p⁵
p⁵
*پرش به تایم شب*
چان طبق عادت این چندوقتش وسط شب اومد توی اتاق که مطمئن شه راحت خوابیدی،طبق معمول انتظار داشت توی خواب عمیقی باشی و بوسه ای به سرت بزنه و پتو روت رو مرتب کنه ولی چان از اینکه بد خواب شده بودی و بیدار بودی جا خورد.
+ا.ت
از حضور ناگهانی چان ترسیدی که سمتت اومد و پایین تخت نشست.
+حالت خوبه؟چرا بیداری؟چیزی شده؟خواب بد دیدی؟
نگاهش کردی،نگرانی عجیبی توی چشماش موج زد انگار کنترل احساسش رو نداشت.
-خابم نمیاد
کمی کنار رفتی و بهش اشاره کردی که روی تخت بشینه
بعد اینکه با فاصله کمی کنارت نشست و لب زد: برات دمنوش بیارم؟
سرتو منفی تکون دادی
یه نگاه ریزی روی صورت انداخت،هنوز نگرانیش برطرف نشده بود
+مطمئنی همه چی خوبه؟
-براچی انقد سوال میپرسی
لحظه ای سکوت کرد +چون عجیب رفتار میکنی، درست شام نخوردی الانم که تا دیر وقت بیداری بهمم نمیگی چیشده
-تو عجیب رفتار میکنی نه به اوایل که تو صورتمم نگاه نمیکردی نه به الان که غذا خوردنمم برات اهمیت داره
لحظه ای سکوت بینتون شکل گرفت تازه فهمیدی افکارتو به زبون آوردی و چان متوجه شد احساساتشون زیادی بروز داده..
+من..فقط نمیخام بهت بد بگذره
تو چشماش نگاه کردی چیزی نمیتونستی بگی
نگاهتو گرفتی و دراز کشیدی
خواست بره که دستشو کشیدی
بدون اعتراضی کنارت دراز کشید
پشتتو بهش کردیو مشغول گوشیت شدی چان آروم قسمتی از موهاتو دور انگشتاش میپیچید و چندبار بوشون کرد تا متوجه شد خوابت برده.
گوشیتو از توی دستت برداشت و روی میز کنار تخت گذاشت و موهاتو از جلوی صورتت کنار زد و بوسه ای روی پیشونیت زد، پتو رو تا شونه هات بالا اورد.
از پشت بغلت کرد و سعی کرد بخابه.
#سناریو
#بنگچان
#چندپارتی
اگه نوشتنمو دوس ندارین بگین تغییرش بدم
*پرش به تایم شب*
چان طبق عادت این چندوقتش وسط شب اومد توی اتاق که مطمئن شه راحت خوابیدی،طبق معمول انتظار داشت توی خواب عمیقی باشی و بوسه ای به سرت بزنه و پتو روت رو مرتب کنه ولی چان از اینکه بد خواب شده بودی و بیدار بودی جا خورد.
+ا.ت
از حضور ناگهانی چان ترسیدی که سمتت اومد و پایین تخت نشست.
+حالت خوبه؟چرا بیداری؟چیزی شده؟خواب بد دیدی؟
نگاهش کردی،نگرانی عجیبی توی چشماش موج زد انگار کنترل احساسش رو نداشت.
-خابم نمیاد
کمی کنار رفتی و بهش اشاره کردی که روی تخت بشینه
بعد اینکه با فاصله کمی کنارت نشست و لب زد: برات دمنوش بیارم؟
سرتو منفی تکون دادی
یه نگاه ریزی روی صورت انداخت،هنوز نگرانیش برطرف نشده بود
+مطمئنی همه چی خوبه؟
-براچی انقد سوال میپرسی
لحظه ای سکوت کرد +چون عجیب رفتار میکنی، درست شام نخوردی الانم که تا دیر وقت بیداری بهمم نمیگی چیشده
-تو عجیب رفتار میکنی نه به اوایل که تو صورتمم نگاه نمیکردی نه به الان که غذا خوردنمم برات اهمیت داره
لحظه ای سکوت بینتون شکل گرفت تازه فهمیدی افکارتو به زبون آوردی و چان متوجه شد احساساتشون زیادی بروز داده..
+من..فقط نمیخام بهت بد بگذره
تو چشماش نگاه کردی چیزی نمیتونستی بگی
نگاهتو گرفتی و دراز کشیدی
خواست بره که دستشو کشیدی
بدون اعتراضی کنارت دراز کشید
پشتتو بهش کردیو مشغول گوشیت شدی چان آروم قسمتی از موهاتو دور انگشتاش میپیچید و چندبار بوشون کرد تا متوجه شد خوابت برده.
گوشیتو از توی دستت برداشت و روی میز کنار تخت گذاشت و موهاتو از جلوی صورتت کنار زد و بوسه ای روی پیشونیت زد، پتو رو تا شونه هات بالا اورد.
از پشت بغلت کرد و سعی کرد بخابه.
#سناریو
#بنگچان
#چندپارتی
اگه نوشتنمو دوس ندارین بگین تغییرش بدم
- ۴۲۵
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط