزرگ دوباره کار برام درست کرده بودن
تهیونگ آهی کشید.
تهیونگ : کاش میتونستم از شر همه اون کار های سنگین و سخت خلاصت کنم ، اونوقت تنها کاری که لازم بود انجام بدی این بود که بشینی و فقط استراحت کنی
جونگکوک خندید و فنجان چای رو کنار تهیونگ گذاشت . قبل از اینکه بتواند دستش را عقب بکشد تهیونگ خیلی آرام دستش را گرفت
تهیونگ : قول میدم یه روزی اینکارو بکنم
و لبخندی زد و دست جونگکوک رو نوازش کرد
...
خواب عوض شد. تابستان...هر دو کنار دریاچهی کوچکی بیرون عمارت نشسته بودند. جونگکوک با خنده سنگ کوچکی داخل آب انداخت. تهیونگ همانطور که نگاهش میکرد، آرام گفت
تهیونگ : کاش زمان همینجا متوقف بشه
جونگکوک نگاهش را از آب گرفت و با خنده گفت
جونگکوک : اون وقت ماهم متوقف میشیم ،نه ؟! "
تهیونگ لبخند زد.
تهیونگ : برام مهم نیست ، فقط میخوام کنار تو باشم
.....
دوباره خواب عوض شد . زمستان...برف آرام روی سقفهای عمارت مینشست . جونگکوک شال بلندی را دور گردن تهیونگ بست
جونگکوک : بازم بدون لباس گرم بیرون اومدین...
تهیونگ لبخند کوتاهی زد
تهیونگ : شاید...میخواستم تو شالگردن رو دور گردنم ببندی
با شیطنت گفت و نگاهش را روی چشمان تیله ای و زیبای جونگکوک نگه داشت . هر دو خندیدند و جونگکوک شالگردن رو دور گردنش مرتب کرد
...
اما...مثل همیشه...خاطرهی شیرین دوام نیاورد. همان عمارت...اما این بار...صدای فریاد ، صدای شکستن ظرفها . چند مرد مسلح وارد حیاط شدند . پدر تهیونگ با خشم فریاد میزد.
_ اون خدمتکار رو پیدا کنین!
جونگکوک نفسزنان پشت سر تهیونگ به سمت حیاط پشتی دوید ، اشک روی صورتش جاری بود .
تهیونگ : باید فرار کنیم
با جدیت گفت
جونگکوک: نه... اگه فرار کنیم شما همهچی رو از دست میدین...
تهیونگ : همهچیز بدون تو هیچ ارزشی نداره ، همه چیز من تویی
ناگهان...نگهبانی پیداشون کرد . صدای کشیده شدن شمشیر، صدای جیغ خدمتکارها و بعد...همهچیز در تاریکی فرو رفت.
تهیونگ با نفسهای بریده از خواب پرید. دستش را روی قلبش گذاشت. هنوز گرمای دستی را حس میکرد؛ همان دستی که چند لحظه قبل، میان شکوفههای گیلاس، محکم گرفته بود. چشمهایش را بست اما تصویرها از ذهنش بیرون نمیرفتند. بدون اینکه حتی فکر کند، از تخت پایین آمد. فقط یک حس عجیب تمام وجودش را پر کرده بود....«باید برم پیشش...»
نمیدانست کجا باید برود یا اصلا چرا باید برود ، فقط احساس میکرد اگر همین حالا نرود چیزی را برای همیشه از دست خواهد داد.
.....
در همان زمان...جونگکوک هم با وحشت از خواب بیدار شد. اشک بیاختیار از گوشهی چشمش پایین آمد و قلبش آنقدر محکم میکوبید که نفس کشیدن برایش سخت شده بود. دستش را روی سینهاش گذاشت و آرام زمزمه کرد
جونگکوک: ارباب...
بی اختیار زمزمه کرد و از روی تخت بلند شد انگار نیرویی نامرئی او را از جایش بلند کرد. پاهایش بیاختیار به سمت در اتاق حرکت کردند. فقط یک فکر در ذهنش میچرخید «میخوام ببینمش...»
...
راهروی عمارت در سکوت فرو رفته بود. نور ماه از پنجرههای بلند روی کف مرمری افتاده بود. درِ دو اتاق تقریباً همزمان باز شد. تهیونگ...و جونگکوک...هر دو همان لحظه سرشان را بالا آوردند. چشم در چشم هم شدند. برای چند ثانیه...هیچکدام حرفی نزد. انگار هنوز میان خواب و بیداری گیر افتاده بودند. تصویر مقابلشان...برای هر دو، هم آشنا بود و هم غریب. یک قدم...بعد قدمی دیگر...فاصله بینشان کمتر و کمتر شد. نه تهیونگ میدانست چرا راه میرود و نه جونگکوک. انگار بدنهایشان زودتر از ذهنشان تصمیم گرفته بودند. وقتی روبهروی هم ایستادند...برای یک لحظه...انگار زمان ایستاد و ناگهان...جونگکوک بیاختیار خودش را در آغوش تهیونگ انداخت. تقریباً همزمان، دستان تهیونگ دور او حلقه شد. هیچکدام نفهمیدند چه شد فقط...احساس میکردند بعد از سالها، چیزی را که گم کرده بودند دوباره پیدا کردهاند. آغوشی...که انگار سال ها منتظرش مانده بودند.
چند ثانیه...فقط سکوت کردند و صدای نفسهای نامنظمشان .
بقیش تو کامنتا
PART : ²⁷
آن شب....برای چندمین بار، هر دو همزمان خواب دیدند اما این بار...خواب، دیگر فقط چند تصویر کوتاه نبود بلکه تکه هایی مختلف از خاطرات عشقشان بود
...
بهار بود ؛ شکوفههای گیلاس روی حیاط عمارت میباریدند. جونگکوک با لباس خدمتکاری، سینی چای را روی آلاچیق گذاشت. تهیونگ که روی نیمکت چوبی نشسته بود، کتابش را بست و با لبخند نگاهش کرد.
تهیونگ : بازم دیر کردی
جونگکوک لبخند خجالتی زد و گونه هایش کمی سرخ شد
جونگکوک : معذرت میخوام ، بانوی بزرگ دوباره کار برام درست کرده بودن
تهیونگ آهی کشید.
تهیونگ : کاش میتونستم از شر همه اون کار های سنگین و سخت خلاصت کنم ، اونوقت تنها کاری که لازم بود انجام بدی این بود که بشینی و فقط استراحت کنی
جونگکوک خندید و فنجان چای رو کنار تهیونگ گذاشت . قبل از اینکه بتواند دستش را عقب بکشد تهیونگ خیلی آرام دستش را گرفت
تهیونگ : قول میدم یه روزی اینکارو بکنم
و لبخندی زد و دست جونگکوک رو نوازش کرد
...
خواب عوض شد. تابستان...هر دو کنار دریاچهی کوچکی بیرون عمارت نشسته بودند. جونگکوک با خنده سنگ کوچکی داخل آب انداخت. تهیونگ همانطور که نگاهش میکرد، آرام گفت
تهیونگ : کاش زمان همینجا متوقف بشه
جونگکوک نگاهش را از آب گرفت و با خنده گفت
جونگکوک : اون وقت ماهم متوقف میشیم ،نه ؟! "
تهیونگ لبخند زد.
تهیونگ : برام مهم نیست ، فقط میخوام کنار تو باشم
.....
دوباره خواب عوض شد . زمستان...برف آرام روی سقفهای عمارت مینشست . جونگکوک شال بلندی را دور گردن تهیونگ بست
جونگکوک : بازم بدون لباس گرم بیرون اومدین...
تهیونگ لبخند کوتاهی زد
تهیونگ : شاید...میخواستم تو شالگردن رو دور گردنم ببندی
با شیطنت گفت و نگاهش را روی چشمان تیله ای و زیبای جونگکوک نگه داشت . هر دو خندیدند و جونگکوک شالگردن رو دور گردنش مرتب کرد
...
اما...مثل همیشه...خاطرهی شیرین دوام نیاورد. همان عمارت...اما این بار...صدای فریاد ، صدای شکستن ظرفها . چند مرد مسلح وارد حیاط شدند . پدر تهیونگ با خشم فریاد میزد.
_ اون خدمتکار رو پیدا کنین!
جونگکوک نفسزنان پشت سر تهیونگ به سمت حیاط پشتی دوید ، اشک روی صورتش جاری بود .
تهیونگ : باید فرار کنیم
با جدیت گفت
جونگکوک: نه... اگه فرار کنیم شما همهچی رو از دست میدین...
تهیونگ : همهچیز بدون تو هیچ ارزشی نداره ، همه چیز من تویی
ناگهان...نگهبانی پیداشون کرد . صدای کشیده شدن شمشیر، صدای جیغ خدمتکارها و بعد...همهچیز در تاریکی فرو رفت.
تهیونگ با نفسهای بریده از خواب پرید. دستش را روی قلبش گذاشت. هنوز گرمای دستی را حس میکرد؛ همان دستی که چند لحظه قبل، میان شکوفههای گیلاس، محکم گرفته بود. چشمهایش را بست اما تصویرها از ذهنش بیرون نمیرفتند. بدون اینکه حتی فکر کند، از تخت پایین آمد. فقط یک حس عجیب تمام وجودش را پر کرده بود....«باید برم پیشش...»
نمیدانست کجا باید برود یا اصلا چرا باید برود ، فقط احساس میکرد اگر همین حالا نرود چیزی را برای همیشه از دست خواهد داد.
.....
در همان زمان...جونگکوک هم با وحشت از خواب بیدار شد. اشک بیاختیار از گوشهی چشمش پایین آمد و قلبش آنقدر محکم میکوبید که نفس کشیدن برایش سخت شده بود. دستش را روی سینهاش گذاشت و آرام زمزمه کرد
جونگکوک: ارباب...
بی اختیار زمزمه کرد و از روی تخت بلند شد انگار نیرویی نامرئی او را از جایش بلند کرد. پاهایش بیاختیار به سمت در اتاق حرکت کردند. فقط یک فکر در ذهنش میچرخید «میخوام ببینمش...»
...
راهروی عمارت در سکوت فرو رفته بود. نور ماه از پنجرههای بلند روی کف مرمری افتاده بود. درِ دو اتاق تقریباً همزمان باز شد. تهیونگ...و جونگکوک...هر دو همان لحظه سرشان را بالا آوردند. چشم در چشم هم شدند. برای چند ثانیه...هیچکدام حرفی نزد. انگار هنوز میان خواب و بیداری گیر افتاده بودند. تصویر مقابلشان...برای هر دو، هم آشنا بود و هم غریب. یک قدم...بعد قدمی دیگر...فاصله بینشان کمتر و کمتر شد. نه تهیونگ میدانست چرا راه میرود و نه جونگکوک. انگار بدنهایشان زودتر از ذهنشان تصمیم گرفته بودند. وقتی روبهروی هم ایستادند...برای یک لحظه...انگار زمان ایستاد و ناگهان...جونگکوک بیاختیار خودش را در آغوش تهیونگ انداخت. تقریباً همزمان، دستان تهیونگ دور او حلقه شد. هیچکدام نفهمیدند چه شد فقط...احساس میکردند بعد از سالها، چیزی را که گم کرده بودند دوباره پیدا کردهاند. آغوشی...که انگار سال ها منتظرش مانده بودند.
چند ثانیه...فقط سکوت کردند و صدای نفسهای نامنظمشان .
بقیش تو کامنتا
- ۱.۲k
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط