{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بلا نمی خواهی ..

بلا نمی خواهی ..




شنیده ام که دوباره مرا نمی خواهی
چه سنگدل شده ای ، آشنا نمی خواهی ؟

شکسته ام دل خود را به پای پیمانت
ولی مرا ز رقیبان ، جدا نمی خواهی

عصای دست تو هستم ، کمی مدارا کن
مگو که تازه جوانی ، عصا نمی خواهی

من آن بلای بزرگم که آمدم به سرت
همیشه گرم دعایی ، بلا نمیخواهی

نه گفته های دلت را به کوه می گویی
در انعکاس صدایت ، صدا نمی خواهی

دلت گرفته از این بی وفایی یاران
ز دوستان خطاگر ،، وفا نمی خواهی

اگر چه مردم این شهر خالی از لطف اند
مرا به جرم همانان چرا نمی خواهی ؟


جواد مهدی پور


@Drmahdipour1509
دیدگاه ها (۱)

این شعر را گفتم برای چشم هایتبا واژه های دلنشین کردم صدایت چ...

زکات خوبرویی ..ترتیب ابروهای تو   مانند تیغ دشمن استهر کس بر...

بوسیدن لب هایی تو مانند شراب است نوشیدن از این باده دلا عین ...

قامت عشق ..خالق از خال سیاهت نقطه ی شب را کشیدطرح گیسوی دارا...

بی وفایی کردی و هر دم وفایت می کنمعاشقانه جان و دل را هم فدا...

......بی وفایی کردی و هر دم وفایت می کنمعاشقانه جان و دل را ...

بی وفایی کردی و هر دم وفایت می کنمعاشقانه جان و دل را هم فدا...

بی وفایی کردی و هر دم وفایت می کنمعاشقانه جان و دل را هم فدا...

.....بی وفایی کردی و هر دم وفایت می کنمعاشقانه جان و دل را ه...

یوزارسیف:......بی وفایی کردی و هر دم وفایت می کنمعاشقانه جان...

بی وفایی کردی و هر دم وفایت می کنمعاشقانه جان و دل را هم فدا...

شد خزان گلشن آشنایی      بازم آتش به جان زد جداییعمر من ای گ...

(خزان عشق) شد خزان گلشن آشناییبازم آتش به جان زد جداییعمر من...

#شد خزان گلشن آشناییبازم آتش به جان زد جداییعمر من ای گل طی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط