تـک پارتی
#درخواستی
درد، همچون خاری در گلویش چنگ انداخته بود و تمام وجودش، از سر تا پا، فریاد میکشید. گویی هستیاش در رنجی جانکاه میسوخت و مرگ، تنها راه رهایی به نظر میرسید. هزاران حرف ناگفته، در عمق جانش، چونان زخمی سرباز کرده بودند که جز در آینه، در هیچ کجا نمود نداشتند. در سکوت آینه، نابودی خویش را میدید، اما دردهای عمیقش، از چشم ناظران پنهان مانده بود. غمی که بر دل داشت، چون ابری تاریک، زندگیاش را پوشانده بود و دیگران، غرق در غمهای خویش، از احوال او بیخبر بودند.
ساعاتی را به نقطهای خیره میماند و در ذهن، افکار دردناکی را مرور میکرد؛ اندیشههایی آنچنان جانسوز که گویی آسمان نیز با هر آهش، به سوگ او مینشست. حتی در چشمان بسته نیز، آرامش خواب را نمییافت، زیرا خاطرات تلخ، چون سیلی بنیانکن، سرازیر میشدند و گویی مغزش، با پاشیدن نمک بر زخمهای کهنه، تشنگیاش را سیراب میکرد.
... و در این میان، "کیـم تهیونگ"، معشوقش، همچون ناجی از راه رسید. او که با نگاهی عمیق، اندیشههای پریشان "ا/ت" را درمییافت، وارد خانه شد. "ا/ت" بر صندلی نشسته بود که ناگهان صدای زنگ در، سکوت را شکست. با باز کردن در، فرشته نجاتش، با لبخندی همیشگی، کنارش نشست. اما آن روز، "ا/ت" از همیشه دلگیرتر بود.
ساعتها در سکوت گذشت تا آنکه تهیونگ، "ا/ت" را در آغوش گرفت. "ا/ت" از این حرکت غافلگیر شد، اما صدای گرم تهیونگ، چون نسیمی روحنواز در گوشش پیچید: «میدانم، حس میکنم... درد تو را احساس میکنم. نقاب قوی بودنت را بردار. شانه من برای گریه تو آماده است، برای تو.» او موهایش را نوازش کرد.
زمزمههای محبتآمیز تهیونگ و یادآوری خاطرات، سدی را که تمام این مدت "ا/ت" برای فروخوردن بغضش ساخته بود، در هم شکست. بغضی که لبریز شده بود، اکنون میشکست. قلبش به درد آمد، احساس خفگی میکرد، گویی از جسم خود جدا شده و در جهانی دیگر زندگی میکرد. نالههایش آسمان را خراشید و او، تهیونگ را محکم در آغوش کشید، گونههایش را به هم فشرد و گریست. آغوش او گرم بود، گویی قلب سردش، نیازمند پناهی گرم بود و اکنون، آن پناه را یافته بود.
تهیونگ، با دستان مردانهاش، موهای او را نوازش میکرد و زیر لب، با دلنشینترین صدایش زمزمه میکرد: «من کنارتم.» سپس، بوسههایی بر تکتک زخمهایی که کسی نمیدید، نهاد. "ا/ت" آنقدر گریست که دیگر اشکی نماند. نفسهای لرزانش آرام گرفت و در آغوش تهیونگ، به آرامش رسید. چشمانش را بست و تهیونگ، با دیدن زیبایی دخترکی که در آغوشش آرام گرفته بود، لبخندی زد. بوسهای محبتآمیز بر گونهاش نشاند و کنار او، در خوابی آمیخته با اندکی آرامش، فرو رفت.
درد، همچون خاری در گلویش چنگ انداخته بود و تمام وجودش، از سر تا پا، فریاد میکشید. گویی هستیاش در رنجی جانکاه میسوخت و مرگ، تنها راه رهایی به نظر میرسید. هزاران حرف ناگفته، در عمق جانش، چونان زخمی سرباز کرده بودند که جز در آینه، در هیچ کجا نمود نداشتند. در سکوت آینه، نابودی خویش را میدید، اما دردهای عمیقش، از چشم ناظران پنهان مانده بود. غمی که بر دل داشت، چون ابری تاریک، زندگیاش را پوشانده بود و دیگران، غرق در غمهای خویش، از احوال او بیخبر بودند.
ساعاتی را به نقطهای خیره میماند و در ذهن، افکار دردناکی را مرور میکرد؛ اندیشههایی آنچنان جانسوز که گویی آسمان نیز با هر آهش، به سوگ او مینشست. حتی در چشمان بسته نیز، آرامش خواب را نمییافت، زیرا خاطرات تلخ، چون سیلی بنیانکن، سرازیر میشدند و گویی مغزش، با پاشیدن نمک بر زخمهای کهنه، تشنگیاش را سیراب میکرد.
... و در این میان، "کیـم تهیونگ"، معشوقش، همچون ناجی از راه رسید. او که با نگاهی عمیق، اندیشههای پریشان "ا/ت" را درمییافت، وارد خانه شد. "ا/ت" بر صندلی نشسته بود که ناگهان صدای زنگ در، سکوت را شکست. با باز کردن در، فرشته نجاتش، با لبخندی همیشگی، کنارش نشست. اما آن روز، "ا/ت" از همیشه دلگیرتر بود.
ساعتها در سکوت گذشت تا آنکه تهیونگ، "ا/ت" را در آغوش گرفت. "ا/ت" از این حرکت غافلگیر شد، اما صدای گرم تهیونگ، چون نسیمی روحنواز در گوشش پیچید: «میدانم، حس میکنم... درد تو را احساس میکنم. نقاب قوی بودنت را بردار. شانه من برای گریه تو آماده است، برای تو.» او موهایش را نوازش کرد.
زمزمههای محبتآمیز تهیونگ و یادآوری خاطرات، سدی را که تمام این مدت "ا/ت" برای فروخوردن بغضش ساخته بود، در هم شکست. بغضی که لبریز شده بود، اکنون میشکست. قلبش به درد آمد، احساس خفگی میکرد، گویی از جسم خود جدا شده و در جهانی دیگر زندگی میکرد. نالههایش آسمان را خراشید و او، تهیونگ را محکم در آغوش کشید، گونههایش را به هم فشرد و گریست. آغوش او گرم بود، گویی قلب سردش، نیازمند پناهی گرم بود و اکنون، آن پناه را یافته بود.
تهیونگ، با دستان مردانهاش، موهای او را نوازش میکرد و زیر لب، با دلنشینترین صدایش زمزمه میکرد: «من کنارتم.» سپس، بوسههایی بر تکتک زخمهایی که کسی نمیدید، نهاد. "ا/ت" آنقدر گریست که دیگر اشکی نماند. نفسهای لرزانش آرام گرفت و در آغوش تهیونگ، به آرامش رسید. چشمانش را بست و تهیونگ، با دیدن زیبایی دخترکی که در آغوشش آرام گرفته بود، لبخندی زد. بوسهای محبتآمیز بر گونهاش نشاند و کنار او، در خوابی آمیخته با اندکی آرامش، فرو رفت.
- ۳۰۱
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط