ظهور ازدواج )
ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت 🥳۷۰۰ 🥳
باورم نمیشد زندگي بتونه انقدر درخشان و پر از خوشي
بشه..
جیمین خيلي خوشحال بود و این..علاوه بر خوشحالي خودم بابت مادر شدن شادیمو هزار برابر میکرد. اروم دستمو به شکمم گرفتم که نطفه خيلي خيلي
کوچولويي توش بود..
هنوز جوون نگرفته بود ولي با تمام وجودم عهد کرده بودم
که ازش مواظبت کنم.
به هر قیمتی که شده..
جیمین دستش روی دستم گذاشتم و خودشو جلو کشید و نرم لبامو بوسید و گفت به نظرت دختره یا پسر؟
خندیدم و گفتم نمیدونم تو دوست داري چي باشه؟ عمیق گفت: هیچ فرقی نداره..فقط سالم باشه..
با بغض چونه ام لرزید.
اره..سالم باشه. با لبخند شکممو نوازش کرد و گرم و با اشتیاق گفت: اگه دختر بود اون اتاق رو دوباره از نو رنگ میزنیم وسایل جدید میخریم. اگرم پسر بود میتونه از همون وسایل استفاده کنه نه؟دوستشون داري؟
از بغض اشکم جاري شد و تند سر تکون دادم و
گفتم:اره..اره..عالیه..
اشکم رو گرفت و پیشونیمو بوسید و گفت: گریه چرا الا؟
لرزون لبخند زدم و گفتم از ذوقه..
خندیدم و گفتم: قراره مامان بشم...مامان یه کوچولويي که قراره پیش خودم بمونه.. پیش ما بمونه..دوتايي بزرگش
کنیم.
با لبخند عمیقی نگام کرد و گفت:اره..
با ذوق خودمو تو بغلش انداختم. سفت بغلم کرد و با شوق گفت: جانم. جاند
و عمیق گفت: واي الا.. حتي نميتوني تصورشو بكني چقدر دلم میخواست مامان شدن تو رو ببینم..چقدر دلم
میخواست بابا بشم..
دست به موهام کشید و گفت اینبار مراقبشم..از دستش
نمیدیم.. قول میدم
چشمامو محکم و با اطمینان به هم فشردم.
خداروشکر..
یه معجزه کوچولو توی شکمم بود..
یه عضو کوچولو از خانواده ترینر باور و هضمش واقعا سخت بود. خيلي يهويي شده بود.. هنوز یه کم ضعیف داشتم ولي جیمین تنهام نمیذاشت و تا جایی که میتونست چیز به خوردم میداد.
قفل در اتاق بچه رو باز کرد.
بعد اون روز که..کوچولومونو از دست دادیم جیمین در این اتاق رو قفل کرده بود و الان.
با لبخند رفت داخل و منم پشتش.
به قاب عکس ازدواج قبلیمون نگاه کردم که روی میز بود
و نرم خندیدم و رفتم برش داشتم.
اخ..چه روزي بود.
چقدر ترسیده بودم.
چقدر استرس داشتم..
از پشت بغلم کرد و گرفته و با بغض گفت:فک میکردم نیستم و..میخواستم عکسی ازم داشته باشي که نشونش بدي..میخواستم بدونه پدرش کیه و دوسش داشته.. دستشو نوازش کردم و نگاش کردم و مهربون گفتم اینبار خودت بهش میگي و نشونش ميدي که چه باباي خوبي
داره..
لبخند عميقي زد و گفت:اره..
به وسایل کوچولو و خوشگلش نگاه کردم.
اي جانم..
دلم غنج رفت براش..
عروسك من باید اینا رو بپوشه با دستاي ناز و کوچولوش
اینا رو لمس کنه.
اخ..
حتي تصورش قلبمو پر از خوشی میکنـ
مادر بودن واقعا عجیب و خيلي شيريني بود.. اینکه رشد یه موجود دیگه رو توي شکمت حس ' قراره به زودي از وجودت تغذیه کنه و بهت بگه مامان
حس محشري بود
حسش میکردم...
رشد نوزاد کوچولومو تو شکمم حس
میکردم..
روز به روز بزرگ و بزرگتر میشد.
ماهش شده بود اما..
به دلم نبود بفهمم دختره یا پسر..
فقط رفتیم
جایگزین فیک ظهور ازدواج فیک شب دردناک فصل 4
( فصل سوم ) پارت 🥳۷۰۰ 🥳
باورم نمیشد زندگي بتونه انقدر درخشان و پر از خوشي
بشه..
جیمین خيلي خوشحال بود و این..علاوه بر خوشحالي خودم بابت مادر شدن شادیمو هزار برابر میکرد. اروم دستمو به شکمم گرفتم که نطفه خيلي خيلي
کوچولويي توش بود..
هنوز جوون نگرفته بود ولي با تمام وجودم عهد کرده بودم
که ازش مواظبت کنم.
به هر قیمتی که شده..
جیمین دستش روی دستم گذاشتم و خودشو جلو کشید و نرم لبامو بوسید و گفت به نظرت دختره یا پسر؟
خندیدم و گفتم نمیدونم تو دوست داري چي باشه؟ عمیق گفت: هیچ فرقی نداره..فقط سالم باشه..
با بغض چونه ام لرزید.
اره..سالم باشه. با لبخند شکممو نوازش کرد و گرم و با اشتیاق گفت: اگه دختر بود اون اتاق رو دوباره از نو رنگ میزنیم وسایل جدید میخریم. اگرم پسر بود میتونه از همون وسایل استفاده کنه نه؟دوستشون داري؟
از بغض اشکم جاري شد و تند سر تکون دادم و
گفتم:اره..اره..عالیه..
اشکم رو گرفت و پیشونیمو بوسید و گفت: گریه چرا الا؟
لرزون لبخند زدم و گفتم از ذوقه..
خندیدم و گفتم: قراره مامان بشم...مامان یه کوچولويي که قراره پیش خودم بمونه.. پیش ما بمونه..دوتايي بزرگش
کنیم.
با لبخند عمیقی نگام کرد و گفت:اره..
با ذوق خودمو تو بغلش انداختم. سفت بغلم کرد و با شوق گفت: جانم. جاند
و عمیق گفت: واي الا.. حتي نميتوني تصورشو بكني چقدر دلم میخواست مامان شدن تو رو ببینم..چقدر دلم
میخواست بابا بشم..
دست به موهام کشید و گفت اینبار مراقبشم..از دستش
نمیدیم.. قول میدم
چشمامو محکم و با اطمینان به هم فشردم.
خداروشکر..
یه معجزه کوچولو توی شکمم بود..
یه عضو کوچولو از خانواده ترینر باور و هضمش واقعا سخت بود. خيلي يهويي شده بود.. هنوز یه کم ضعیف داشتم ولي جیمین تنهام نمیذاشت و تا جایی که میتونست چیز به خوردم میداد.
قفل در اتاق بچه رو باز کرد.
بعد اون روز که..کوچولومونو از دست دادیم جیمین در این اتاق رو قفل کرده بود و الان.
با لبخند رفت داخل و منم پشتش.
به قاب عکس ازدواج قبلیمون نگاه کردم که روی میز بود
و نرم خندیدم و رفتم برش داشتم.
اخ..چه روزي بود.
چقدر ترسیده بودم.
چقدر استرس داشتم..
از پشت بغلم کرد و گرفته و با بغض گفت:فک میکردم نیستم و..میخواستم عکسی ازم داشته باشي که نشونش بدي..میخواستم بدونه پدرش کیه و دوسش داشته.. دستشو نوازش کردم و نگاش کردم و مهربون گفتم اینبار خودت بهش میگي و نشونش ميدي که چه باباي خوبي
داره..
لبخند عميقي زد و گفت:اره..
به وسایل کوچولو و خوشگلش نگاه کردم.
اي جانم..
دلم غنج رفت براش..
عروسك من باید اینا رو بپوشه با دستاي ناز و کوچولوش
اینا رو لمس کنه.
اخ..
حتي تصورش قلبمو پر از خوشی میکنـ
مادر بودن واقعا عجیب و خيلي شيريني بود.. اینکه رشد یه موجود دیگه رو توي شکمت حس ' قراره به زودي از وجودت تغذیه کنه و بهت بگه مامان
حس محشري بود
حسش میکردم...
رشد نوزاد کوچولومو تو شکمم حس
میکردم..
روز به روز بزرگ و بزرگتر میشد.
ماهش شده بود اما..
به دلم نبود بفهمم دختره یا پسر..
فقط رفتیم
جایگزین فیک ظهور ازدواج فیک شب دردناک فصل 4
- ۲.۱k
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط