جین ویو:
جین ویو:
(تایم جامپ به بیمارستان)
آ.ت رو بردن برای سونوگرافی و من پشت در اتاق سونو نشستم. بعد از چند دقیقه دکترا اومدن بیرون. من بلند شدم کخ ازشون حال آ.ت رو بپرسم. چیزیو شنیدم که باعث شد اشکم دربیاد. من کسی بودم که تنها فرصت پدر شدنش و از دست داده بود.
دکتر گفت بچه سقط شده.
اون لحظه دیگه نمیتونستم روی پاهام وایستم. شل شدم و افتادم روی زمین. شروع کردم به گریه.
آ.ت رحم ضعیفی داشت و فقط یه بار میتونست بچه دار بشه. همونجوری که روی زانو هام افتاده بودم، دیدم آ.ت رو دارن میبرن. حتما میبردنش که جنازه بچه رو در بیارن. منم بلند شدم و رفتم سمت پنجره. دیروقت بود و چراغای بیمارستان برا خوابیدن مریضا خاموش شده بود. دیگه نمیتونستم غمو تحمل کنم. من بچه خودمو کشته بودم. در پنجره رو باز کردم. کفشامو دراوردم. نشستم لبه پنجره. صدای جیغ بلندی شنیدم. برگشتمو همون آ.تی که الان بچش رو کشته بودم اونجا وایساده بود......
آ.ت ویو:
داشتم میرفتم پیش جین که بریم خونه. حتنا باید پیش اتاق سونوگرافی باشه. سمت اون اتاق رفتم. وایسا ببینم اون جین بود؟؟؟؟؟ جیغ بلندی کشیدم که تونست توجهشو بکشه سمت خودش. اون داشت چیکار میکرد؟؟؟؟؟ سریع سمتش رفتم و کشیدمش داخل. بغلش کردم و با لحن آرومی گفتم
_نباید اینکارو کنی. ما فقط بچمونو ازدست دادیم. این دلیلی برای لز بین بردم رابطمون نیست. هست؟
سرشو تکون داد.
با گریه بهم گفت:م...منو.....منو ب....ب....بخش و...و....و...واقعا نمی..نمیخواس....نمیخواستم ایجوری بشهههههه(عر زدن فراوان و تعریف کردن ماجرای سرکار)
نیلو(راوی)ویو:
آ.ت که هم ناراحت بود،هم عصبی از دست پی دی نیم دوباره جین رو بغل کرد. بعد از چند دقیقه کمکش کرد کفشاش رو بپوشه. دستش رو گرفت اشکاش رو پاک کرد و به سمت پذیرش بیمارستان رفتن و بعد از حساب کردن هزینه ها از بیمارستان خارج شدن. توی راه آ.ت سعی داشت هواس جین رو از اتفاقای امروز پرت کنه. یه بچه نمیتونه رابطه بینشون رو بهم بزنه. هرچی که باشه اونا خیلی وقته عاشق همدیگن.
#پایان
(تایم جامپ به بیمارستان)
آ.ت رو بردن برای سونوگرافی و من پشت در اتاق سونو نشستم. بعد از چند دقیقه دکترا اومدن بیرون. من بلند شدم کخ ازشون حال آ.ت رو بپرسم. چیزیو شنیدم که باعث شد اشکم دربیاد. من کسی بودم که تنها فرصت پدر شدنش و از دست داده بود.
دکتر گفت بچه سقط شده.
اون لحظه دیگه نمیتونستم روی پاهام وایستم. شل شدم و افتادم روی زمین. شروع کردم به گریه.
آ.ت رحم ضعیفی داشت و فقط یه بار میتونست بچه دار بشه. همونجوری که روی زانو هام افتاده بودم، دیدم آ.ت رو دارن میبرن. حتما میبردنش که جنازه بچه رو در بیارن. منم بلند شدم و رفتم سمت پنجره. دیروقت بود و چراغای بیمارستان برا خوابیدن مریضا خاموش شده بود. دیگه نمیتونستم غمو تحمل کنم. من بچه خودمو کشته بودم. در پنجره رو باز کردم. کفشامو دراوردم. نشستم لبه پنجره. صدای جیغ بلندی شنیدم. برگشتمو همون آ.تی که الان بچش رو کشته بودم اونجا وایساده بود......
آ.ت ویو:
داشتم میرفتم پیش جین که بریم خونه. حتنا باید پیش اتاق سونوگرافی باشه. سمت اون اتاق رفتم. وایسا ببینم اون جین بود؟؟؟؟؟ جیغ بلندی کشیدم که تونست توجهشو بکشه سمت خودش. اون داشت چیکار میکرد؟؟؟؟؟ سریع سمتش رفتم و کشیدمش داخل. بغلش کردم و با لحن آرومی گفتم
_نباید اینکارو کنی. ما فقط بچمونو ازدست دادیم. این دلیلی برای لز بین بردم رابطمون نیست. هست؟
سرشو تکون داد.
با گریه بهم گفت:م...منو.....منو ب....ب....بخش و...و....و...واقعا نمی..نمیخواس....نمیخواستم ایجوری بشهههههه(عر زدن فراوان و تعریف کردن ماجرای سرکار)
نیلو(راوی)ویو:
آ.ت که هم ناراحت بود،هم عصبی از دست پی دی نیم دوباره جین رو بغل کرد. بعد از چند دقیقه کمکش کرد کفشاش رو بپوشه. دستش رو گرفت اشکاش رو پاک کرد و به سمت پذیرش بیمارستان رفتن و بعد از حساب کردن هزینه ها از بیمارستان خارج شدن. توی راه آ.ت سعی داشت هواس جین رو از اتفاقای امروز پرت کنه. یه بچه نمیتونه رابطه بینشون رو بهم بزنه. هرچی که باشه اونا خیلی وقته عاشق همدیگن.
#پایان
- ۱۶۴
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط