پادشاه سادیسمی
پادشاه سادیسمی
پارت اول
راوی:
مدرسه همیشه پر از هیاهو بود، اما وقتی اسم جونگکوک شنیده میشد، همه فضا تغییر میکرد. احترام یا حتی ترس، چیزی بود که اطرافیانش همیشه با خودش داشتند. او لقب «پادشاه» را داشت… و خودش هم از این لقب لذت میبرد.
یونجی:
من نه علاقهای به مدرسه دارم، نه به این آدمها. اما از روز اولی که وارد این مدرسه شدم، همه چیز عجیب شد. مخصوصاً او.
اون طوری نگاه میکرد که انگار میخواهد چیزی را ببلعد. نگاهش سنگین بود، پر از کنجکاوی و چیزی شبیه تهدید.
و این… یک حس ناخوشایند ولی جالب بود.
جونگکوک:
همه از من میترسند یا احترام میگذارند. اما او… بیاعتنا بود. حتی نگاهم را هم رد کرد.
این اتفاق برایم جالب شد. نمیدانم چرا، اما حس کردم باید او را بشناسم.
و شاید… کمی آزمایشش کنم.
راوی:
زنگ تفریح، یونجی کنار پنجره ایستاده بود و بیتوجه به جمعیت، دفترش را ورق میزد. جونگکوک از دور نگاهش کرد و با آرامش به سمتش رفت.
همه دور و برش را فراموش کرده بود، تنها او بود که ذهنش را پر کرده بود.
جونگکوک بیصدا کنار یونجی ایستاد.
یونجی همچنان نگاهش را به دفترش دوخته بود، اما حس کرد نگاه او روی خودش سنگینی میکند.
جونگکوک:
«تو چرا از من نمیترسی؟»
صدایش آرام اما پر از اطمینان و تهدید بود.
یونجی، بیحرکت، سرش را بالا گرفت و به او نگاه کرد:
«تو پادشاهی… ولی این باعث نمیشه که من ازت بترسم.»
یک لبخند سرد و خاص روی لبهای جونگکوک نشست.
جونگکوک:
«خوبه… این تازه شروعه.»
میدونم گند زدم ولی خب اولین بارمه یکم بگذره بهتر میشه مرسی که حمایت میکنین پروانه هاا😭✨️
پارت اول
راوی:
مدرسه همیشه پر از هیاهو بود، اما وقتی اسم جونگکوک شنیده میشد، همه فضا تغییر میکرد. احترام یا حتی ترس، چیزی بود که اطرافیانش همیشه با خودش داشتند. او لقب «پادشاه» را داشت… و خودش هم از این لقب لذت میبرد.
یونجی:
من نه علاقهای به مدرسه دارم، نه به این آدمها. اما از روز اولی که وارد این مدرسه شدم، همه چیز عجیب شد. مخصوصاً او.
اون طوری نگاه میکرد که انگار میخواهد چیزی را ببلعد. نگاهش سنگین بود، پر از کنجکاوی و چیزی شبیه تهدید.
و این… یک حس ناخوشایند ولی جالب بود.
جونگکوک:
همه از من میترسند یا احترام میگذارند. اما او… بیاعتنا بود. حتی نگاهم را هم رد کرد.
این اتفاق برایم جالب شد. نمیدانم چرا، اما حس کردم باید او را بشناسم.
و شاید… کمی آزمایشش کنم.
راوی:
زنگ تفریح، یونجی کنار پنجره ایستاده بود و بیتوجه به جمعیت، دفترش را ورق میزد. جونگکوک از دور نگاهش کرد و با آرامش به سمتش رفت.
همه دور و برش را فراموش کرده بود، تنها او بود که ذهنش را پر کرده بود.
جونگکوک بیصدا کنار یونجی ایستاد.
یونجی همچنان نگاهش را به دفترش دوخته بود، اما حس کرد نگاه او روی خودش سنگینی میکند.
جونگکوک:
«تو چرا از من نمیترسی؟»
صدایش آرام اما پر از اطمینان و تهدید بود.
یونجی، بیحرکت، سرش را بالا گرفت و به او نگاه کرد:
«تو پادشاهی… ولی این باعث نمیشه که من ازت بترسم.»
یک لبخند سرد و خاص روی لبهای جونگکوک نشست.
جونگکوک:
«خوبه… این تازه شروعه.»
میدونم گند زدم ولی خب اولین بارمه یکم بگذره بهتر میشه مرسی که حمایت میکنین پروانه هاا😭✨️
- ۱.۹k
- ۱۱ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط