پارت 9
ویوی یونیک
تا زمانی که توی ایران بودم، یه مقدار تحقیق کرده بودم، اون مردی که دنبالشم یه خلافکاره که مثل اینکه توی کار حمل و نقل مواد مخدره. میخوام همونطوری که زندگیمو از هم پاشید منم زندگیش رو نابود کنم تا، اون هم این درد رو تجربه کنه.
ساعت 21:00
ویوی یونیک
به خونه رسیدم، به محض اینکه وارد شدم بوی دلنشین غذای مادربزرگم به مشمامم خورد، رفتم و سلامی بهش کردم و حسابی بغلش کردم.
موقع شام
یونیک : مامان بزرگ من یه کاری پیدا کردم، قراره بادیگارد یه گروه ایدل توی کره بشم.
مادر بزرگ :این خیلی خوبه یونیک، ولی خیلی مراقب خودت باش.
یونیک :گفتن که باید اونجا زندگی کنم، مشکلی نداری؟
مادر بزرگ : نه عزیزم، برو و فقط به موفقیتت فکر کن.
یونیک :ممنون مادربزرگ، البته یه روزایی حتما میام پیشت و بهت سر میزنم.
راوی "
اونها شامشون رو به اتمام رسوندن، یونیک در کار ها به مادربزرگش کمک کرد و هردو آنها به سمت اتاق خواب هایشون رفتند، و وارد خواب عمیقی شدند
تا زمانی که توی ایران بودم، یه مقدار تحقیق کرده بودم، اون مردی که دنبالشم یه خلافکاره که مثل اینکه توی کار حمل و نقل مواد مخدره. میخوام همونطوری که زندگیمو از هم پاشید منم زندگیش رو نابود کنم تا، اون هم این درد رو تجربه کنه.
ساعت 21:00
ویوی یونیک
به خونه رسیدم، به محض اینکه وارد شدم بوی دلنشین غذای مادربزرگم به مشمامم خورد، رفتم و سلامی بهش کردم و حسابی بغلش کردم.
موقع شام
یونیک : مامان بزرگ من یه کاری پیدا کردم، قراره بادیگارد یه گروه ایدل توی کره بشم.
مادر بزرگ :این خیلی خوبه یونیک، ولی خیلی مراقب خودت باش.
یونیک :گفتن که باید اونجا زندگی کنم، مشکلی نداری؟
مادر بزرگ : نه عزیزم، برو و فقط به موفقیتت فکر کن.
یونیک :ممنون مادربزرگ، البته یه روزایی حتما میام پیشت و بهت سر میزنم.
راوی "
اونها شامشون رو به اتمام رسوندن، یونیک در کار ها به مادربزرگش کمک کرد و هردو آنها به سمت اتاق خواب هایشون رفتند، و وارد خواب عمیقی شدند
- ۱.۵k
- ۱۵ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط