پادشاه سادیسمی
پادشاه سادیسمی
---
پارت دوم
راوی:
از آن روز، جونگکوک کمتر از قبل آرام مینشست. انگار هدفش این بود که یونجی را به چالش بکشد. نگاههایش همیشه سنگین و پر از قصد بود. یونجی هم، هرچند تلاش میکرد بیتفاوت باشد، کمکم متوجه حضور او در زندگیاش میشد.
یونجی:
هر روز حس میکنم نگاهش بیشتر از قبل روی منه. حتی وقتی فاصله داریم، میتونم حسش کنم.
امروز اما… امروز داشت مستقیم سمت من میآمد. اون طوری که میدانستم قرار نیست صرفاً سلامی رد و بدل کنیم.
جونگکوک:
او متفاوت است. همه دخترها دنبال توجه من هستند، ولی یونجی حتی به نگاه من پاسخ نمیدهد. این برای من جذابترین بازیه.
امروز میخواهم کمی نزدیکتر بشوم. کمی آزمایش کنم.
راوی:
زنگ تفریح، یونجی کنار پنجره ایستاده بود. جونگکوک آرام از پشت سرش نزدیک شد. وقتی دستش را روی میز کنار دفتر یونجی گذاشت، نفسش برای لحظهای قطع شد.
جونگکوک:
«یونجی… میدونی چرا همه از من میترسن؟»
صدایش آرام، اما تهش تهدید داشت.
یونجی با یک نگاه سرد جواب داد:
«چون قدرت داری… ولی شاید تو هنوز معنی ترس رو نفهمیدی.»
جونگکوک لبخند زد، لبخندی که بیشتر شبیه یک چالش بود تا محبت.
«پس… باید بهت نشون بدم.»
راوی:
و اینگونه بازی شروع شد… بازیای که هر دو را به سمت مرزی میبرد که هیچکدام نمیدانستند کجاست.
۰چطور بودد؟؟
---
پارت دوم
راوی:
از آن روز، جونگکوک کمتر از قبل آرام مینشست. انگار هدفش این بود که یونجی را به چالش بکشد. نگاههایش همیشه سنگین و پر از قصد بود. یونجی هم، هرچند تلاش میکرد بیتفاوت باشد، کمکم متوجه حضور او در زندگیاش میشد.
یونجی:
هر روز حس میکنم نگاهش بیشتر از قبل روی منه. حتی وقتی فاصله داریم، میتونم حسش کنم.
امروز اما… امروز داشت مستقیم سمت من میآمد. اون طوری که میدانستم قرار نیست صرفاً سلامی رد و بدل کنیم.
جونگکوک:
او متفاوت است. همه دخترها دنبال توجه من هستند، ولی یونجی حتی به نگاه من پاسخ نمیدهد. این برای من جذابترین بازیه.
امروز میخواهم کمی نزدیکتر بشوم. کمی آزمایش کنم.
راوی:
زنگ تفریح، یونجی کنار پنجره ایستاده بود. جونگکوک آرام از پشت سرش نزدیک شد. وقتی دستش را روی میز کنار دفتر یونجی گذاشت، نفسش برای لحظهای قطع شد.
جونگکوک:
«یونجی… میدونی چرا همه از من میترسن؟»
صدایش آرام، اما تهش تهدید داشت.
یونجی با یک نگاه سرد جواب داد:
«چون قدرت داری… ولی شاید تو هنوز معنی ترس رو نفهمیدی.»
جونگکوک لبخند زد، لبخندی که بیشتر شبیه یک چالش بود تا محبت.
«پس… باید بهت نشون بدم.»
راوی:
و اینگونه بازی شروع شد… بازیای که هر دو را به سمت مرزی میبرد که هیچکدام نمیدانستند کجاست.
۰چطور بودد؟؟
- ۱.۵k
- ۱۳ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط