LOOKING FOR YOU
LOOKING FOR YOU
PART : ²⁸
صبح، عمارت مثل همیشه آرام بود. تهیونگ کت مشکیاش را پوشید و درحالی که ساعت مچیاش را میبست، از پلهها پایین آمد. کای داخل سالن منتظرش بود . پوشهی جلسه را به دستش داد.
کای: جلسهی امروز احتمالاً طول میکشه
تهیونگ سری تکان داد ،چند ثانیه سکوت کرد و رو به کای گفت
تهیونگ: تا وقتی من برنگشتم... هیچکس حق نداری بدون هماهنگی وارد یا خارج بشه.
و بعد بدون حرف دیگری از عمارت خارج شد. صدای روشن شدن موتور ماشینش، کمکم در دوردست محو شد.
......
ولادیمیر نقشهی عمارت را روی میز پهن کرده بود. جونگمین کنار مانیتورها ایستاده بود.
جونگمین: رئیس... کیم تهیونگ از عمارت خارج شده
ولادیمیر لبخند کمرنگی زد
ولادیمیر: همون فرصتیه که منتظرش بودیم
چند نفر از افرادش جلو آمدند. ولادیمیر با انگشت نقطهای از نقشه را نشان داد
ولادیمیر: جلوی عمارت یه تصادف ساختگی راه بندازین و درخواست کمک کنین
نگاهش را بالا آورد
ولادیمیر: و همون موقع دو نفر هم از دیوار پشتی وارد باغ بشن
جونگمین: هدف فقط یو اس بیه؟
ولادیمیر آرام سرش را تکان داد.
ولادیمیر: نه...
چشمهایش سرد شد
ولادیمیر: خود اون پسر رو برام بیارین
...
جونگکوک داخل باغ قدم میزد. نسیم آرامی میان شاخههای گیلاس میپیچید. در همان لحظه...صدای ترمز شدیدی از بیرون عمارت آمد ، چند خدمتکار با نگرانی به سمت در ورودی دویدند.
یکی از محافظها داخل بیسیم گفت
_ جلوی در تصادف شده!
چند نفر از محافظها برای بررسی از محوطه خارج شدند.
...
پشت عمارت...دو مرد سیاهپوش بیصدا از دیوار پایین پریدند. یکی از آنها آرام گفت
_ اونجاست
و به جونگکوک که کنار آبشار نشسته بود و دستش رو در آب تکان میداد اشاره کرد
...
جونگکوک هنوز متوجه چیزی نشده بود. ناگهان...دستی محکم جلوی دهانش قرار گرفت و مرد دیگری بازویش را گرفت. جونگکوک با وحشت تقلا کرد و با آرنجش محکم به شکم یکی از آنها کوبید ، مرد از درد خم شد و جونگکوک خودش را آزاد کرد و دوید.
جونگکوک: کمک...!
صدایش در باغ پیچید و همان لحظه دو محافظ از سمت ساختمان دویدند. درگیری شروع شد. صدای مشت ، فریاد و شکستن گلدانهای سنگی فضای باغ را پر کرد. اما این بار...افراد ولادیمیر آمادهتر از قبل بودند و یکی از آنها اسلحه بیرون کشید. گلوله شلیک شد و یکی از محافظها روی زمین افتاد. محافظ دیگر سریع داخل بیسیم فریاد زد
_ حمله کردن! فورا به کای و رئیس خبر بدین
.....
تهیونگ پشت میزش نشسته بود و درحالی که یکی از مدیرها مشغول ارائه بود ، پرونده ای رو بررسی میکرد . همان لحظه...گوشی کای با پیامی لرزید و به محض دیدن پیام رنگ صورتش تغییر کرد و از جایش بلند شد
کای: آقای کیم....
تهیونگ نگاهش را از پرونده برداشت و به کای دوخت ، لحظه ای به هم خیره شدند انگار با نگاهشون با یکدیگر حرف میزدن . وقتی تهیونگ نگرانی رو در چهره کای دید از جاش بلند شد ، مدیر با تعجب نگاهش کرد و گفت
_آقای کیم...جلسه هنوز...
تهیونگ حتی نگاهش هم نکرد. درحالی که به سمت در میرفت، آرام گفت
تهیونگ: جلسه تمومه
...
چند دقیقه بعد...کاروانی از ماشینهای مشکی با سرعت از خیابانهای سئول عبور میکردند. داخل ماشین اول...تهیونگ دیگر مدیرعامل سلین نبود ، او حالا مافیای بی رحمی بود که هر لحظه ممکن بود کنترلش رو از دست بده . اسلحهی مشکیرنگش را مسلح کرد و بیسیم را برداشت.
تهیونگ: همهی ورودیهای عمارت بسته بشه
_ چشم، رئیس
یکی از نگهبانان از پشت بی سیم گفت
تهیونگ: هیچکس حق فرار نداره
_متوجه شدیم، رئیس
چشمهایش از همیشه سردتر شده بود.
...
داخل باغ...جونگکوک دوباره گیر افتاده بود. دو نفر دستهایش را گرفته بودند و مرد سومی اسلحه را روی سرش گذاشت
_ تکون بخوری میکشمت
جونگکوک نفسش بند آمده بود ، همان لحظه...صدای ترمز چندین ماشین پشت سر هم بلند شد. درهای ماشینها همزمان باز شدند. بیش از ده مرد مسلح از آنها پیاده شدند.
جونگکوک با آسودگی سرش رو بالا آورد و تماشا کرد که تهیونگ آرام از ماشین پیاده شد ، کتش را درآورد و به یکی از افرادش داد . اسلحه ای را در دست داشت و نگاهش فقط روی مردی بود که اسلحه را روی سر جونگکوک گذاشته بود.
تهیونگ: جرأت کردین به چیزی که مال منه دست بزنین؟!
چشمانش با خشم قرمز شد و اسلحه رو محکم تر در دست گرفت ، مرد اسلحه به دست پوزخند زد و خواست چیزی بگه اما هنوز حرفی از دهانش خارج نشده بود که....بنگ!
صدای شلیک در باغ پیچید و اسلحه از دست مرد افتاد و او با فریاد روی زمین سقوط کرد ، قبل از اینکه بقیه فرصت واکنش پیدا کنند...افراد تهیونگ وارد درگیری شدند. صدای گلوله و درگیری تمام باغ را پر کرد .
...ادامه دارد
PART : ²⁸
صبح، عمارت مثل همیشه آرام بود. تهیونگ کت مشکیاش را پوشید و درحالی که ساعت مچیاش را میبست، از پلهها پایین آمد. کای داخل سالن منتظرش بود . پوشهی جلسه را به دستش داد.
کای: جلسهی امروز احتمالاً طول میکشه
تهیونگ سری تکان داد ،چند ثانیه سکوت کرد و رو به کای گفت
تهیونگ: تا وقتی من برنگشتم... هیچکس حق نداری بدون هماهنگی وارد یا خارج بشه.
و بعد بدون حرف دیگری از عمارت خارج شد. صدای روشن شدن موتور ماشینش، کمکم در دوردست محو شد.
......
ولادیمیر نقشهی عمارت را روی میز پهن کرده بود. جونگمین کنار مانیتورها ایستاده بود.
جونگمین: رئیس... کیم تهیونگ از عمارت خارج شده
ولادیمیر لبخند کمرنگی زد
ولادیمیر: همون فرصتیه که منتظرش بودیم
چند نفر از افرادش جلو آمدند. ولادیمیر با انگشت نقطهای از نقشه را نشان داد
ولادیمیر: جلوی عمارت یه تصادف ساختگی راه بندازین و درخواست کمک کنین
نگاهش را بالا آورد
ولادیمیر: و همون موقع دو نفر هم از دیوار پشتی وارد باغ بشن
جونگمین: هدف فقط یو اس بیه؟
ولادیمیر آرام سرش را تکان داد.
ولادیمیر: نه...
چشمهایش سرد شد
ولادیمیر: خود اون پسر رو برام بیارین
...
جونگکوک داخل باغ قدم میزد. نسیم آرامی میان شاخههای گیلاس میپیچید. در همان لحظه...صدای ترمز شدیدی از بیرون عمارت آمد ، چند خدمتکار با نگرانی به سمت در ورودی دویدند.
یکی از محافظها داخل بیسیم گفت
_ جلوی در تصادف شده!
چند نفر از محافظها برای بررسی از محوطه خارج شدند.
...
پشت عمارت...دو مرد سیاهپوش بیصدا از دیوار پایین پریدند. یکی از آنها آرام گفت
_ اونجاست
و به جونگکوک که کنار آبشار نشسته بود و دستش رو در آب تکان میداد اشاره کرد
...
جونگکوک هنوز متوجه چیزی نشده بود. ناگهان...دستی محکم جلوی دهانش قرار گرفت و مرد دیگری بازویش را گرفت. جونگکوک با وحشت تقلا کرد و با آرنجش محکم به شکم یکی از آنها کوبید ، مرد از درد خم شد و جونگکوک خودش را آزاد کرد و دوید.
جونگکوک: کمک...!
صدایش در باغ پیچید و همان لحظه دو محافظ از سمت ساختمان دویدند. درگیری شروع شد. صدای مشت ، فریاد و شکستن گلدانهای سنگی فضای باغ را پر کرد. اما این بار...افراد ولادیمیر آمادهتر از قبل بودند و یکی از آنها اسلحه بیرون کشید. گلوله شلیک شد و یکی از محافظها روی زمین افتاد. محافظ دیگر سریع داخل بیسیم فریاد زد
_ حمله کردن! فورا به کای و رئیس خبر بدین
.....
تهیونگ پشت میزش نشسته بود و درحالی که یکی از مدیرها مشغول ارائه بود ، پرونده ای رو بررسی میکرد . همان لحظه...گوشی کای با پیامی لرزید و به محض دیدن پیام رنگ صورتش تغییر کرد و از جایش بلند شد
کای: آقای کیم....
تهیونگ نگاهش را از پرونده برداشت و به کای دوخت ، لحظه ای به هم خیره شدند انگار با نگاهشون با یکدیگر حرف میزدن . وقتی تهیونگ نگرانی رو در چهره کای دید از جاش بلند شد ، مدیر با تعجب نگاهش کرد و گفت
_آقای کیم...جلسه هنوز...
تهیونگ حتی نگاهش هم نکرد. درحالی که به سمت در میرفت، آرام گفت
تهیونگ: جلسه تمومه
...
چند دقیقه بعد...کاروانی از ماشینهای مشکی با سرعت از خیابانهای سئول عبور میکردند. داخل ماشین اول...تهیونگ دیگر مدیرعامل سلین نبود ، او حالا مافیای بی رحمی بود که هر لحظه ممکن بود کنترلش رو از دست بده . اسلحهی مشکیرنگش را مسلح کرد و بیسیم را برداشت.
تهیونگ: همهی ورودیهای عمارت بسته بشه
_ چشم، رئیس
یکی از نگهبانان از پشت بی سیم گفت
تهیونگ: هیچکس حق فرار نداره
_متوجه شدیم، رئیس
چشمهایش از همیشه سردتر شده بود.
...
داخل باغ...جونگکوک دوباره گیر افتاده بود. دو نفر دستهایش را گرفته بودند و مرد سومی اسلحه را روی سرش گذاشت
_ تکون بخوری میکشمت
جونگکوک نفسش بند آمده بود ، همان لحظه...صدای ترمز چندین ماشین پشت سر هم بلند شد. درهای ماشینها همزمان باز شدند. بیش از ده مرد مسلح از آنها پیاده شدند.
جونگکوک با آسودگی سرش رو بالا آورد و تماشا کرد که تهیونگ آرام از ماشین پیاده شد ، کتش را درآورد و به یکی از افرادش داد . اسلحه ای را در دست داشت و نگاهش فقط روی مردی بود که اسلحه را روی سر جونگکوک گذاشته بود.
تهیونگ: جرأت کردین به چیزی که مال منه دست بزنین؟!
چشمانش با خشم قرمز شد و اسلحه رو محکم تر در دست گرفت ، مرد اسلحه به دست پوزخند زد و خواست چیزی بگه اما هنوز حرفی از دهانش خارج نشده بود که....بنگ!
صدای شلیک در باغ پیچید و اسلحه از دست مرد افتاد و او با فریاد روی زمین سقوط کرد ، قبل از اینکه بقیه فرصت واکنش پیدا کنند...افراد تهیونگ وارد درگیری شدند. صدای گلوله و درگیری تمام باغ را پر کرد .
...ادامه دارد
- ۲۱۸
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط