امروز خیلی عصبی از سرکار اومد و بدون اینکه بغلم کنه سریع
امروز خیلی عصبی از سرکار اومد و بدون اینکه بغلم کنه سریع رفت سمت اتاق. خیلی عجیب بود چون هرموقع از سرکار میومد برای اینکه خستگی روز سختی که داشته از بین بره منو بغل میکرد و ماچ ماچیم میکرد. اما امروز حتی وقتی به استقبالش رفتم که مثل همیشه بغلش کنم تا هم دلتنگی من و هم خستگی جین دربره منو هل داد. طوری که خوردم زمین. درد شدیدی تو شکمم حس کردم....
صداهای توی مغزم میگفتن که اون بچه سقط شده ولی قلبم داشت برعکس فکر میکرد. همش میگفت چیز خاصی نیست و بچه بخاطر بدرفتاری های باباش ناراحت شده و داره لگد میزنه. غرق شده بودم تو دعوای بین قلب و مغزم که یهو با صدای کوبیده شدن در اتاق به خودم اومدم. بدون توجه به خونی که روی زمین ریخته شده بود از جام بلند شدم. دوباره دردر شدیدی دلم رو پیچوند....
لحظه ای صبر کردم و بعدش دوباره شروع به حرکت کردم. باهر قدم دلم درد میگرفت اما سعی کردم بهش اهمیت ندم....
جین ویو:
(فلش بک به سرکار)
پی دی نیم اومد تو اتاق تمرین دنس و با چشمای عصبانی سمت من اومد...
-خیلی وقته که دارم بهت میگم دنست افتضاحه. واقعا خیلی احمق بودم که فرد بی استعدادی مثل تورو استخدام کردم. اونم برای گروه بزرگی مثل بی تی اس. (نیشخندی زد و به بقیه اعضا نگاه کرد)مگه نه بچه ها؟
باچشمایی که داد میزدن:میخوام گریه کنم، همین الان! به اعضا نگاه کردم قیافه همشون پر خشم بود. یهو چشمم خورد به دستای مشت شده ی یونگی. سمتش رفتم و بهش گفتم اروم باشه. چون تا الان خیلی این حرفارو شنیدم. تو مغزم داشتم خودمو سرزنش میکردم که شنیدم...
-یا. باید یه فکری به حال دنسات کنی. وگرنه میدونم چجوری باید حالتو بگیرم.
بعدش بلافاصله از اتاق تمرین رفت بیرون
صداهای توی مغزم میگفتن که اون بچه سقط شده ولی قلبم داشت برعکس فکر میکرد. همش میگفت چیز خاصی نیست و بچه بخاطر بدرفتاری های باباش ناراحت شده و داره لگد میزنه. غرق شده بودم تو دعوای بین قلب و مغزم که یهو با صدای کوبیده شدن در اتاق به خودم اومدم. بدون توجه به خونی که روی زمین ریخته شده بود از جام بلند شدم. دوباره دردر شدیدی دلم رو پیچوند....
لحظه ای صبر کردم و بعدش دوباره شروع به حرکت کردم. باهر قدم دلم درد میگرفت اما سعی کردم بهش اهمیت ندم....
جین ویو:
(فلش بک به سرکار)
پی دی نیم اومد تو اتاق تمرین دنس و با چشمای عصبانی سمت من اومد...
-خیلی وقته که دارم بهت میگم دنست افتضاحه. واقعا خیلی احمق بودم که فرد بی استعدادی مثل تورو استخدام کردم. اونم برای گروه بزرگی مثل بی تی اس. (نیشخندی زد و به بقیه اعضا نگاه کرد)مگه نه بچه ها؟
باچشمایی که داد میزدن:میخوام گریه کنم، همین الان! به اعضا نگاه کردم قیافه همشون پر خشم بود. یهو چشمم خورد به دستای مشت شده ی یونگی. سمتش رفتم و بهش گفتم اروم باشه. چون تا الان خیلی این حرفارو شنیدم. تو مغزم داشتم خودمو سرزنش میکردم که شنیدم...
-یا. باید یه فکری به حال دنسات کنی. وگرنه میدونم چجوری باید حالتو بگیرم.
بعدش بلافاصله از اتاق تمرین رفت بیرون
- ۱.۴k
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط