LOOKING FOR YOU
LOOKING FOR YOU
PART : ²⁹
صدای شلیک گلوله هنوز در باغ عمارت میپیچید. افراد تهیونگ و ولادیمیر درگیر بودند. صدای مشت، شلیک و شکستن شاخههای درختان سکوت باغ را از بین برده بود. ولادیمیر با اسلحه در دست، چند قدم عقب رفت و با لبخندی سرد به تهیونگ خیره شد.
ولادیمیر: بالاخره....دوباره دیدمت ، کیم
با پوزخند زمزمه کرد . تهیونگ بدون اینکه اسلحهاش را پایین بیاورد، با همان نگاه سرد همیشگی گفت
تهیونگ: آخرین باریه که منو میبینی پس لذت ببر
ولادیمیر خندید و لحظهی بعد هر دو همزمان شلیک کردند. صدای گلولهها پشت سر هم بلند شد. افراد دو طرف دوباره با هم درگیر شدند. کای یکی از افراد ولادیمیر را نقش زمین کرد و با بیسیم فریاد زد
کای: راه فرارشونو ببندین!
اما ولادیمیر انگار از قبل همهچیز را پیشبینی کرده بود. چند نارنجک دودزا روی زمین افتاد. تمام باغ در دود خاکستری فرو رفت و دید همه محدود شد. جونگکوک سرفه میکرد و چیزی نمیدید ، ناگهان صدای قدمهایی را شنید. از میان دود...ولادیمیر ظاهر شد و اسلحهاش را مستقیم سمت جونگکوک گرفت ، لبخند زد.
ولادیمیر: پس... تو همون دردسر کوچیکی هستی که همهچیز رو خراب کرده
جونگکوک خشکش زده بود ، نه راه فراری داشت...نه زمانی برای فکر کردن. ولادیمیر انگشتش را روی ماشه گذاشت و ناگهان.....بنگ! اما گلوله به جونگکوک نخورد ، تهیونگ خودش را جلوی او انداخته بود و گلوله به شانهی چپش برخورد کرد. بدنش از شدت ضربه کمی عقب رفت و روی زمین افتاد
جونگکوک با وحشت فریاد زد
جونگکوک: تهیونگ!
کای همان لحظه از میان دود بیرون پرید و چند تیر پشت سر هم شلیک کرد. ولادیمیر عقب کشید و افرادش سریع دورش را گرفتند. ولادیمیر قبل از سوار شدن به ماشین، نگاه کوتاهی به تهیونگ انداخت.
ولادیمیر: این بازی هنوز تموم نشده...
ماشینها با سرعت از عمارت دور شدند.
.....
بلاخره همهجا آرام شده بود. افراد تهیونگ مشغول جمع کردن مجروحها بودند. جونگکوک کنار تهیونگ زانو زده بود و دستهایش از خون تهیونگ سرخ شده بود.
جونگکوک: نه... نه... چشمتو باز کن...
تهیونگ با سختی لبخند خیلی کمرنگی زد.
تهیونگ: خوبم...
اما هنوز جملهاش تمام نشده بود که چشمهایش بسته شد.
جونگکوک: تهیونگ!!
.....
نیمهشب...پزشک خصوصی عمارت گلوله را خارج کرده بود.
پزشک: گلوله به عضو حیاتی نخورده... اما خون زیادی از دست داده. امشب باید تحت نظر باشه. حالا همه خواب بودند ، جز یک نفر. جونگکوک از لحظهای که تهیونگ را به اتاق آورده بودند، حتی یک بار هم از کنار تختش بلند نشده بود. روی صندلی کنار تخت نشسته بود و نگاهش روی صورت رنگپریدهی تهیونگ مانده بود.دستش را آرام روی دست تهیونگ میکشید و نوازشش میکرد . درحالی که قطرات اشک روی گونه هایش سرازیر بودند زمزمه کرد
جونگکوک: چرا...؟ چرا خودتو جلوی من انداختی...؟
چند قطره اشک روی ملحفه افتاد
جونگکوک: ممکن بود... بمیری....
اتاق دوباره در سکوت فرو رفت ، چند لحظه بعد...انگشتهای تهیونگ خیلی آرام تکان خورد و پلکهایش را با سختی باز کرد. اولین چیزی که دید...جونگکوک بود که چشمان گرد و مشکیش در از اشک بود و مثل مروارید های براق از گونه هایش سرازیر بود . لبخند خیلی کمرنگی روی لبش نشست.
تهیونگ: هنوز... اینجایی؟!
جونگکوک با چشمهای اشکی نگاهش کرد
جونگکوک: تو یه دیوونهای...! اگه دکتر یه لحظه دیرتر میرسید...
صدایش شکست و دوباره اشک های جدید از گونه اش سر خورد
جونگکوک: ممکن بود بمیری...
تهیونگ دست سالمش روبالا آورد اشک های جونگکوک رو با شستش پاک کرد
تهیونگ: اگه این گلوله منو نکشه ، قطعا اشکای تو میکشه
و لبخند کمرنگی زد و چند لحظه سکوت کرد
تهیونگ: وقتی...میخواست بهت شلیک کنه ، قلبم انگار داشت از جاش کنده میشد ، حتی فکر کردن به اینکه دوباره از دستت بدم...باعث میشه دیوونه بشم
جونگکوک با گیجی بهش نگاه کرد ، چند قطره اشک هنوز توی چشماش بود و باعث میشد چشماش برق بزنه
جونگکوک: ...دوباره؟!
تهیونگ نگاهش را از او نگرفت.
تهیونگ: نمیدونم چرا...از اولین روزی که دیدمت....حس میکنم سالهاست میشناسمت
سکوت کوتاهی کرد.
تهیونگ: هر شب...خواب یه عمارت قدیمی رو میبینم...خواب یه خدمتکار...تو...نمیدونم اون خوابها چی هستن ، فقط میدونم...هر بار که بیدار میشم...بیشتر از قبل میترسم یه روز از کنارم بری...و...
برای اولین بار ، بدون هیچ نقابی ، بدون هیچ غروری ،آرام گفت
تهیونگ: فکر کنم...عاشقت شدم، جونگکوکا
ادامه تو کامتا
PART : ²⁹
صدای شلیک گلوله هنوز در باغ عمارت میپیچید. افراد تهیونگ و ولادیمیر درگیر بودند. صدای مشت، شلیک و شکستن شاخههای درختان سکوت باغ را از بین برده بود. ولادیمیر با اسلحه در دست، چند قدم عقب رفت و با لبخندی سرد به تهیونگ خیره شد.
ولادیمیر: بالاخره....دوباره دیدمت ، کیم
با پوزخند زمزمه کرد . تهیونگ بدون اینکه اسلحهاش را پایین بیاورد، با همان نگاه سرد همیشگی گفت
تهیونگ: آخرین باریه که منو میبینی پس لذت ببر
ولادیمیر خندید و لحظهی بعد هر دو همزمان شلیک کردند. صدای گلولهها پشت سر هم بلند شد. افراد دو طرف دوباره با هم درگیر شدند. کای یکی از افراد ولادیمیر را نقش زمین کرد و با بیسیم فریاد زد
کای: راه فرارشونو ببندین!
اما ولادیمیر انگار از قبل همهچیز را پیشبینی کرده بود. چند نارنجک دودزا روی زمین افتاد. تمام باغ در دود خاکستری فرو رفت و دید همه محدود شد. جونگکوک سرفه میکرد و چیزی نمیدید ، ناگهان صدای قدمهایی را شنید. از میان دود...ولادیمیر ظاهر شد و اسلحهاش را مستقیم سمت جونگکوک گرفت ، لبخند زد.
ولادیمیر: پس... تو همون دردسر کوچیکی هستی که همهچیز رو خراب کرده
جونگکوک خشکش زده بود ، نه راه فراری داشت...نه زمانی برای فکر کردن. ولادیمیر انگشتش را روی ماشه گذاشت و ناگهان.....بنگ! اما گلوله به جونگکوک نخورد ، تهیونگ خودش را جلوی او انداخته بود و گلوله به شانهی چپش برخورد کرد. بدنش از شدت ضربه کمی عقب رفت و روی زمین افتاد
جونگکوک با وحشت فریاد زد
جونگکوک: تهیونگ!
کای همان لحظه از میان دود بیرون پرید و چند تیر پشت سر هم شلیک کرد. ولادیمیر عقب کشید و افرادش سریع دورش را گرفتند. ولادیمیر قبل از سوار شدن به ماشین، نگاه کوتاهی به تهیونگ انداخت.
ولادیمیر: این بازی هنوز تموم نشده...
ماشینها با سرعت از عمارت دور شدند.
.....
بلاخره همهجا آرام شده بود. افراد تهیونگ مشغول جمع کردن مجروحها بودند. جونگکوک کنار تهیونگ زانو زده بود و دستهایش از خون تهیونگ سرخ شده بود.
جونگکوک: نه... نه... چشمتو باز کن...
تهیونگ با سختی لبخند خیلی کمرنگی زد.
تهیونگ: خوبم...
اما هنوز جملهاش تمام نشده بود که چشمهایش بسته شد.
جونگکوک: تهیونگ!!
.....
نیمهشب...پزشک خصوصی عمارت گلوله را خارج کرده بود.
پزشک: گلوله به عضو حیاتی نخورده... اما خون زیادی از دست داده. امشب باید تحت نظر باشه. حالا همه خواب بودند ، جز یک نفر. جونگکوک از لحظهای که تهیونگ را به اتاق آورده بودند، حتی یک بار هم از کنار تختش بلند نشده بود. روی صندلی کنار تخت نشسته بود و نگاهش روی صورت رنگپریدهی تهیونگ مانده بود.دستش را آرام روی دست تهیونگ میکشید و نوازشش میکرد . درحالی که قطرات اشک روی گونه هایش سرازیر بودند زمزمه کرد
جونگکوک: چرا...؟ چرا خودتو جلوی من انداختی...؟
چند قطره اشک روی ملحفه افتاد
جونگکوک: ممکن بود... بمیری....
اتاق دوباره در سکوت فرو رفت ، چند لحظه بعد...انگشتهای تهیونگ خیلی آرام تکان خورد و پلکهایش را با سختی باز کرد. اولین چیزی که دید...جونگکوک بود که چشمان گرد و مشکیش در از اشک بود و مثل مروارید های براق از گونه هایش سرازیر بود . لبخند خیلی کمرنگی روی لبش نشست.
تهیونگ: هنوز... اینجایی؟!
جونگکوک با چشمهای اشکی نگاهش کرد
جونگکوک: تو یه دیوونهای...! اگه دکتر یه لحظه دیرتر میرسید...
صدایش شکست و دوباره اشک های جدید از گونه اش سر خورد
جونگکوک: ممکن بود بمیری...
تهیونگ دست سالمش روبالا آورد اشک های جونگکوک رو با شستش پاک کرد
تهیونگ: اگه این گلوله منو نکشه ، قطعا اشکای تو میکشه
و لبخند کمرنگی زد و چند لحظه سکوت کرد
تهیونگ: وقتی...میخواست بهت شلیک کنه ، قلبم انگار داشت از جاش کنده میشد ، حتی فکر کردن به اینکه دوباره از دستت بدم...باعث میشه دیوونه بشم
جونگکوک با گیجی بهش نگاه کرد ، چند قطره اشک هنوز توی چشماش بود و باعث میشد چشماش برق بزنه
جونگکوک: ...دوباره؟!
تهیونگ نگاهش را از او نگرفت.
تهیونگ: نمیدونم چرا...از اولین روزی که دیدمت....حس میکنم سالهاست میشناسمت
سکوت کوتاهی کرد.
تهیونگ: هر شب...خواب یه عمارت قدیمی رو میبینم...خواب یه خدمتکار...تو...نمیدونم اون خوابها چی هستن ، فقط میدونم...هر بار که بیدار میشم...بیشتر از قبل میترسم یه روز از کنارم بری...و...
برای اولین بار ، بدون هیچ نقابی ، بدون هیچ غروری ،آرام گفت
تهیونگ: فکر کنم...عاشقت شدم، جونگکوکا
ادامه تو کامتا
- ۸۳۸
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط