Death and Balm
Death and Balm:1
مرگ و مرهم
تقدیم به تمام آنان که انسی بیش نبودند، ولی به ابلیس بدل گشتند
لورن... لورن کجایی؟ در کدامین رؤیای دوردست جاماندهای، ای ماه تابناک؟
لورن، بر اسب سفید خود نشسته بود و در فراز دشت میتاخت. باد، گیسوان قهوهای بلندش را در هوا میرقصاند و او از نوازش خنکای باد بر چهرهاش لذت میبرد، چشمانش را میبست و مسیر بازگشت به سوی خانهاش را در پیش میگرفت. در مسیر شهر، هر همشهریای برایش سر تکان میداد و لبخندی نثارش میکرد. لورن نیز با لبخندی مهرآمیز پاسخ میداد... چه حس خوبی بود که در این شهر بزرگ، همه او را بشناسند! او دختر اشرافی بود که بر اسب میتاخت؛ این خود به اندازهی کافی عجیب و قابل توجه بود.
صدای کوبش سمهایش بر سنگفرش سرد شهر، چون ضربان قلبی کهنه در میان هیاهوی شهر میپیچید. هر حرکت اسب، لرزشی خفیف اما آشنا را در زین به جانش میانداخت. از میان کوچههای تنگ میگذشتند؛ جایی که سایههای بلند خانه چون غولهایی خفته بر زمین کشیده شده بود و نگاههای کنجکاو عابران، با حیرت او را میپایید. ناگهان، چشمش به یکی از مغازههای پدرش افتاد. افسار اسب را که در دست داشت، آرام کشید و از اسب پایین آمد. یکی از خدمتگزاران پدرش به سویش شتافت و با تعظیمی پر از احترام گفت:
«بانو لورن...»
لورن نگاهی به اسبش انداخت و پرسید: «اسب تشنه است. ممکن است لطفاً به او آب دهید؟»
«بله حتما، بانو.»
افسار را به دست خدمتگزار سپرد و وارد مغازه شد. زنگوله بالای در با به صدا درآمدنش، خبر از ورودش میداد. مغازهی لباسفروشی، مملو از اشراف و ثروتمندان شهر بود. پدرش را در میان جمع دید؛ روی مبل راحتی نشسته بود و مردی در کنارش. نه چندان میانسال بود و نه جوان؛ اما وقاری خاص داشت. پدر لورن با دیدن دخترش، لبخندی از سر شوق زد و برخاست. مرد کنارش نیز به احترام او از جا برخاست.
لورن با قدمهایی استوار به سمت پدرش و مهمانش رفت. مرد زیبا بود، هرچند شاید کمی از سنش گذشته بود. پدر دخترک دستش را به گرمی پشت او قرار داد و گفت: «جناب کیم... ایشان دخترم، لورن هستند. راستش را بخواهید، باید پسر میبود؛ اینقدر قوی است! تا به حال هیچ مردی را در مبارزه، هماندازهی خودش ندیده است.» سپس رو به دخترش کرد و با لبخندی ادامه داد: «دخترم، ایشان جناب کیم هستند؛ همشهری جدیدمان که به تازگی همراه پسرشان، عمارتی را خریداری کردهاند.»
لورن با یادآوری عظمت و شکوه آن عمارت که تماماً از مرمر سیاه ساخته شده بود، لبخندی زد و گفت: «از آشنایی با شما خوشوقتم، جناب کیم.»
«من نیز همینطور، بانوی من.»
برای لورن جالب بود؛ آن عمارت دور از شهر، اما با امکاناتی بینظیر، متعلق به چه کسی بود؟
***
لورن از آنکه صبحها بیش از حد بخوابد، بیزار بود. برای همین، اغلب سوار بر اسبش به دل کوه و دشت میزد؛ جایی که تنها آواز پرندگان، همدمش بود. امروز نیز همینکار را کرد. اسبش ناگهان شیههای کشید. لورن که گویا ناگهان چیزی به یادش آمده بود، افسار را محکم کشید. بله، درست در همان حوالی، آن عمارت سیاه و اسرارآمیز پدیدار شد؛ عمارتی که در میان هیچ خانهی دیگری نبود و تنها کوه و دشت در اطرافش دیده میشد. مکانی که رویاییتر از هر جایی به نظر میرسید.
لورن کنار عمارت، روی برگهای خشکیده دراز کشید و به آسمان خیره شد. «بهترین جاست...» زیر لب گفت. به باد گوش سپرد که گیاهان را به رقص درمیآورد و به آواز دلنشین پرندگان. کمی چشمانش را بست...
وقتی دوباره پلک گشود، دید باد چیزی را با خود آورده است. جریانی سفیدرنگ در هوا بلند شد و کمی آنطرفتر، روی چمنها افتاد
مرگ و مرهم
تقدیم به تمام آنان که انسی بیش نبودند، ولی به ابلیس بدل گشتند
لورن... لورن کجایی؟ در کدامین رؤیای دوردست جاماندهای، ای ماه تابناک؟
لورن، بر اسب سفید خود نشسته بود و در فراز دشت میتاخت. باد، گیسوان قهوهای بلندش را در هوا میرقصاند و او از نوازش خنکای باد بر چهرهاش لذت میبرد، چشمانش را میبست و مسیر بازگشت به سوی خانهاش را در پیش میگرفت. در مسیر شهر، هر همشهریای برایش سر تکان میداد و لبخندی نثارش میکرد. لورن نیز با لبخندی مهرآمیز پاسخ میداد... چه حس خوبی بود که در این شهر بزرگ، همه او را بشناسند! او دختر اشرافی بود که بر اسب میتاخت؛ این خود به اندازهی کافی عجیب و قابل توجه بود.
صدای کوبش سمهایش بر سنگفرش سرد شهر، چون ضربان قلبی کهنه در میان هیاهوی شهر میپیچید. هر حرکت اسب، لرزشی خفیف اما آشنا را در زین به جانش میانداخت. از میان کوچههای تنگ میگذشتند؛ جایی که سایههای بلند خانه چون غولهایی خفته بر زمین کشیده شده بود و نگاههای کنجکاو عابران، با حیرت او را میپایید. ناگهان، چشمش به یکی از مغازههای پدرش افتاد. افسار اسب را که در دست داشت، آرام کشید و از اسب پایین آمد. یکی از خدمتگزاران پدرش به سویش شتافت و با تعظیمی پر از احترام گفت:
«بانو لورن...»
لورن نگاهی به اسبش انداخت و پرسید: «اسب تشنه است. ممکن است لطفاً به او آب دهید؟»
«بله حتما، بانو.»
افسار را به دست خدمتگزار سپرد و وارد مغازه شد. زنگوله بالای در با به صدا درآمدنش، خبر از ورودش میداد. مغازهی لباسفروشی، مملو از اشراف و ثروتمندان شهر بود. پدرش را در میان جمع دید؛ روی مبل راحتی نشسته بود و مردی در کنارش. نه چندان میانسال بود و نه جوان؛ اما وقاری خاص داشت. پدر لورن با دیدن دخترش، لبخندی از سر شوق زد و برخاست. مرد کنارش نیز به احترام او از جا برخاست.
لورن با قدمهایی استوار به سمت پدرش و مهمانش رفت. مرد زیبا بود، هرچند شاید کمی از سنش گذشته بود. پدر دخترک دستش را به گرمی پشت او قرار داد و گفت: «جناب کیم... ایشان دخترم، لورن هستند. راستش را بخواهید، باید پسر میبود؛ اینقدر قوی است! تا به حال هیچ مردی را در مبارزه، هماندازهی خودش ندیده است.» سپس رو به دخترش کرد و با لبخندی ادامه داد: «دخترم، ایشان جناب کیم هستند؛ همشهری جدیدمان که به تازگی همراه پسرشان، عمارتی را خریداری کردهاند.»
لورن با یادآوری عظمت و شکوه آن عمارت که تماماً از مرمر سیاه ساخته شده بود، لبخندی زد و گفت: «از آشنایی با شما خوشوقتم، جناب کیم.»
«من نیز همینطور، بانوی من.»
برای لورن جالب بود؛ آن عمارت دور از شهر، اما با امکاناتی بینظیر، متعلق به چه کسی بود؟
***
لورن از آنکه صبحها بیش از حد بخوابد، بیزار بود. برای همین، اغلب سوار بر اسبش به دل کوه و دشت میزد؛ جایی که تنها آواز پرندگان، همدمش بود. امروز نیز همینکار را کرد. اسبش ناگهان شیههای کشید. لورن که گویا ناگهان چیزی به یادش آمده بود، افسار را محکم کشید. بله، درست در همان حوالی، آن عمارت سیاه و اسرارآمیز پدیدار شد؛ عمارتی که در میان هیچ خانهی دیگری نبود و تنها کوه و دشت در اطرافش دیده میشد. مکانی که رویاییتر از هر جایی به نظر میرسید.
لورن کنار عمارت، روی برگهای خشکیده دراز کشید و به آسمان خیره شد. «بهترین جاست...» زیر لب گفت. به باد گوش سپرد که گیاهان را به رقص درمیآورد و به آواز دلنشین پرندگان. کمی چشمانش را بست...
وقتی دوباره پلک گشود، دید باد چیزی را با خود آورده است. جریانی سفیدرنگ در هوا بلند شد و کمی آنطرفتر، روی چمنها افتاد
- ۸۲۳
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط