{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ظهور ازدواج )

ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۷۰۱

نمیدونم چرا استرس خيلي بدي داشتم و میترسیدم.. هرچي جیمین اصرار میکرد قبول نمیکنم و سونوگرافي تا از سلامتش مطلع بشیم.
دکتر خندون گفت: واقعا نمیخواین بدونین دختره یا پسر؟
با بغض دلگيري به نگاه کردم. 
بهم لبخند زد و دستم رو فشرد و محکم گفت: هرجور تو
ميخواي..
از کنجکاوي و تشویش اینکه دخترم صداش بزنم یا پسرم قلبم داشت آتیش میگرفت.
نفسم رو بیرون دادم و لرزون و با بغض بي قرار
گفتم:میخوام بدونم..
دکتر و جیمین خندیدن
دکتر : میدونستم...خب بذارین. ...بينميه...
قلبم تند تند میزد.
شيطون مكثي کرد که استرسمون رو بالا ببره و نگامون کرد و مهربون گفت یه پسر کوچولوي سالم داري إلا خانوم.
اخ..
نفسم رو خيلي شديد بيرون دادم و چشمامو بستم.
پسر
مثل..
مثل دفعه قبل..
چونه ام لرزید.
جیمین شاد خندید و دستمو بوسید و با ذوق گفت:پسره
الا.. پسرکوچولوي ما..
دارم مامان یه جیمین ترینر کوچولو میشم..
از تصورش با بغض خندیدم.
پسر
لبخند شادي زدم..
خيلي حس فوق العاده اي بود...
بلي..
خوشحال تر از ما نیکول و فرد بودن.
يه جوري شاد شده بودن و سرش شوخی میکردن و میخندیدن و وظایف نگهداري از پسرکمو بین خودشون تقسیم میکردن انگار من و جیمین قراره بود بعد زایمان براي همیشه بریم یه جاي دور و اونا قراره ازش نگهداري کنن اما خيلي خوشحال بودم که ناراحت نشدن و با قضیه خودشون کنار اومدن و پذیرفتنش..قدرت زيادي ميخواد..
اروم اروم تو خونه قدم میزدم.
ماه هشتمم بود..
دکتر میگفت باید بیشتر راه برم تا زایمان برام راحت تر بشه اما...
خيلي سنگين شده بودم و راه رفتن برام سخت بود و زود به نفس نفس میوفتادم و از طرفی میترسیدم..
خيلي از زایمان میترسیدم و استرس داشتم..
از دردش واهمه داشتم..
دستمو به شکم برآمده ۸ماه ام گرفتم..
آي...
جیمین رو مبل نشسته بود و با لب تابش کار میکرد. اروم رفتم کنارش دراز کشیدم و سر روي پاش گذاشتم. دست به سرم کشید و گفت: امروز زودتر خسته شدي..
با بغض گفتم: جیمین
جدي
گفت: جانم..
گرفته گفتم من..یه کم میترسم.. دست رو شکم برآمده ام کشید و گفت:قبل و بعدش یه کم درد داري اما بهت ارامبخش میزنن و موقع زايمانم هيچي
حس نميكني عزيزم..
چشمامو بستم و گفتم:دردش خیلیه نه؟
سرمو بوسید و ارامبخش گفت: چيزي نيست که نتوني از پسش بربیای.. قول میدم بهت يكي دو روز بعد زایمانت سرپا ميشي و همه اون دردا محو میشه..
اما...
دلم آشوب بود..حس
کرد خوب نیستم و ناراحت گفت الا ...ببینمت
و سرمو چرخوند سمت خودش
با محبت بوسه نرمی رو لبام نشوند و گفت: الان فکرشو نکن...باشه؟ استرس خوب نیست براتون..هنوز زوده.. سعی کردم لبخند بزنم و سر تکون دادم.




جایگزین فیک ظهور ازدواج فیک شب دردناک فصل 4
دیدگاه ها (۳)

درخواستم برای فالوورای خفنم... ازتون میخواهم این پیام رو به ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۷۰۳چراغ سه تايي بالاي سرم داشت...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت 🥳۷۰۰ 🥳باورم نمیشد زندگي بتونه ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۹۹افتادن فشار تبريك داره؟ دلش...

پارت ۷۰۴ با احساس درد خيلي خيلي شديدي هشيار شدم.. اما انقدر...

پارت ۶۹۸با حس بيجوني و كسلي خيلي بدي که توي تمام تنم بود نیم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط