فصل سوم ( شب دردناک )
فصل سوم ( شب دردناک )
پارت ۲۷۴
میچا : خدا کنه چیزه مهم نباشه
ولی میجی با عصبانیت ای که ایم همه مدت پنهان کرده بود از رو صندلی بلند شد و با داد گفت
میجی: تو به خودت میگی آدم.. اره
میچا: اونی چی شده
میجی : چقد بهت گفتم دست از انتقام مسخرت بردار
جیمین در حالی که تو وضع خودش نبود سکوت کرده نشسته بود در حالی مه میجی با عصبانیت حرف میزد
میجی: اصلا فکرش رو کردی اگه خاله از این موضوع خبر دار بشه چیکار میکنه ها
میچا جلو میجی ایستاد و با کنی عصبانیت گفت
میچا: میجی بفهم چیداری میگی
میجی: اصلا تو چیکار میگی مگه وضعیت دختره رو نمیدونی خدا میدونه تو اون اتاق چه بلایی سرش آوردی
میچا با عصبانیت بیشتر قدمی به میجی نزدیک شد
میچا : فکری من نمیدونم فکردی من راجبه انتقام برادرم نمیدونم فکردی نمیدونم تو اون هتل اون شب چی شده همه چی رو میدونم آنگه اون دختر عمه سوجین هستش رو میدونم ولی برادرم رو درک میکنم میفهمی
میجی در کمال سکوت ایستاده بود و هیچ حرفی نگفت درست میگفت آیا خواهرش میدانست ولی این همه وقت سکوت مرده بود
میجی: تو نمیدونی..میچا
میچا : چرا همه چی رو میدونم ولی تو یه چیزی رو نمیدونی ... اینکه برادرم عاشق اون دختریهست که الان زیر تیغ جراحی نفس میکشه و دختره هم تا آخرین نفسش عاشق این مردی هست که تو داری سرزنشش میکنی
میجی باز هم سکوت کرد چیزی نمیتونست بگه در مقابل این حرف حرف می.چا .....
دخترک سمته بردارش چرخید و روبه رو اش نشست در حالی که برادرش با چشم های شوکه بهش خیره بود خواهرش با صدا آرامی گفت
میچا : اگه گرگ یا ببر هم باشه داداشه منه
جیمین : تو اون دیقه چی گفتی
میچا. لبخند دردناکی زد و با غم گفت ... میچا: بزار حدس بزنم ... اینکه گفتم ات عاشق داداشم هست شوکه شدی ؟
جیمین با چشم های درشت بهش خیره بود و سری تکون داد با ذوق گفت
جیمین: تو .... از کجا میدونی
میچا: امروز صبح باهاش حرف زدم با تمام وجودش عاشق تو شده تو اونو عاشق خودت کردی و برایه همه چی دیر نشده باهاش حرف بزن تون قلب مهربونی داره حتما ترو میبخشه یه زندگی جدیدی رو شروع کنید تازشم بینه شما عشق هست و بیشتر از این شما ازدواج کردین بهتر از این
پارت ۲۷۴
میچا : خدا کنه چیزه مهم نباشه
ولی میجی با عصبانیت ای که ایم همه مدت پنهان کرده بود از رو صندلی بلند شد و با داد گفت
میجی: تو به خودت میگی آدم.. اره
میچا: اونی چی شده
میجی : چقد بهت گفتم دست از انتقام مسخرت بردار
جیمین در حالی که تو وضع خودش نبود سکوت کرده نشسته بود در حالی مه میجی با عصبانیت حرف میزد
میجی: اصلا فکرش رو کردی اگه خاله از این موضوع خبر دار بشه چیکار میکنه ها
میچا جلو میجی ایستاد و با کنی عصبانیت گفت
میچا: میجی بفهم چیداری میگی
میجی: اصلا تو چیکار میگی مگه وضعیت دختره رو نمیدونی خدا میدونه تو اون اتاق چه بلایی سرش آوردی
میچا با عصبانیت بیشتر قدمی به میجی نزدیک شد
میچا : فکری من نمیدونم فکردی من راجبه انتقام برادرم نمیدونم فکردی نمیدونم تو اون هتل اون شب چی شده همه چی رو میدونم آنگه اون دختر عمه سوجین هستش رو میدونم ولی برادرم رو درک میکنم میفهمی
میجی در کمال سکوت ایستاده بود و هیچ حرفی نگفت درست میگفت آیا خواهرش میدانست ولی این همه وقت سکوت مرده بود
میجی: تو نمیدونی..میچا
میچا : چرا همه چی رو میدونم ولی تو یه چیزی رو نمیدونی ... اینکه برادرم عاشق اون دختریهست که الان زیر تیغ جراحی نفس میکشه و دختره هم تا آخرین نفسش عاشق این مردی هست که تو داری سرزنشش میکنی
میجی باز هم سکوت کرد چیزی نمیتونست بگه در مقابل این حرف حرف می.چا .....
دخترک سمته بردارش چرخید و روبه رو اش نشست در حالی که برادرش با چشم های شوکه بهش خیره بود خواهرش با صدا آرامی گفت
میچا : اگه گرگ یا ببر هم باشه داداشه منه
جیمین : تو اون دیقه چی گفتی
میچا. لبخند دردناکی زد و با غم گفت ... میچا: بزار حدس بزنم ... اینکه گفتم ات عاشق داداشم هست شوکه شدی ؟
جیمین با چشم های درشت بهش خیره بود و سری تکون داد با ذوق گفت
جیمین: تو .... از کجا میدونی
میچا: امروز صبح باهاش حرف زدم با تمام وجودش عاشق تو شده تو اونو عاشق خودت کردی و برایه همه چی دیر نشده باهاش حرف بزن تون قلب مهربونی داره حتما ترو میبخشه یه زندگی جدیدی رو شروع کنید تازشم بینه شما عشق هست و بیشتر از این شما ازدواج کردین بهتر از این
- ۱۵.۹k
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط