𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : ℬ𝘦𝘵𝘸𝘦𝘦𝘯 𝒞𝘳𝘰𝘸𝘯 𝒜𝘯𝘥 ℋ𝘦𝘢𝘳𝘵
𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : ℬ𝘦𝘵𝘸𝘦𝘦𝘯 𝒞𝘳𝘰𝘸𝘯 𝒜𝘯𝘥 ℋ𝘦𝘢𝘳𝘵
𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟓
- از کجا معلوم شاید بهت دروغ گفته تا تورو به خودش جذب کنه... اصلا تو گرگ بودنش رو با چشمای خودت دیدی هوم ؟
- نه ندیدم ولی میدونم راست گفته چون اصلا زیاد وارد شهر نمیشه همش توی جنگله...
والریا با پوزخند رو مخی همراه با دو ابروی که بهم گره خورده بودن به خواهرش نشان میداد چقدر از دستش عصبی است :
- اها هر خری سر راهت سبز بشه تو راحت بهش اعتماد میکنی هر حرفیم میزنه زود باور میکنی تو چقدر ساده ای ویکتوریا...
ویکتوریا که حالا از حرف خواهرش عصبی شده بود با کنترل کردن صداش سعی میکرد سر خواهرش داد نزند :
- میفهمی داری چی میگی ؟ تو روی من داری به طرف میگی خر ؟
والریا از عصبانیت سرش را تو هوا تکان داد :
- حالا هرچی اینکه میگی طرف همش وسط جنگله خیلی کم میاد تو شهر خیلی مشکوکه... یا اصلا نکنه..
ناگهان والریا خنده اس سر داد :
- وخاطر اون همیشه میرفتی جنگل ؟
حقیقت مثل یک سیلی توی صورت ویکتوریا کوبیده شد و تنها کاری که میتوانست انجام دهد سکوت خود را تقدیم والریا کند :
- هه پس تمام اون حرفات که میگفتی من جنگل رو دوست دارم ... همش الکی بود درواقع به خاطر اون رفتی جنگل...
والریا با قدم های ارومش به سمت بالکن که منظره جنگل و تعدادی خونه را نشان میداد رفت و در حالی که به اسمون شب خیره شده بود به وضعیت خواهرش فکر میکرد..
اگر واقعا طرف یک گرگینه باشد چی؟ نکند قصدش این است خواهرش را اذیت کند یا تمام این مدت هدف ان باشد خواهرش را تکه تکه کرده و به عنوان غذا میل کند ؟ نمیدانست چرا خواهرش بین این همه ادم باید عاشق مردی شود که معلوم نیست انسان است یا یک گرگینه ...
والریا چشمانش به ماه سفیدی که کامل بودنش را به رخ زمین میکشید کرد..
ناگهان سیم های درون ذهن والریا در جای درست خود قرار گرفت و فکری به سرش رسید...
ناگهان با قدم های سریعش از بالکن خارج شد و وارد اتاق خواهرش شد و بازو اش را گرفت :
- بلند شو لباس تنت کن !
ویکتوریا که در خودش جمع شده بود با شنیدن جمله ای که از دهان خواهرش بیرون اومده بود شوکه شد :
- چی ؟؟
والریا در حالی که یه لباس ساده از کمد خواهرش بیرون میکشید که خودش تنش کند شنل سبز رنگ خواهرش را از کمدش بیرون کشید و تو بغل خواهرش پرتش کرد :
- تنت کن میخوایم بریم جنگل..
ویکتوریا که بیشتر از این نمیتوانست شوکه شود بازو والریا را محکم گرفت و چند بار تکانش داد :
- والریا دیوونه شدی؟ این موقع شب بریم جنگل؟
والریا بازو اش را از دست خواهرش بیرون کشید و در حالی که یک شنل قرمز رنگی از کمدش بیرون میاورد تا خودش تنش کند حرف مغزش را زد :
- امشب ماه کامله ویکتوریا طبق افسانه ها اگر ماه کامل باشه گرگینه ها تمام شب تو جنگل میچرخن الان میریم خونه اش اگه خونه نباشه یعنی اینکه اون یه گرگینه واقعیه!!
ویکتوریا با دهنی باز به حرف های خواهرش فکر میکرد و با خودش میگفت چرا شب هایی که ماه کامل بود همچین کاری نکرد...
پس از ۵ دقیقه دو خواهر درحالی که یک لباس همراه با شنل تنشان کرده بودن در حال رفتن بودن که ویکتوریا به حرکات خواهرش نگاه میکرد و در دست خواهرش یک چاقو دید که چشمانش درشت شد :
- اون چیه دستت؟!
#فیک #فیکشن #رمان #داستان #تهیونگ #جونگکوک #فرانسه #انگلیس #گرگینه #پرنسس #شاهزاده #ملکه #پادشاه #بین_تاج_قلب
𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟓
- از کجا معلوم شاید بهت دروغ گفته تا تورو به خودش جذب کنه... اصلا تو گرگ بودنش رو با چشمای خودت دیدی هوم ؟
- نه ندیدم ولی میدونم راست گفته چون اصلا زیاد وارد شهر نمیشه همش توی جنگله...
والریا با پوزخند رو مخی همراه با دو ابروی که بهم گره خورده بودن به خواهرش نشان میداد چقدر از دستش عصبی است :
- اها هر خری سر راهت سبز بشه تو راحت بهش اعتماد میکنی هر حرفیم میزنه زود باور میکنی تو چقدر ساده ای ویکتوریا...
ویکتوریا که حالا از حرف خواهرش عصبی شده بود با کنترل کردن صداش سعی میکرد سر خواهرش داد نزند :
- میفهمی داری چی میگی ؟ تو روی من داری به طرف میگی خر ؟
والریا از عصبانیت سرش را تو هوا تکان داد :
- حالا هرچی اینکه میگی طرف همش وسط جنگله خیلی کم میاد تو شهر خیلی مشکوکه... یا اصلا نکنه..
ناگهان والریا خنده اس سر داد :
- وخاطر اون همیشه میرفتی جنگل ؟
حقیقت مثل یک سیلی توی صورت ویکتوریا کوبیده شد و تنها کاری که میتوانست انجام دهد سکوت خود را تقدیم والریا کند :
- هه پس تمام اون حرفات که میگفتی من جنگل رو دوست دارم ... همش الکی بود درواقع به خاطر اون رفتی جنگل...
والریا با قدم های ارومش به سمت بالکن که منظره جنگل و تعدادی خونه را نشان میداد رفت و در حالی که به اسمون شب خیره شده بود به وضعیت خواهرش فکر میکرد..
اگر واقعا طرف یک گرگینه باشد چی؟ نکند قصدش این است خواهرش را اذیت کند یا تمام این مدت هدف ان باشد خواهرش را تکه تکه کرده و به عنوان غذا میل کند ؟ نمیدانست چرا خواهرش بین این همه ادم باید عاشق مردی شود که معلوم نیست انسان است یا یک گرگینه ...
والریا چشمانش به ماه سفیدی که کامل بودنش را به رخ زمین میکشید کرد..
ناگهان سیم های درون ذهن والریا در جای درست خود قرار گرفت و فکری به سرش رسید...
ناگهان با قدم های سریعش از بالکن خارج شد و وارد اتاق خواهرش شد و بازو اش را گرفت :
- بلند شو لباس تنت کن !
ویکتوریا که در خودش جمع شده بود با شنیدن جمله ای که از دهان خواهرش بیرون اومده بود شوکه شد :
- چی ؟؟
والریا در حالی که یه لباس ساده از کمد خواهرش بیرون میکشید که خودش تنش کند شنل سبز رنگ خواهرش را از کمدش بیرون کشید و تو بغل خواهرش پرتش کرد :
- تنت کن میخوایم بریم جنگل..
ویکتوریا که بیشتر از این نمیتوانست شوکه شود بازو والریا را محکم گرفت و چند بار تکانش داد :
- والریا دیوونه شدی؟ این موقع شب بریم جنگل؟
والریا بازو اش را از دست خواهرش بیرون کشید و در حالی که یک شنل قرمز رنگی از کمدش بیرون میاورد تا خودش تنش کند حرف مغزش را زد :
- امشب ماه کامله ویکتوریا طبق افسانه ها اگر ماه کامل باشه گرگینه ها تمام شب تو جنگل میچرخن الان میریم خونه اش اگه خونه نباشه یعنی اینکه اون یه گرگینه واقعیه!!
ویکتوریا با دهنی باز به حرف های خواهرش فکر میکرد و با خودش میگفت چرا شب هایی که ماه کامل بود همچین کاری نکرد...
پس از ۵ دقیقه دو خواهر درحالی که یک لباس همراه با شنل تنشان کرده بودن در حال رفتن بودن که ویکتوریا به حرکات خواهرش نگاه میکرد و در دست خواهرش یک چاقو دید که چشمانش درشت شد :
- اون چیه دستت؟!
#فیک #فیکشن #رمان #داستان #تهیونگ #جونگکوک #فرانسه #انگلیس #گرگینه #پرنسس #شاهزاده #ملکه #پادشاه #بین_تاج_قلب
- ۶۶۹
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط