ظهور ازدواج )
ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۹۹
افتادن فشار تبريك داره؟ دلشوره داشتم..
نکنه چیزیم شده باشه؟
عمیق و با عشق نگام کرد و گفت:اره..خيلي ضعيف
شدي..بايد تقويت بشي..
لرزون :گفتم من که... نمیفهمم..هیچ وقت اینجوري
نمیشدم..چيزي شده؟
دستم رو بوسید و خیلی گرم گفت: اون موقع که باردار
نبودي..
نفسم تو سینه حبس شد و یهو قلبم ریخت.
هول و اروم به زور گفتم چي؟
نرم خندید و با ذوق گفت:بارداري الا..
شوکه با دهن باز زل زدم بهش.
باردار؟
من..
گیج و منگ گفتم:داري شوخي
خندید و گفت:نه خانوم..شوخي وسط بیمارستان؟ مگه دیوونه ام؟شما مامان شدي خانوم..مامان..
والي..
وااي خداي من.. من؟ مامان؟
نفسم بند اومده بود.
پر از احساس شادي شقيقه مو بوسید و گفت:دکتر میگه به خاطر بارداري و بي خوابي يه كم ضعف کردي و از حال رفتي..چیز مهمی نیست..
و باز شقیقه مو بوسید و با محبت گفت:مامان کوچولوي
من..
لبخندي ناباورانه رو لبم اومد که اروم اروم گشاد شد..
من..باردارم..
دوباره..
ترینر کوچولوي
اشک تو چشمام جمع شد و لرزون و با شك دستم رو روي
شکمم گذاشتم...
باورم نمیشه..
جیمین با اشتیاق دستشو روي دستم گذاشت و مهربون
گفت: ممنونم الا..خيلي ممنونم..من.. لرزون و شوکه گفت: دارم بابا میشم من
اشك شوق تو چشماش جمع شد.
لرزون وبا عشق و ناباور گفتم: جیمین..
سرشو روي شونه ام گذاشت و گفت:بابا میشم..یه باباي
خوب با بغض خندیدم و سرشو تو بغل کشیدم و گفتم یه پدر فوق العاده...
و اشکم از شدت ذوق و ناباوري جاري شد.. اصلا.. فکرشم نمیکردم.
باورم نمیشه که دارم..مادر میشم..
واقعا؟
فکر کردن بهش یه..حس خاصي بود..
قلبمو میلرزوند
یه نوزاد کوچولو...
مال من و جیمین..
چونه ام لرزید.
اخ..
قلبم داشت از خوشی کنده میشد..
لبخند پر از بغضم از رو لبم کنار نمیرفت و خندیدم و
گفتم تو میدونستی؟
تند و هول گفت: به جان..فرد این دفعه رو
بلند خندیدم.
نه..
خودشم خندید و گفت:نمیدونی چقدر شوکه
شدم.. اصلا...باورم نمیشه..
خندیدم.
واي خداا...
بچه؟
تا تموم شدن سرمم تو بیمارستان بودیم و بعد رفتم سمت
خونه.
جیمین رو پاهاش بند نبود.
از خوشحالی داشت بال در میاورد.. مدام میگفت بزرگترین آرزوش برآورده شده
میکرد..
داشت پرواز
عین یه پروانه دور سرم میچرخید و مدام غذاهاي مقوي و آناناس به خوردم میداد و هی میگفت:هوس چيزي نکردي؟
اقا کي هفته اول و دوم بارداریش چيزي هو
هر وقت میگفت بلند میخندیدم.
میکنه؟
صداي خنده هاي بلند و سر خوشمون و عشق و توجه هاي
جیمین کل خونه رو گرفته بود..
خوشبختیمون هزار برابر شده بود..
توجه هاي جیمین شیرین ترین و لذت بخش ترین لحظه هاي
زندگیم بود.
جایگزین فیک ظهور ازدواج فیک شب دردناک فصل 4
( فصل سوم ) پارت ۶۹۹
افتادن فشار تبريك داره؟ دلشوره داشتم..
نکنه چیزیم شده باشه؟
عمیق و با عشق نگام کرد و گفت:اره..خيلي ضعيف
شدي..بايد تقويت بشي..
لرزون :گفتم من که... نمیفهمم..هیچ وقت اینجوري
نمیشدم..چيزي شده؟
دستم رو بوسید و خیلی گرم گفت: اون موقع که باردار
نبودي..
نفسم تو سینه حبس شد و یهو قلبم ریخت.
هول و اروم به زور گفتم چي؟
نرم خندید و با ذوق گفت:بارداري الا..
شوکه با دهن باز زل زدم بهش.
باردار؟
من..
گیج و منگ گفتم:داري شوخي
خندید و گفت:نه خانوم..شوخي وسط بیمارستان؟ مگه دیوونه ام؟شما مامان شدي خانوم..مامان..
والي..
وااي خداي من.. من؟ مامان؟
نفسم بند اومده بود.
پر از احساس شادي شقيقه مو بوسید و گفت:دکتر میگه به خاطر بارداري و بي خوابي يه كم ضعف کردي و از حال رفتي..چیز مهمی نیست..
و باز شقیقه مو بوسید و با محبت گفت:مامان کوچولوي
من..
لبخندي ناباورانه رو لبم اومد که اروم اروم گشاد شد..
من..باردارم..
دوباره..
ترینر کوچولوي
اشک تو چشمام جمع شد و لرزون و با شك دستم رو روي
شکمم گذاشتم...
باورم نمیشه..
جیمین با اشتیاق دستشو روي دستم گذاشت و مهربون
گفت: ممنونم الا..خيلي ممنونم..من.. لرزون و شوکه گفت: دارم بابا میشم من
اشك شوق تو چشماش جمع شد.
لرزون وبا عشق و ناباور گفتم: جیمین..
سرشو روي شونه ام گذاشت و گفت:بابا میشم..یه باباي
خوب با بغض خندیدم و سرشو تو بغل کشیدم و گفتم یه پدر فوق العاده...
و اشکم از شدت ذوق و ناباوري جاري شد.. اصلا.. فکرشم نمیکردم.
باورم نمیشه که دارم..مادر میشم..
واقعا؟
فکر کردن بهش یه..حس خاصي بود..
قلبمو میلرزوند
یه نوزاد کوچولو...
مال من و جیمین..
چونه ام لرزید.
اخ..
قلبم داشت از خوشی کنده میشد..
لبخند پر از بغضم از رو لبم کنار نمیرفت و خندیدم و
گفتم تو میدونستی؟
تند و هول گفت: به جان..فرد این دفعه رو
بلند خندیدم.
نه..
خودشم خندید و گفت:نمیدونی چقدر شوکه
شدم.. اصلا...باورم نمیشه..
خندیدم.
واي خداا...
بچه؟
تا تموم شدن سرمم تو بیمارستان بودیم و بعد رفتم سمت
خونه.
جیمین رو پاهاش بند نبود.
از خوشحالی داشت بال در میاورد.. مدام میگفت بزرگترین آرزوش برآورده شده
میکرد..
داشت پرواز
عین یه پروانه دور سرم میچرخید و مدام غذاهاي مقوي و آناناس به خوردم میداد و هی میگفت:هوس چيزي نکردي؟
اقا کي هفته اول و دوم بارداریش چيزي هو
هر وقت میگفت بلند میخندیدم.
میکنه؟
صداي خنده هاي بلند و سر خوشمون و عشق و توجه هاي
جیمین کل خونه رو گرفته بود..
خوشبختیمون هزار برابر شده بود..
توجه هاي جیمین شیرین ترین و لذت بخش ترین لحظه هاي
زندگیم بود.
جایگزین فیک ظهور ازدواج فیک شب دردناک فصل 4
- ۲.۰k
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط